X
تبلیغات
شیکسون
چهارشنبه 26 آذر‌ماه سال 1393 @ 06:10 ب.ظ


از ویژگی های همسایه بغلی من علاوه بر ابتذال در خواب و خور و پف در شب، آروغ زدن با نعره ای مستانه در روز هم هست. بگو ابله اگه تو باخ و موزارت گوش داده بودی الان به این فلاکت نمی رسیدی. در پس زمینه صدای زنی هم می آید. عشق بازی با چنین مردی که میان بوسه هایش اروغ می زد ان هم چنان نعره وار، حتمن زنی اروغ پیشه می خواهد.

چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393 @ 05:27 ب.ظ

موُتو


به ماهی های ریزی تو جنوب هست که بهش می گن "مُوتو". اسم غیر بومیش انچوی هست. خیلی ریزه و به صورت خشک استفاده می شه. باهاش قلیه و همین طور پلو "موتو" درست می کنند. بین قدیمی ها خیلی طرفدار داره ولی نسل ما موتو رو غذای بدبخت و بیچاره ها می دونست. شاید هم حق داشتیم وقتی در کنار موتو، ماهی شیر، حلوا و قباد و انواع ماهی های خوشمزه ی دیگه ای داشتیم جایی برای موتو نمی موند.البته خوشمزه است. گاهی شب های زمستون رو بخاری می ذاشتیم.

کباب شده، مثل چیپس می خوردیم. 
ازش تو تهیه سس و انواع غذاها هم استفاده می شه. 
چند روز پیش اتفاقی با زنی حرف زدم که بوی موتو و سبزی خشک می داد. لباس هاش، خودش همه چیزش. انگار تازه از اشپزخونه ای قدیمی دراومده بود که توش موتو پخته بودند. حالا اینجا تو این هوای برفی من دلم موتو می خواد. امروز چند فروشگاه رفتم اما پیداش نکردم. شما اگر جایی دیدید به من خبر بدیدکه دلم بدجوری هوس قلیه تند موتو کرده. 
........
آنچوی Anchovy موتو.


چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393 @ 05:26 ب.ظ

قسمت اول: مادر بزرگ


مادر بزرگم همیشه فکر می کرد زیادی زنده مانده است. از توانایی های جسمی و روانیش معلوم بود که طول 
عمرش طبیعی است اما خودش فکر می کرد باید خیلی سال پیش مرده باشه. شاید طول عمرش رو با رنج ها و سختی هایی که کشیده بود، حساب می کرد. هر چی بود خودش شناسنامه نداشت. سالهای اخرعمرش، به خاطر کوپن بود یا شاید پدیده اقتصادی دیگر که برایش شناسنامه گرفتند. سنش روحدسی نوشته بودند، بر اساس عروسی و مرگ ادم هایی که دیده بود. چند سال کوچکتراز پسر بزرگش .اسمش رو همنام دختر بزرگش، فاطمه نامیده بودند. فامیلش هم هیچ ربطی به فامیل خواهر وبرادرهایش نداشت. از خودش تو شناسنامه اش هیچ نشانی نبود. این 
از بی دقتی ثبت احوال بود یا آدمی که برایش شناسنامه گرفته بود، بهر حال فقط مرگش اون رو به صفحه ی اخر شناسنامه اش معرفی کرد.
کسی خیلی اونو به اسم واقعیش نمی شناخت، حتی خودش هم با اطمینان از اسمش حرف نمی زد. گاهی می خندید ومی گفت اسمش فاطمه است، گاهی هم سکینه. ولی 
همه اون رو به اسم دی حسن (۱) می شناختند.
از بچگی یه راست زن شده بود. خیلی زود تمرین زنانگی رو نه درکوچه های گلی با بازی های کودکانه، که در نقشی واقعی در خونه ی شوهر کرده بود. هیچ تصوری از دنیای کودکی نداشت، آنطور که خودش باخنده تعریف می کرد که چند سال بعد از ازدواجش توخونه ی پدربزرگم پریود شده بود. پدر بزرگم همزمان پسرعمو وپسر خاله اش بود. پدر بزرگ وقتی خیلی بچه بوده، مادرش می میره. مادر بزرگ پس از مرگ خاله و زن عمویش بنا به تصمیم بزرگان تیر و تبار و بنا به نقشی که یک زن در دنیای اون روزها داشته، راهی خونه ی عمویش می شه تا پسرعمو ودختر عموهایش رو تر و خشک کنه. خیلی طول نمی کشه که به عقد پدربزرگ در میاد. بر اساس سنت اون روزها، بودن دختری عذب در خونه ای با پسرانی که یک به یک سبیل و ریش در می آوردند و صداهاشون کلفت و خشتک ها شون لرزون و لرزون تر می شد، پدیده ای خطرناک محسوب می شده و با بی آبرویی احتمالی فاصله ای نداشته. این شد که مادربزرگ به جای گِل بازی تو کوچه- که اصولن بازی دخترانه ی دیگه ای هم وجود نداشته- به تر و خشک کردن عمو و عمو زاده ها مشغول می شه. ترکیب این دو که هر کدوم به طرز شگفت انگیزی، دماغ های گنده ای داشتند، باعث شد تا نسل بعدی خانواده پدری وارث دماغ های جون دار تر و گوشتی تری شند آنقد که به این نشون شناخته شند. البته پدیده ی دماغ دراز- گنده گی در خانواده ما تا حد قابل قبولی ملایم تر شد. چون پدر و مادرم فامیل نبودند و اتفاقن فامیل مادری به کوچکی و خوش فرم بودن دماغ و البته به کوچکی چشم و داشتن ابروهایی پهن و پر پشت معروف بودند. ما هم به انتخاب اتفاقی و البته نامهربانانه ی ژن هایمان، نصیبمان دماغی ملایم، چشمانی کوچک با ابروهایی پهن تا لب پلک شد. خانواده پدری اگرچه دماغی گنده داشتند اما از چشمانی درشت بهره مند بودند. 
این شد که در بحث های سیاسی اجتماعی فامیل، گروهی به دماغ گُوتوها (۲)وگروهی دیگر چشم کوچیک - گنجشکی ها نامیده می شدند. 
......
۱- دی به معنی مادر است. در جنوب یه زن بعد از ازدواجش به اسم اولین پسرش خونده میشه. حتی اگه پسرش بعد از شش دختر دنیا اومده باشه.
۲- گوتو :گت به معنی بزرگ و واو اخر هم در گویش محلی معمولن به اسم ها و بعضی کلمات اضافه میشه.

‎قسمت اول

مادر بزرگ :

مادر بزرگم همیشه فکر می کرد زیادی زنده مانده است. از توانایی های جسمی و روانیش معلوم بود که طول 
عمرش طبیعی است اما خودش فکر می کرد باید خیلی سال پیش مرده باشه. شاید  طول عمرش رو با رنج ها و سختی هایی که کشیده بود، حساب می کرد. هر چی بود خودش شناسنامه نداشت. سالهای اخرعمرش، به خاطر کوپن بود یا شاید پدیده اقتصادی دیگر که برایش شناسنامه گرفتند. سنش روحدسی نوشته بودند، بر اساس عروسی و مرگ ادم هایی که دیده بود. چند سال کوچکتراز پسر بزرگش .اسمش رو همنام دختر بزرگش، فاطمه نامیده بودند. فامیلش هم هیچ ربطی به فامیل خواهر وبرادرهایش نداشت. از خودش تو شناسنامه اش هیچ نشانی نبود. این 
از بی دقتی ثبت احوال بود یا آدمی که برایش شناسنامه گرفته بود، بهر حال فقط مرگش اون رو به صفحه ی اخر شناسنامه اش  معرفی کرد.
کسی خیلی اونو به اسم واقعیش نمی شناخت، حتی خودش هم با اطمینان از اسمش حرف نمی زد. گاهی می خندید ومی گفت اسمش فاطمه است، گاهی هم سکینه. ولی  
همه اون رو به اسم دی حسن (۱) می شناختند.
از بچگی یه راست زن شده بود. خیلی زود تمرین زنانگی رو نه درکوچه های گلی با بازی های کودکانه، که در نقشی واقعی در خونه ی شوهر کرده بود. هیچ تصوری از دنیای کودکی نداشت، آنطور که خودش باخنده تعریف می کرد که چند سال بعد از ازدواجش توخونه ی پدربزرگم پریود شده بود. پدر بزرگم همزمان پسرعمو وپسر خاله اش بود. پدر بزرگ وقتی خیلی بچه بوده، مادرش می میره. مادر بزرگ پس از مرگ خاله و زن عمویش بنا به تصمیم بزرگان تیر و تبار و بنا به نقشی که یک زن در دنیای اون روزها داشته، راهی خونه ی عمویش می شه تا پسرعمو ودختر عموهایش رو تر و خشک کنه. خیلی طول نمی کشه که به عقد پدربزرگ در میاد. بر اساس سنت اون روزها، بودن دختری عذب در خونه ای با پسرانی که یک به یک سبیل و ریش در می آوردند و صداهاشون کلفت و خشتک ها شون لرزون و لرزون تر می شد، پدیده ای خطرناک محسوب می شده و با بی آبرویی احتمالی فاصله ای نداشته. این شد که مادربزرگ به جای گِل بازی تو کوچه- که اصولن بازی دخترانه ی دیگه ای هم وجود نداشته- به تر و خشک کردن عمو و عمو زاده ها مشغول می شه. ترکیب این دو که هر کدوم به طرز شگفت انگیزی، دماغ های گنده ای داشتند، باعث شد تا نسل بعدی خانواده پدری وارث دماغ های جون دار تر و گوشتی تری شند آنقد که به این نشون شناخته شند. البته پدیده ی دماغ دراز- گنده گی در خانواده ما تا حد قابل قبولی ملایم تر شد. چون پدر و مادرم فامیل نبودند و اتفاقن فامیل مادری به کوچکی و خوش فرم بودن دماغ و البته به کوچکی چشم و داشتن ابروهایی پهن و پر پشت معروف بودند.  ما هم به انتخاب اتفاقی و البته نامهربانانه ی ژن هایمان، نصیبمان دماغی ملایم، چشمانی کوچک با ابروهایی پهن تا لب پلک شد. خانواده پدری اگرچه دماغی گنده داشتند اما از چشمانی درشت بهره مند بودند. 
این شد که در بحث های سیاسی اجتماعی فامیل، گروهی به دماغ گُوتوها (۲)وگروهی دیگر چشم کوچیک - گنجشکی ها نامیده  می شدند. 
......
۱- دی به معنی مادر است. در جنوب یه زن بعد از ازدواجش به اسم اولین پسرش خونده میشه. حتی اگه پسرش بعد از شش دختر دنیا اومده باشه.
۲- گوتو :گت به معنی بزرگ و  واو اخر هم در گویش محلی معمولن به اسم ها و بعضی کلمات اضافه میشه.‎
سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:22 ب.ظ


با یه پسر که قرار بود، باهاش مثلن به رابطه ی جدی داشته باشه، چند باررفته بیرون. پسره پرتغالی بود از اینایی که دست به جیب میشند و نمی ذارند دختر حساب کنه. هر دفعه بردتش بهترین رستوران و کافی شاپ و براش کلی شکلات و چیزهای دیگه کادو اورده. بعد هم مثل پرنسس ها رسوندتش خونه. 
می گه من دوست ندارم اینجوری. دوست ندارم، این نمی ذاره من دست به جیب شم. همش اون حساب می کنه. می دونی ما زن ها یه شان و عزت نفسی داریم، دوست داریم استقلالمون حفظ شه، این جوری ادم حس خوبی نداره.!...
اونوقت همین خانم، هفت سال هست با یه مرد متأهل دوست هست. بجز اخر شبها، همش باهاش هست. تمام خرجش رو از اجاره خونه، شهریه دانشگاه، پول بلیط رفت و برگشت به کشورش، کادو برا خانواده و ... گرفته تا هزینه پاستیلش رو می ده. تو این همه سال اصلن کار نکرده، اونوقت می گه ما زن ها شان داریم، عزت نفس داریم. دوست نداریم مردا همش دست به جیب شند. یعنی شأنش تو حلقش

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:21 ب.ظ

امروز یه خانم و اقای مسن تو فروشگاه همدیگر رو با لبخند عشقولانه اسمان من و فرشته من صدا می زدند. زن به مرد می گفت: اسمان من، بیا این رو ببین لازم نداریم بخریم؟ مرد هم می گفت چشم فرشته من، حتمن. بیا ببین این که برداشتم خوبه ؟ 
هیچی دیگه اسمان و فرشته با هم بودند. من هم ابر شدم باریدم، رفتم زمین. الان تو خاکم منتظرم ریشه بزنم.

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:20 ب.ظ


اونی که ساعت چهار و سی و نه دقیقه صبح رو نیمکت جلوی پارک، زیر درخت می شینه و سیگار می کشه، باید ادم خاصی باشه. حتمن یه دنیا حرف تو تاریک روشنی صبح دود می کنه. این ادم هاهم خودشون خاصن، هم حتمن مخاطب خاص دارند.

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:19 ب.ظ

یه دوست دو رگه ایرانی- امریکای جنوبی دارم. از پدر ایرانی است. چند سالی در کودکی ایران زندگی کرده. پارسی نمی تونه زیاد بنویسه، اما خوب حرف می زنه، اون هم با لهجه غلیظ اصفهانی. دیدن ادمی که زبان اصلیش اسپانیولی ی، اما با لهجه اصفهانی حرف می زنه خیلی برام جالبه. گاهی که می بینمش عمدن می رم باهاش حرف می زنم تا با اون لهجه ش بگه" شوما حالتون خوبِ، شوما چطورید؟ شوما مواظب خودتون باشید. 
اون روز می گفت، مامانم رفته بودِس ایران، اصفهون، دیدن عمه و عموهام. من هم خیلی دوست داشتم بِرم اما خوب شوما می دونید که هزینِش زیادِس.

دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 @ 05:32 ق.ظ

به یاد کودک بی پناه سنجاری که خشونت دین،هستیش رو گرفت


..........
چهار یا پنج سالم بود؛همسن کودک سنجاری. با مادرم رفته بودم روستای پدربزرگم. اونجا رو دوست داشتم، پر از سکوت و آرامش بود. دوست داشتم اسمان روستا رو، صدای گاری های که به زمین کشیده می شد، خاک های که بلند می شد. بوی پشکل، صدای هی هی چوپان دم غروب که گله ی بز و گوسفند رو به روستا بر می گردوند.بزهای مادری که می دویدند سمت کهره های که از صبح رها کرده بودند. کهره های که با ذوق خودشون رو به پستان مادرشون می رسوندند. صدای شر شر شیر هایی که تو کاسه ی رویی زنان روستا ریخته می شد. رفتن به اب انبار و اب کشیدن با دلو های حلبی، صدای خوردن دلو به حاشیه دیوار اب انبار و اب های که به اب انبار برمی گشت. هنوز می تونم حس کنم خنکی ابی رو که رو اب انبار رو سر و صورتمون می ریختیم. یادم می اید سنگ بازی های که رو اب انبار می کردیم بی ترس از افتادن توی اب انباری که درش رو فقط با چند تیکه چوب می بستند. میهمانی های که می رفتیم، بوی غذاهای پخته شده رو اتیش چوب، بوی برنج، بوی ماهی، بوی سبزی، نشستن کف حیاط روی حصیر، خوابیدن روی لوکه و صدای خش خش برگ های خرما، همه رو دوست داشتم. 
دوست داشتم شب های روستا رو، شب هایی که با ستاره ام حرف می زدم . صبح هایی که با صدای خروس و نماز خوندن های پدربزرگم بیدار می شدم. این دنیای ساده، دوست داشتنی بود. به مادرم گفتم من با تو بر نمی گردم، تو برو من پیش مادربزرگ می می مانم. غروب که با بچه ها رو اب انبار بازی می کردیم، مادرم برگشت بدون اینکه به من بگوید و ازم بپرسد هنوز دوست دارم بمونم یا نه. غروب برگشتم، پشیمان شده بودم از بی مادر ماندن. مادر رفته بود. پدربزرگ گوشه ی حیاط، با برگهای خرما حصیر می بافت. مادربزرگ توی مطبخ بود. خوراک می پخت. توی مطبخ بوی ادویه و دارچین پیچیده بود. فهمیدم مادرم برگشته. برای اولین بار حس کردم رها شدم، انگار تمام غم های دنیا رو رو دلم خالی کرده بودند، بغض کردم، گریه کردم، روستا، پدر بزرگ و مادربزرگ بدون مادر مفهومی نداشت، دنیایی پر از نا امنی، اندوه و تنهایی بود. تمام ان شب بیدار بودم و با ستاره ام که دورترین گوشه ی اسمون بود، حرف می زدم. اینقد بی تابی وگریه کردم که مادر بزرگم فردا صبحش با وانتی که روستا رفت و امد می کرد، به خونه برگردوندم. منو به راننده ی وانت و همه انهای سپرد که پشت وانت نشسته بودند. پشت وانت نشسته بودم. باد به سر و صورتم می خورد، موهای بور و فرم رو به باد سپرده بودم. زنی از اشنایان دستش رو گذاشته بود رو شونه ام تا با تکون های وانت، از رو صندلی سر نخورم. بیست دقیقه راه بود اما انگار سالی فاصله بود تا خونه و مادر. خونه که رسیدم سریع رفتم اب خوردم. هنوز مزه ی خنک اون اب شیرین بارون که توی کاسه ی پلاستیکی سبز رنگ خوردم رو حس می کنم. اون اب طعم داشت، طعم خونه ای که مادر داشت. طعم آرامش و امنیت. 
دنیای بدون مادر، دنیای ناامنی است. این روزها که تصویر کودک رها شده سنجاری، دلم رو به درد می اورد. می تونم یک لحظه ی خیلی کوتاه حس این کودک رو درک کنم، حس تنهایی، نا امنی و رها شدنش رو، فقط برای یک لحظه ی کوتاهش. قضاوت نمی کنم پدر و مادرش رو. روزهای سخت زندگی به من یاد داد که ادم ها رو قضاوت نکنم. ما اسیر شرایط سخت زندگی هستیم. شرایطی که باعث می شه دست به انتخاب های دیوانه کننده بزنیم. این کودک، بی پناهیش، تنهاییش، بیشتر از همه ی اتفاقات تلخناک این روزها، اشفته ام کرده، انقدر که بی اختیار اشک هایم سرازیر می شود، وقتی که یادم می اید، لحظه ای که پدر ومادرش اون رو توی کپر گوشه ی جاده جا گذاشتند. مردی توی اتوبوس وقتی اشک هایم رو دید گفت حالت خوب است؟ گفتم حال من خوب است، اما حال خاورمیانه خراب است. حال ما جهان سومی ها خراب است. حال ما، ناامنی، ترس از خشونت و جنگ است. باید جهان سومی باشی تا به عمق دردهای جهانت پی ببری. همانطور که من نمی فهمم خیلی از دردهای شمارو. وقتی استادم گفت تو نمی خوای تو اعتصاب دانشجویان به خاطرافزایش شهریه شرکت کنی؟ گفتم نه. برای من عبث و از سر خوشی است این اعتصاب ها، وقتی هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، صدها کودک، دیگر نفس نمی کشند. خشونت و جنگ هر روز صدای کودکانه اشان رو زیر خروارها خاک دفن می کند. دغدغه ی ما قانونی شدن ماری جوانا نیست که به خاطرش توی پارک تجمع کنیم. اتانازی نیست، که مرگ ما انتخابی نیست، اجباری است. درد ما هنوز نان، خاک و امنیت است. درد ما جهان سومی است. حال ما اصلن خوب نیست. صدای خاورمیانه پر از درد است .

یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:41 ق.ظ

جایزه٢: چرخ خیاطی



جایزه سال بعد یه چرخ خیاطی بود. از این چرخ خیاطی های دستی قدیمی که تو هر خونه ای یکی بود. یکی از چیزهایی بود که به عنوان جهاز به دخترهامی دادند. یا بابای دختر از کویت اورده بود، یا سفارش داده بودند براش از کویت بیارند. یا بعدها شوهرش براش خریده برد. اون موقع ها خیلی از بابا ها کویت کار می کردند. بابای من هم یه سال کویت کار کرده بود. چرخ خیاطی مامانم رو بابام از کویت اورده بود. بعدهادیگه کویت نرفت، اما بعضی ها کویت ماندند و خانواده هاشون کویتی شدند. یه جور اعتبار و اسم کاذب. اون روزها همه راه ها به کویت ختم می شد.

یه عصر پنج شنبه بابام برگشت با یه پلاستیک زیر بغل و کلی شکلات ایدین . جایزه چرخ خیاطی بود. کلی خوشحال بودم. جایزه ی بزرگی بود. گرون هم بود. جایزه گرفتنش خوب بود، اعتماد به نفسم رو زیاد می کرد اما این جایزه برای منی که خیاطی نمی کردم، نه استعدادش رو داشتم نه علاقه ش، کاربردی نداشت. بعدها چرخ خیاطی مامان خراب شد. اون چرخ خیاطی من رو برداشت و اورد رو کار. سوزن می شکوند. مامانم عصبی می شد و محکم می کوبید تو کمرش و فحش های مخصوص خودش رو با عصبانیت نثارش می کرد. می گفت هوممممم، احححححححح. ای هم نشد چرخ. به کمر چرخ که می کوبید، انگار رو کمر من فرود می اورد. دردم می گرفت. می گفتم سوزنش خوب نیست. شاید خوب نخ نکردی و با شاید هم ماسوره رو خوب جا نداختی. می گفت نه مامان نا، ای خودش مالی نیس. می خواستم خشتک شلوار بابات رو بدوزم، یه بسته سوزن شکوند و کلی نخ خراب کرد، اما خشتکه هنوز برا خودش بازه.!

خشتک شلوار بابا رو که می خواست بدوزه، سر چرخ من غر می زد، اما وقتی خشتک های ما رو می خواست بدوزه، سر ما غر می زد و می گفت من نمی دونم چرا همیشه خشتک های اینا پاره است، انگار اونجاشون اره داره. 
گاهی زن های فامیل هم، از سر حسادت همراهی ش می کردند. اونایی که بچه هاشون به قول بابا صفرو(١) بودند و هیچ وقت جایزه نمی گرفتند و تشویق نمی شدند. می گفتند "چرخ خیاطیش از ای الکی هاست. همون مال خودت رو استفاده کن، بهتره، اون پروانه ای اصل. قدیمی هااصل هستند که از خارج (کویت و دبی)می اوردند، نه اینا". من چقد انرژی می ذاشتم و باهاشون بحث می کردم که نخیرن، این هم، همون مدلی ست. نیروگاه که نمیاد خودش رو خراب کنه چیز بد بده، شما خیاطی بلد نیستند.
البته چرخ خیاطی خوبی بود اما به قول زن های فامیل، به پای پروانه ای های قدیمی نمی رسید. اصلی ها ژاپنی یا به قول اونجایی ها جاپونی بودند، اما مال من انگار ساخت کشور دیگه ای بود.
چرخ خیاطیم زیاد استفاده نشد، شاید در حد دوختن چند تا خشتک. مامان خیلی زود اون رو به جعبه ش بر گردوند. من هم بعدها به کسی که خیاطی دوست داشت، هدیه دادم و از ان روز به بعد از سرنوشتش هیچ خبری ندارم.
دانشگاه که قبول شدم نیروگاه بهم.....
........
(١): صفرو: ضعیف تو درس و مشق
یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:40 ق.ظ

جایزه١




دبیرستان که بودم نیروگاه اتمی به بچه های کارمندانش که معدل کلشون الف یعنی ١٨ به بالا بود، جایزه می داد. من و خواهرم هم هر سال جایزه می گرفتیم. کلی ذوق داشتیم که بابا بیاد و بگه کارنامه هاتون رو بدین ببرم نیروگاه جایزتون رو بده. دل تو دلمون نبود تا بابا عصر پنج شنبه بر گرده و جایزه رو با خودش بیاره. تلفن هم نداشتیم که زنگ بزنیم و خبر بگیریم. البته نیروگاه جشن می گرفت و توی یه مراسم بخور بخور پر از شکلات، شیرینی، کیک و شام جایزه رو به بچه ها می داد. بچه ها با خانواده هاشون دعوت می شدند. اما ما هیچ وقت نرفتیم. خیلی خجالتی بودم. بابام هم هیچ وقت نخواست ما بریم نیروگاه خودمون جایزه رو بگیریم . شاید این جوری بیشتر دوست داشت که خودش بره بالا جایزه ی دختراش رو بگیره و جلو بقیه فامیل هامون - که اکثرن نیروگاه کار می کردند و بچه هاشون جز شاگرد تنبل ها بودند- قیف و قر بیاد که ببینید دخترهای من هر سال جایزه می گیرند، شما دیگه حرف نزنین با اون بچه های تنبل و کم هوشتون. برای همین همیشه خودش تنهایی جشن می رفت و جایزه رو از رئیس سازندگان بمب اتمی ویا انرژی صلح امیز هسته ای می گرفت. خواهرم هم به پای من می سوخت. من نمی رفتم اون هم نمی تونست بره.
جایزه اول یه اتو بود. از این اتو های بی بخار که وقتی به لباس می کشیدی برق می انداخت. البته گرون بود اما خوب بخار نداشت.اون روز خیلی خوشحال شده بودم اما بعدها این اتو باعث سرافکندگیم شد. لباس ها رو برق می انداخت ومنو ضایع می کرد. مخصوصن لباس های مشکی. مثلن می دیدی زیر چونه ت رو مقنعه ت یه لکه بزرگ براق افتاده. همه می فهمیدند کار کدوم اتو هست. همه می گفتند با اتوی این اتو نکنی ها! لباست داغون میشه. اگه همسایه یا فامیلی می اومد خونمون دنبال اتو، می گفت اتو بخار دارین بدین. اون اتو رو که این جایزه گرفته ندین.اونا هم برای اتوی من ناز می کردند. بعدها که اتو بخار خریدیم، اتوی من گوشه ای افتاد، اصلن کسی یادش نبود که این اتو حاصل دسترنج و زحمت های یه سال درس خوندن من هست. 
سال دوم بهم چرخ خیاطی دادند. از این چرخ هایی که....،
( تعداد کل: 136 )
   1       2       3       4       5       ...       14    >>