X
تبلیغات
شیپور
چهارشنبه 26 آذر‌ماه سال 1393 @ 06:10 ب.ظ


از ویژگی های همسایه بغلی من علاوه بر ابتذال در خواب و خور و پف در شب، آروغ زدن با نعره ای مستانه در روز هم هست. بگو ابله اگه تو باخ و موزارت گوش داده بودی الان به این فلاکت نمی رسیدی. در پس زمینه صدای زنی هم می آید. عشق بازی با چنین مردی که میان بوسه هایش اروغ می زد ان هم چنان نعره وار، حتمن زنی اروغ پیشه می خواهد.

چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393 @ 05:27 ب.ظ

موُتو


به ماهی های ریزی تو جنوب هست که بهش می گن "مُوتو". اسم غیر بومیش انچوی هست. خیلی ریزه و به صورت خشک استفاده می شه. باهاش قلیه و همین طور پلو "موتو" درست می کنند. بین قدیمی ها خیلی طرفدار داره ولی نسل ما موتو رو غذای بدبخت و بیچاره ها می دونست. شاید هم حق داشتیم وقتی در کنار موتو، ماهی شیر، حلوا و قباد و انواع ماهی های خوشمزه ی دیگه ای داشتیم جایی برای موتو نمی موند.البته خوشمزه است. گاهی شب های زمستون رو بخاری می ذاشتیم.

کباب شده، مثل چیپس می خوردیم. 
ازش تو تهیه سس و انواع غذاها هم استفاده می شه. 
چند روز پیش اتفاقی با زنی حرف زدم که بوی موتو و سبزی خشک می داد. لباس هاش، خودش همه چیزش. انگار تازه از اشپزخونه ای قدیمی دراومده بود که توش موتو پخته بودند. حالا اینجا تو این هوای برفی من دلم موتو می خواد. امروز چند فروشگاه رفتم اما پیداش نکردم. شما اگر جایی دیدید به من خبر بدیدکه دلم بدجوری هوس قلیه تند موتو کرده. 
........
آنچوی Anchovy موتو.


سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:21 ب.ظ

امروز یه خانم و اقای مسن تو فروشگاه همدیگر رو با لبخند عشقولانه اسمان من و فرشته من صدا می زدند. زن به مرد می گفت: اسمان من، بیا این رو ببین لازم نداریم بخریم؟ مرد هم می گفت چشم فرشته من، حتمن. بیا ببین این که برداشتم خوبه ؟ 
هیچی دیگه اسمان و فرشته با هم بودند. من هم ابر شدم باریدم، رفتم زمین. الان تو خاکم منتظرم ریشه بزنم.

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:20 ب.ظ


اونی که ساعت چهار و سی و نه دقیقه صبح رو نیمکت جلوی پارک، زیر درخت می شینه و سیگار می کشه، باید ادم خاصی باشه. حتمن یه دنیا حرف تو تاریک روشنی صبح دود می کنه. این ادم هاهم خودشون خاصن، هم حتمن مخاطب خاص دارند.

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:19 ب.ظ

یه دوست دو رگه ایرانی- امریکای جنوبی دارم. از پدر ایرانی است. چند سالی در کودکی ایران زندگی کرده. پارسی نمی تونه زیاد بنویسه، اما خوب حرف می زنه، اون هم با لهجه غلیظ اصفهانی. دیدن ادمی که زبان اصلیش اسپانیولی ی، اما با لهجه اصفهانی حرف می زنه خیلی برام جالبه. گاهی که می بینمش عمدن می رم باهاش حرف می زنم تا با اون لهجه ش بگه" شوما حالتون خوبِ، شوما چطورید؟ شوما مواظب خودتون باشید. 
اون روز می گفت، مامانم رفته بودِس ایران، اصفهون، دیدن عمه و عموهام. من هم خیلی دوست داشتم بِرم اما خوب شوما می دونید که هزینِش زیادِس.

دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 @ 05:32 ق.ظ

به یاد کودک بی پناه سنجاری که خشونت دین،هستیش رو گرفت


..........
چهار یا پنج سالم بود؛همسن کودک سنجاری. با مادرم رفته بودم روستای پدربزرگم. اونجا رو دوست داشتم، پر از سکوت و آرامش بود. دوست داشتم اسمان روستا رو، صدای گاری های که به زمین کشیده می شد، خاک های که بلند می شد. بوی پشکل، صدای هی هی چوپان دم غروب که گله ی بز و گوسفند رو به روستا بر می گردوند.بزهای مادری که می دویدند سمت کهره های که از صبح رها کرده بودند. کهره های که با ذوق خودشون رو به پستان مادرشون می رسوندند. صدای شر شر شیر هایی که تو کاسه ی رویی زنان روستا ریخته می شد. رفتن به اب انبار و اب کشیدن با دلو های حلبی، صدای خوردن دلو به حاشیه دیوار اب انبار و اب های که به اب انبار برمی گشت. هنوز می تونم حس کنم خنکی ابی رو که رو اب انبار رو سر و صورتمون می ریختیم. یادم می اید سنگ بازی های که رو اب انبار می کردیم بی ترس از افتادن توی اب انباری که درش رو فقط با چند تیکه چوب می بستند. میهمانی های که می رفتیم، بوی غذاهای پخته شده رو اتیش چوب، بوی برنج، بوی ماهی، بوی سبزی، نشستن کف حیاط روی حصیر، خوابیدن روی لوکه و صدای خش خش برگ های خرما، همه رو دوست داشتم. 
دوست داشتم شب های روستا رو، شب هایی که با ستاره ام حرف می زدم . صبح هایی که با صدای خروس و نماز خوندن های پدربزرگم بیدار می شدم. این دنیای ساده، دوست داشتنی بود. به مادرم گفتم من با تو بر نمی گردم، تو برو من پیش مادربزرگ می می مانم. غروب که با بچه ها رو اب انبار بازی می کردیم، مادرم برگشت بدون اینکه به من بگوید و ازم بپرسد هنوز دوست دارم بمونم یا نه. غروب برگشتم، پشیمان شده بودم از بی مادر ماندن. مادر رفته بود. پدربزرگ گوشه ی حیاط، با برگهای خرما حصیر می بافت. مادربزرگ توی مطبخ بود. خوراک می پخت. توی مطبخ بوی ادویه و دارچین پیچیده بود. فهمیدم مادرم برگشته. برای اولین بار حس کردم رها شدم، انگار تمام غم های دنیا رو رو دلم خالی کرده بودند، بغض کردم، گریه کردم، روستا، پدر بزرگ و مادربزرگ بدون مادر مفهومی نداشت، دنیایی پر از نا امنی، اندوه و تنهایی بود. تمام ان شب بیدار بودم و با ستاره ام که دورترین گوشه ی اسمون بود، حرف می زدم. اینقد بی تابی وگریه کردم که مادر بزرگم فردا صبحش با وانتی که روستا رفت و امد می کرد، به خونه برگردوندم. منو به راننده ی وانت و همه انهای سپرد که پشت وانت نشسته بودند. پشت وانت نشسته بودم. باد به سر و صورتم می خورد، موهای بور و فرم رو به باد سپرده بودم. زنی از اشنایان دستش رو گذاشته بود رو شونه ام تا با تکون های وانت، از رو صندلی سر نخورم. بیست دقیقه راه بود اما انگار سالی فاصله بود تا خونه و مادر. خونه که رسیدم سریع رفتم اب خوردم. هنوز مزه ی خنک اون اب شیرین بارون که توی کاسه ی پلاستیکی سبز رنگ خوردم رو حس می کنم. اون اب طعم داشت، طعم خونه ای که مادر داشت. طعم آرامش و امنیت. 
دنیای بدون مادر، دنیای ناامنی است. این روزها که تصویر کودک رها شده سنجاری، دلم رو به درد می اورد. می تونم یک لحظه ی خیلی کوتاه حس این کودک رو درک کنم، حس تنهایی، نا امنی و رها شدنش رو، فقط برای یک لحظه ی کوتاهش. قضاوت نمی کنم پدر و مادرش رو. روزهای سخت زندگی به من یاد داد که ادم ها رو قضاوت نکنم. ما اسیر شرایط سخت زندگی هستیم. شرایطی که باعث می شه دست به انتخاب های دیوانه کننده بزنیم. این کودک، بی پناهیش، تنهاییش، بیشتر از همه ی اتفاقات تلخناک این روزها، اشفته ام کرده، انقدر که بی اختیار اشک هایم سرازیر می شود، وقتی که یادم می اید، لحظه ای که پدر ومادرش اون رو توی کپر گوشه ی جاده جا گذاشتند. مردی توی اتوبوس وقتی اشک هایم رو دید گفت حالت خوب است؟ گفتم حال من خوب است، اما حال خاورمیانه خراب است. حال ما جهان سومی ها خراب است. حال ما، ناامنی، ترس از خشونت و جنگ است. باید جهان سومی باشی تا به عمق دردهای جهانت پی ببری. همانطور که من نمی فهمم خیلی از دردهای شمارو. وقتی استادم گفت تو نمی خوای تو اعتصاب دانشجویان به خاطرافزایش شهریه شرکت کنی؟ گفتم نه. برای من عبث و از سر خوشی است این اعتصاب ها، وقتی هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، صدها کودک، دیگر نفس نمی کشند. خشونت و جنگ هر روز صدای کودکانه اشان رو زیر خروارها خاک دفن می کند. دغدغه ی ما قانونی شدن ماری جوانا نیست که به خاطرش توی پارک تجمع کنیم. اتانازی نیست، که مرگ ما انتخابی نیست، اجباری است. درد ما هنوز نان، خاک و امنیت است. درد ما جهان سومی است. حال ما اصلن خوب نیست. صدای خاورمیانه پر از درد است .

یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:39 ق.ظ

بارون

داره بارون می باره. .شدید، پر از رگبار، تو هوا یه رطوبت و شرجی ای است که منو می بره به سال های دور، سالهای که ماه رمضون به اوایل بهار رسیده بود، هوا کمی خوب بود. کمتر گرم بود. کمتر تشنت می شد. روزها داشتند کوتاهتر می شدند. بارون می بارید، رگبار بود. هوا پر از گرمی و رطوبت و شرجی بود. تو خونه قدیمی مون نشسته بودیم، منتظر اذان، در اتاق، چهار طاق باز بود، صدای بادمی امد و بارونی که تا وسط اتاق رو خیس کرده بود. نزدیک در نشسته بودم. بارون به صورتم می خورد، اسمون رو نگاه می کردم و گلوله های بارونی که روی سکوی در خونمون درست می شد. 
مامان زیر بارون می دوه. هر چی ظرف و سطل داریم زیر ناودون می ذاره. صدای اذون می یاد. بارون به سر و صورتش می خوره. سطل زیر ناودون پر می شه. مامان دوباره چایی می ذاره با اب شیرین بارونی که زیر ناودون جمع کرده.

امشب هم داره بارون می باره، صدای باد می یاد، هوا کمی رطوبت و گرمی داره. در بالکن رو باز گذاشتم. بارون تا وسط اتاقم رو خیس کرد. اما ابی تو ناودون نیست. مامان نیست. چای با اب شیرین بارون نیست.من فقط خیس شدم، با بارونی که بوی رمضون سالهای دور رو میده.

شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 @ 06:23 ق.ظ

گپی با یه دیوانه



"آدم نباید خود را زیاد بپوشاند. باید بگذارد تا سرما به او نزدیک شود، حتی باید کمی یخ بزند تا احساس کند که واقعن در دو قدمی پاکی است."
خداحافظ گاری پوپر
...
حالا فکر می کنم نباید بهش بگم دیوونه. شاید شیرین عقل و یا شاید هم ساده دل بهتر باشه.

زمستان بود از همان روزهای خیلی سرد. روزهایی که دوست داری حتی چشمهایت را ببندی و خودت رو تو یه جای گرم بپیچونی و هر جا دلت خواست بروی، بدون اینکه بترسی سرما چشمهایت را بسوزاند. اون روزهای سرد بیشتر می دیدمش. روزهایی که درجه هوا به سردترین حد خودش رسیده بود، با باد ناجوری که وقتی به صورتت می خورد حس زیستن رو در تو نابود می کرد و یادت می آورد که بار هستیت چقد سنگین و طاقت فرساست.
دیدمش با پالتویی نازک، انگار بهار رو درون خودش قایم کرده بود با کمربندی پارچه ای، گویی از حاشیه ی یه لباس، عمودی بریده شده بود و با کمی پیچش، شکل کمربند به خود گرفته بود. کمربند رو بالآی شکمش بسته بود. باقیش هم گره خورده بود و تا روی زانو هاش اویزون شده بود. کلاهی به سر نداشت. موهای خاکسترییش رو به اسمون، سیخ شده بود و با هر وزش بادی سمت و سویی می گرفت. یه دستش توی جیبش و دست دیگه ش هم توی جوراب مشکی درازی بود که توش پول خورد هاش رو ریخته بود. گفتم ساده دل است اما ساده دلان حتمن سرما رو می فهمند.
کرمم سوکم داد(١) برم ازش بپرسم واقعن سردش نیست!. به خودم گفتم بی خیال، به تو چه اما اون کرم بالا وپایین می پرید و آروم و قرار رو ازم گرفته بود. اخرش بعد از دو سه بار دیدن با همون وضع، کرم بر من چیره شد و رفتم تو صورتش که اسمون رو نمی بینی که چه سرخ شده، باز امشب قرار است برف ببارد، دونه های برف رو می بینی چطور رو جاهای خالی کله ت می نشیند. ببین باد رو چقد سرد است. تو این سرما تو چطور لباس گرم نپوشیدی؟سردت نیست؟
خندید، خنده ای که بعدش کمی سکوت بود و خیره شدن تو صورت من. لب و لوچه اش رو جمع و جور کرد و گفت. سرد نیست. هوا خوب است. دست کرد زیر کاپشنش و گفت ببین این خوب است، نازک است ولی سرد نیست. سرما ازش رد میشه اما همون قد که من می خوام. سرش رو اورد نزدیکتر انقد که بوی گند سیگارش رو حس کردم و و آرومتر گفت: برف هست، سرما هست،ولی خورشید هم هست.می فهمی مادام! باید لباس نازک بپوشی. کلاه نذاری. بگذاری برف و بارون هر جایی که دلشان خواست بشینند. بروند روی موهایت بشینند. بگذار از تنت عبور کنند. انقد که فکر کنی زیر آفتاب نشستی و داری قورت قورت یخ می خوری، می فهمی مادام! باید برف رو حس کنی؟ حسش می کنی؟ بگذار برف و بارون رو تنت ببارند.
تو برای چی این همه لباس پوشیدی؟ درست است برف هست، اما خورشید هم هست تا همه جا سفید است نمی بینی، خورشید رو می بینی، اون بالا، الان إبر هست اما ابرها که همیشه نمی مونند، برف و بارون رو تن من و تو می بارند. بعد هم تموم می شند. اینطور نیست!
می خندید و می گفت، می گه چرا لباس گرم نپوشیدی. نمی خواد سفیدی رو ببینه، خورشید رو ببینه. همش می گه سرده، سرده.
۱) کرم سوک دادن: وسوسه شدن برای انجام دادن کاری، در اینجا من کنجکاوی کردن.
...
از مجموعه وزوزهای روزانه ی شب نویس.
Photo : ‎گپی با یه دیوانه :
J’aime

سه‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1393 @ 06:12 ب.ظ


تو ساختمون بغلی ما یه إیرانی هست. ندیدمش ولی از صدای ترانه هایی که از داخل ساختمون میاد فهمیدم. یه روزهایی هایده و مهستی می ذاره دل ادم کباب می شه . از دیروز تا حالا هم رفته رو فاز ترانه های وطنی" ای ایران ای مرز پر گیر، ای خاکت از این حرفا ... این صفر - صفر بود این شد.می برد فکر کنم ملت همیشه در صحنه هی به مارک إیرانی شون افتخار می کردند. مارکی که فقط برای ملیت اعتبار داره وگرنه برا چیز های دیگه کلاسش در خارجی بودن هست. خلاصه این ترانه رو انداخته تو زبون داغونم کرده به مولا.
شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393 @ 08:00 ب.ظ

قصه های خیابانی


12 juin à proximité de Outremont · Modifié
چند روز پیش دم غروب تو یه روز بارونی قشنگ، یه اقایی که یه دست داشت و دستش هم خیلی کثیف بود از فروشگاه متروی نزدیک خونمون بیرون می اومد و یه راست اومد سمت من ویه ناخن گیر و یا به قول بعضی ها ناخن چین رو به سمت من دراز کرد و گفت میشه ناخن های منو بگیری خودم نمی تونم. خوب راست می گفت با همون دست نمی تونست ناخن هاش رو بگیره. بهش گفت متاسفم من نمی تونم واقعن نمی تونستم برام خیلی چندش آور بود بشینم گوشه خیابون ناخن های کسی رو بگیرم اون هم یه دست کثیف حالا هر کی می خواد باشه. اصلن حالت تهوع بهم دست داد نه اینکه بخوام خودم رو لوس کنم. ولی واقعن هر چه اون بیشتر اصرار می کرد من بیشتر خودم رو عقب می کشیدم. همچنان اصرار می کرد اصلن براش نه گفتن من مهم نبود انگار خیلی مستاصل شده بود. بعد یه مشتی دلار دراورد و گفت بیا بهت پول هم می دم. اما باز گفتم ببین واقعن من نمی تونم. هم دلم براش می سوخت هم واقعن این کار برام چندش آور بود. فکر کردم از کسی بخوام کمکش کنه. جلوی اولین اقای که از کنار رد می شد رو گرفتم و گفتم میشه ناخن های این اقا رو بگیری. اون هم بدون هیچ حرفی قبول کرد . رفتند گوشه خیابون، مرد شروع کرد به ناخن گرفتن .
( تعداد کل: 109 )
   1       2       3       4       5       ...       11    >>