X
تبلیغات
بازی تراوین
دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 @ 05:32 ق.ظ

به یاد کودک بی پناه سنجاری که خشونت دین،هستیش رو گرفت


..........
چهار یا پنج سالم بود؛همسن کودک سنجاری. با مادرم رفته بودم روستای پدربزرگم. اونجا رو دوست داشتم، پر از سکوت و آرامش بود. دوست داشتم اسمان روستا رو، صدای گاری های که به زمین کشیده می شد، خاک های که بلند می شد. بوی پشکل، صدای هی هی چوپان دم غروب که گله ی بز و گوسفند رو به روستا بر می گردوند.بزهای مادری که می دویدند سمت کهره های که از صبح رها کرده بودند. کهره های که با ذوق خودشون رو به پستان مادرشون می رسوندند. صدای شر شر شیر هایی که تو کاسه ی رویی زنان روستا ریخته می شد. رفتن به اب انبار و اب کشیدن با دلو های حلبی، صدای خوردن دلو به حاشیه دیوار اب انبار و اب های که به اب انبار برمی گشت. هنوز می تونم حس کنم خنکی ابی رو که رو اب انبار رو سر و صورتمون می ریختیم. یادم می اید سنگ بازی های که رو اب انبار می کردیم بی ترس از افتادن توی اب انباری که درش رو فقط با چند تیکه چوب می بستند. میهمانی های که می رفتیم، بوی غذاهای پخته شده رو اتیش چوب، بوی برنج، بوی ماهی، بوی سبزی، نشستن کف حیاط روی حصیر، خوابیدن روی لوکه و صدای خش خش برگ های خرما، همه رو دوست داشتم. 
دوست داشتم شب های روستا رو، شب هایی که با ستاره ام حرف می زدم . صبح هایی که با صدای خروس و نماز خوندن های پدربزرگم بیدار می شدم. این دنیای ساده، دوست داشتنی بود. به مادرم گفتم من با تو بر نمی گردم، تو برو من پیش مادربزرگ می می مانم. غروب که با بچه ها رو اب انبار بازی می کردیم، مادرم برگشت بدون اینکه به من بگوید و ازم بپرسد هنوز دوست دارم بمونم یا نه. غروب برگشتم، پشیمان شده بودم از بی مادر ماندن. مادر رفته بود. پدربزرگ گوشه ی حیاط، با برگهای خرما حصیر می بافت. مادربزرگ توی مطبخ بود. خوراک می پخت. توی مطبخ بوی ادویه و دارچین پیچیده بود. فهمیدم مادرم برگشته. برای اولین بار حس کردم رها شدم، انگار تمام غم های دنیا رو رو دلم خالی کرده بودند، بغض کردم، گریه کردم، روستا، پدر بزرگ و مادربزرگ بدون مادر مفهومی نداشت، دنیایی پر از نا امنی، اندوه و تنهایی بود. تمام ان شب بیدار بودم و با ستاره ام که دورترین گوشه ی اسمون بود، حرف می زدم. اینقد بی تابی وگریه کردم که مادر بزرگم فردا صبحش با وانتی که روستا رفت و امد می کرد، به خونه برگردوندم. منو به راننده ی وانت و همه انهای سپرد که پشت وانت نشسته بودند. پشت وانت نشسته بودم. باد به سر و صورتم می خورد، موهای بور و فرم رو به باد سپرده بودم. زنی از اشنایان دستش رو گذاشته بود رو شونه ام تا با تکون های وانت، از رو صندلی سر نخورم. بیست دقیقه راه بود اما انگار سالی فاصله بود تا خونه و مادر. خونه که رسیدم سریع رفتم اب خوردم. هنوز مزه ی خنک اون اب شیرین بارون که توی کاسه ی پلاستیکی سبز رنگ خوردم رو حس می کنم. اون اب طعم داشت، طعم خونه ای که مادر داشت. طعم آرامش و امنیت. 
دنیای بدون مادر، دنیای ناامنی است. این روزها که تصویر کودک رها شده سنجاری، دلم رو به درد می اورد. می تونم یک لحظه ی خیلی کوتاه حس این کودک رو درک کنم، حس تنهایی، نا امنی و رها شدنش رو، فقط برای یک لحظه ی کوتاهش. قضاوت نمی کنم پدر و مادرش رو. روزهای سخت زندگی به من یاد داد که ادم ها رو قضاوت نکنم. ما اسیر شرایط سخت زندگی هستیم. شرایطی که باعث می شه دست به انتخاب های دیوانه کننده بزنیم. این کودک، بی پناهیش، تنهاییش، بیشتر از همه ی اتفاقات تلخناک این روزها، اشفته ام کرده، انقدر که بی اختیار اشک هایم سرازیر می شود، وقتی که یادم می اید، لحظه ای که پدر ومادرش اون رو توی کپر گوشه ی جاده جا گذاشتند. مردی توی اتوبوس وقتی اشک هایم رو دید گفت حالت خوب است؟ گفتم حال من خوب است، اما حال خاورمیانه خراب است. حال ما جهان سومی ها خراب است. حال ما، ناامنی، ترس از خشونت و جنگ است. باید جهان سومی باشی تا به عمق دردهای جهانت پی ببری. همانطور که من نمی فهمم خیلی از دردهای شمارو. وقتی استادم گفت تو نمی خوای تو اعتصاب دانشجویان به خاطرافزایش شهریه شرکت کنی؟ گفتم نه. برای من عبث و از سر خوشی است این اعتصاب ها، وقتی هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، صدها کودک، دیگر نفس نمی کشند. خشونت و جنگ هر روز صدای کودکانه اشان رو زیر خروارها خاک دفن می کند. دغدغه ی ما قانونی شدن ماری جوانا نیست که به خاطرش توی پارک تجمع کنیم. اتانازی نیست، که مرگ ما انتخابی نیست، اجباری است. درد ما هنوز نان، خاک و امنیت است. درد ما جهان سومی است. حال ما اصلن خوب نیست. صدای خاورمیانه پر از درد است .

یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:41 ق.ظ

جایزه٢: چرخ خیاطی



جایزه سال بعد یه چرخ خیاطی بود. از این چرخ خیاطی های دستی قدیمی که تو هر خونه ای یکی بود. یکی از چیزهایی بود که به عنوان جهاز به دخترهامی دادند. یا بابای دختر از کویت اورده بود، یا سفارش داده بودند براش از کویت بیارند. یا بعدها شوهرش براش خریده برد. اون موقع ها خیلی از بابا ها کویت کار می کردند. بابای من هم یه سال کویت کار کرده بود. چرخ خیاطی مامانم رو بابام از کویت اورده بود. بعدهادیگه کویت نرفت، اما بعضی ها کویت ماندند و خانواده هاشون کویتی شدند. یه جور اعتبار و اسم کاذب. اون روزها همه راه ها به کویت ختم می شد.

یه عصر پنج شنبه بابام برگشت با یه پلاستیک زیر بغل و کلی شکلات ایدین . جایزه چرخ خیاطی بود. کلی خوشحال بودم. جایزه ی بزرگی بود. گرون هم بود. جایزه گرفتنش خوب بود، اعتماد به نفسم رو زیاد می کرد اما این جایزه برای منی که خیاطی نمی کردم، نه استعدادش رو داشتم نه علاقه ش، کاربردی نداشت. بعدها چرخ خیاطی مامان خراب شد. اون چرخ خیاطی من رو برداشت و اورد رو کار. سوزن می شکوند. مامانم عصبی می شد و محکم می کوبید تو کمرش و فحش های مخصوص خودش رو با عصبانیت نثارش می کرد. می گفت هوممممم، احححححححح. ای هم نشد چرخ. به کمر چرخ که می کوبید، انگار رو کمر من فرود می اورد. دردم می گرفت. می گفتم سوزنش خوب نیست. شاید خوب نخ نکردی و با شاید هم ماسوره رو خوب جا نداختی. می گفت نه مامان نا، ای خودش مالی نیس. می خواستم خشتک شلوار بابات رو بدوزم، یه بسته سوزن شکوند و کلی نخ خراب کرد، اما خشتکه هنوز برا خودش بازه.!

خشتک شلوار بابا رو که می خواست بدوزه، سر چرخ من غر می زد، اما وقتی خشتک های ما رو می خواست بدوزه، سر ما غر می زد و می گفت من نمی دونم چرا همیشه خشتک های اینا پاره است، انگار اونجاشون اره داره. 
گاهی زن های فامیل هم، از سر حسادت همراهی ش می کردند. اونایی که بچه هاشون به قول بابا صفرو(١) بودند و هیچ وقت جایزه نمی گرفتند و تشویق نمی شدند. می گفتند "چرخ خیاطیش از ای الکی هاست. همون مال خودت رو استفاده کن، بهتره، اون پروانه ای اصل. قدیمی هااصل هستند که از خارج (کویت و دبی)می اوردند، نه اینا". من چقد انرژی می ذاشتم و باهاشون بحث می کردم که نخیرن، این هم، همون مدلی ست. نیروگاه که نمیاد خودش رو خراب کنه چیز بد بده، شما خیاطی بلد نیستند.
البته چرخ خیاطی خوبی بود اما به قول زن های فامیل، به پای پروانه ای های قدیمی نمی رسید. اصلی ها ژاپنی یا به قول اونجایی ها جاپونی بودند، اما مال من انگار ساخت کشور دیگه ای بود.
چرخ خیاطیم زیاد استفاده نشد، شاید در حد دوختن چند تا خشتک. مامان خیلی زود اون رو به جعبه ش بر گردوند. من هم بعدها به کسی که خیاطی دوست داشت، هدیه دادم و از ان روز به بعد از سرنوشتش هیچ خبری ندارم.
دانشگاه که قبول شدم نیروگاه بهم.....
........
(١): صفرو: ضعیف تو درس و مشق

Photo : ‎جایزه٢: چرخ خیاطی
جایزه سال بعد یه چرخ خیاطی بود. از این چرخ خیاطی های دستی قدیمی  که تو هر خونه ای یکی بود. یکی از چیزهایی بود که به عنوان جهاز به دخترهامی دادند. یا بابای دختر از کویت اورده بود، یا سفارش داده بودند براش از کویت بیارند. یا بعدها شوهرش براش خریده برد. اون موقع ها خیلی از بابا ها کویت کار می کردند. بابای من هم یه سال کویت کار کرده بود. چرخ خیاطی مامانم رو بابام از کویت اورده بود. بعدهادیگه کویت نرفت، اما بعضی ها کویت ماندند و خانواده هاشون کویتی شدند. یه جور اعتبار و اسم کاذب. اون روزها همه راه ها به کویت ختم می شد.

یه عصر پنج شنبه بابام برگشت با یه پلاستیک زیر بغل و کلی شکلات ایدین . جایزه چرخ خیاطی بود. کلی خوشحال بودم. جایزه ی بزرگی بود. گرون هم بود. جایزه گرفتنش خوب بود، اعتماد به نفسم رو زیاد می کرد اما این جایزه برای منی که خیاطی نمی کردم، نه استعدادش رو داشتم نه علاقه ش، کاربردی نداشت. بعدها چرخ خیاطی مامان خراب شد. اون چرخ خیاطی من رو برداشت و اورد رو کار. سوزن می شکوند. مامانم عصبی می شد و محکم می کوبید تو کمرش و فحش های مخصوص خودش رو با عصبانیت نثارش می کرد. می گفت هوممممم، احححححححح. ای هم نشد چرخ. به کمر چرخ که می کوبید، انگار رو کمر من فرود می اورد. دردم می گرفت. می گفتم سوزنش خوب نیست. شاید خوب نخ نکردی و با شاید هم ماسوره رو خوب جا نداختی. می گفت نه مامان نا، ای خودش مالی نیس. می خواستم خشتک شلوار بابات رو بدوزم، یه بسته سوزن شکوند و کلی نخ خراب کرد، اما خشتکه هنوز برا خودش بازه.!

خشتک شلوار بابا رو که می خواست بدوزه، سر چرخ من غر می زد، اما وقتی خشتک های ما رو می خواست بدوزه، سر ما غر می زد و می گفت من نمی دونم چرا همیشه خشتک های اینا پاره است، انگار اونجاشون اره داره. 
 گاهی زن های فامیل هم، از سر حسادت همراهی ش می کردند. اونایی که بچه هاشون به قول بابا صفرو(١) بودند و هیچ وقت جایزه نمی گرفتند و تشویق نمی شدند. می گفتند
یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:40 ق.ظ

جایزه١




دبیرستان که بودم نیروگاه اتمی به بچه های کارمندانش که معدل کلشون الف یعنی ١٨ به بالا بود، جایزه می داد. من و خواهرم هم هر سال جایزه می گرفتیم. کلی ذوق داشتیم که بابا بیاد و بگه کارنامه هاتون رو بدین ببرم نیروگاه جایزتون رو بده. دل تو دلمون نبود تا بابا عصر پنج شنبه بر گرده و جایزه رو با خودش بیاره. تلفن هم نداشتیم که زنگ بزنیم و خبر بگیریم. البته نیروگاه جشن می گرفت و توی یه مراسم بخور بخور پر از شکلات، شیرینی، کیک و شام جایزه رو به بچه ها می داد. بچه ها با خانواده هاشون دعوت می شدند. اما ما هیچ وقت نرفتیم. خیلی خجالتی بودم. بابام هم هیچ وقت نخواست ما بریم نیروگاه خودمون جایزه رو بگیریم . شاید این جوری بیشتر دوست داشت که خودش بره بالا جایزه ی دختراش رو بگیره و جلو بقیه فامیل هامون - که اکثرن نیروگاه کار می کردند و بچه هاشون جز شاگرد تنبل ها بودند- قیف و قر بیاد که ببینید دخترهای من هر سال جایزه می گیرند، شما دیگه حرف نزنین با اون بچه های تنبل و کم هوشتون. برای همین همیشه خودش تنهایی جشن می رفت و جایزه رو از رئیس سازندگان بمب اتمی ویا انرژی صلح امیز هسته ای می گرفت. خواهرم هم به پای من می سوخت. من نمی رفتم اون هم نمی تونست بره.
جایزه اول یه اتو بود. از این اتو های بی بخار که وقتی به لباس می کشیدی برق می انداخت. البته گرون بود اما خوب بخار نداشت.اون روز خیلی خوشحال شده بودم اما بعدها این اتو باعث سرافکندگیم شد. لباس ها رو برق می انداخت ومنو ضایع می کرد. مخصوصن لباس های مشکی. مثلن می دیدی زیر چونه ت رو مقنعه ت یه لکه بزرگ براق افتاده. همه می فهمیدند کار کدوم اتو هست. همه می گفتند با اتوی این اتو نکنی ها! لباست داغون میشه. اگه همسایه یا فامیلی می اومد خونمون دنبال اتو، می گفت اتو بخار دارین بدین. اون اتو رو که این جایزه گرفته ندین.اونا هم برای اتوی من ناز می کردند. بعدها که اتو بخار خریدیم، اتوی من گوشه ای افتاد، اصلن کسی یادش نبود که این اتو حاصل دسترنج و زحمت های یه سال درس خوندن من هست. 
سال دوم بهم چرخ خیاطی دادند. از این چرخ هایی که....،
یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:39 ق.ظ

بارون

داره بارون می باره. .شدید، پر از رگبار، تو هوا یه رطوبت و شرجی ای است که منو می بره به سال های دور، سالهای که ماه رمضون به اوایل بهار رسیده بود، هوا کمی خوب بود. کمتر گرم بود. کمتر تشنت می شد. روزها داشتند کوتاهتر می شدند. بارون می بارید، رگبار بود. هوا پر از گرمی و رطوبت و شرجی بود. تو خونه قدیمی مون نشسته بودیم، منتظر اذان، در اتاق، چهار طاق باز بود، صدای بادمی امد و بارونی که تا وسط اتاق رو خیس کرده بود. نزدیک در نشسته بودم. بارون به صورتم می خورد، اسمون رو نگاه می کردم و گلوله های بارونی که روی سکوی در خونمون درست می شد. 
مامان زیر بارون می دوه. هر چی ظرف و سطل داریم زیر ناودون می ذاره. صدای اذون می یاد. بارون به سر و صورتش می خوره. سطل زیر ناودون پر می شه. مامان دوباره چایی می ذاره با اب شیرین بارونی که زیر ناودون جمع کرده.

امشب هم داره بارون می باره، صدای باد می یاد، هوا کمی رطوبت و گرمی داره. در بالکن رو باز گذاشتم. بارون تا وسط اتاقم رو خیس کرد. اما ابی تو ناودون نیست. مامان نیست. چای با اب شیرین بارون نیست.من فقط خیس شدم، با بارونی که بوی رمضون سالهای دور رو میده.

شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 @ 06:23 ق.ظ

گپی با یه دیوانه



"آدم نباید خود را زیاد بپوشاند. باید بگذارد تا سرما به او نزدیک شود، حتی باید کمی یخ بزند تا احساس کند که واقعن در دو قدمی پاکی است."
خداحافظ گاری پوپر
...
حالا فکر می کنم نباید بهش بگم دیوونه. شاید شیرین عقل و یا شاید هم ساده دل بهتر باشه.

زمستان بود از همان روزهای خیلی سرد. روزهایی که دوست داری حتی چشمهایت را ببندی و خودت رو تو یه جای گرم بپیچونی و هر جا دلت خواست بروی، بدون اینکه بترسی سرما چشمهایت را بسوزاند. اون روزهای سرد بیشتر می دیدمش. روزهایی که درجه هوا به سردترین حد خودش رسیده بود، با باد ناجوری که وقتی به صورتت می خورد حس زیستن رو در تو نابود می کرد و یادت می آورد که بار هستیت چقد سنگین و طاقت فرساست.
دیدمش با پالتویی نازک، انگار بهار رو درون خودش قایم کرده بود با کمربندی پارچه ای، گویی از حاشیه ی یه لباس، عمودی بریده شده بود و با کمی پیچش، شکل کمربند به خود گرفته بود. کمربند رو بالآی شکمش بسته بود. باقیش هم گره خورده بود و تا روی زانو هاش اویزون شده بود. کلاهی به سر نداشت. موهای خاکسترییش رو به اسمون، سیخ شده بود و با هر وزش بادی سمت و سویی می گرفت. یه دستش توی جیبش و دست دیگه ش هم توی جوراب مشکی درازی بود که توش پول خورد هاش رو ریخته بود. گفتم ساده دل است اما ساده دلان حتمن سرما رو می فهمند.
کرمم سوکم داد(١) برم ازش بپرسم واقعن سردش نیست!. به خودم گفتم بی خیال، به تو چه اما اون کرم بالا وپایین می پرید و آروم و قرار رو ازم گرفته بود. اخرش بعد از دو سه بار دیدن با همون وضع، کرم بر من چیره شد و رفتم تو صورتش که اسمون رو نمی بینی که چه سرخ شده، باز امشب قرار است برف ببارد، دونه های برف رو می بینی چطور رو جاهای خالی کله ت می نشیند. ببین باد رو چقد سرد است. تو این سرما تو چطور لباس گرم نپوشیدی؟سردت نیست؟
خندید، خنده ای که بعدش کمی سکوت بود و خیره شدن تو صورت من. لب و لوچه اش رو جمع و جور کرد و گفت. سرد نیست. هوا خوب است. دست کرد زیر کاپشنش و گفت ببین این خوب است، نازک است ولی سرد نیست. سرما ازش رد میشه اما همون قد که من می خوام. سرش رو اورد نزدیکتر انقد که بوی گند سیگارش رو حس کردم و و آرومتر گفت: برف هست، سرما هست،ولی خورشید هم هست.می فهمی مادام! باید لباس نازک بپوشی. کلاه نذاری. بگذاری برف و بارون هر جایی که دلشان خواست بشینند. بروند روی موهایت بشینند. بگذار از تنت عبور کنند. انقد که فکر کنی زیر آفتاب نشستی و داری قورت قورت یخ می خوری، می فهمی مادام! باید برف رو حس کنی؟ حسش می کنی؟ بگذار برف و بارون رو تنت ببارند.
تو برای چی این همه لباس پوشیدی؟ درست است برف هست، اما خورشید هم هست تا همه جا سفید است نمی بینی، خورشید رو می بینی، اون بالا، الان إبر هست اما ابرها که همیشه نمی مونند، برف و بارون رو تن من و تو می بارند. بعد هم تموم می شند. اینطور نیست!
می خندید و می گفت، می گه چرا لباس گرم نپوشیدی. نمی خواد سفیدی رو ببینه، خورشید رو ببینه. همش می گه سرده، سرده.
۱) کرم سوک دادن: وسوسه شدن برای انجام دادن کاری، در اینجا من کنجکاوی کردن.
...
از مجموعه وزوزهای روزانه ی شب نویس.
Photo : ‎گپی با یه دیوانه :
J’aime

شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 @ 06:22 ق.ظ

ماه رمضون و پریود

ابن نوشته خاطره ای از تجربه های شخصی و اجتماعی من مربوط به منطقه ی خاصی است و ممکن است قابل تعمیم به مناطق دیگه نباشه.



پریود صدا نداشت. آرام می آمد و بی صدا بین پج پچ های زنانه گم می شد. وقتی می فهمیدی کسی پریود شده، که تن صدایی پایین می امد. یا وقتی که صدای خنده ی مرموزانه ی زنی در همسایگی یا فامیلی را می شنیدی که فلانی "مریض" شده است. اصطلاحاتی که در مجلس های زنانه و نه مردانه، جاری بود که اگربین گپ های مردانه هم جایی داشت، ماخبر نداشتیم.
" امروز مریض شده، نمی تونه روزه بگیره، راستی تو کی مریض می شی؟ کی می خوری، اول ماه رمضون، یا اخراش. خوش به حالت که وسط های ماه رمضون مریض می شی. می تونی بخوری جونی تازه کنی. "
اما پریود شدن تو ماه رمضون مثل ماههای دیگه نبود. پریود که می شدی ترس داشتی، ترس از اینکه کسی بفهمه. قران نمی خوندی، نماز نمی خوندی، شاید یواشکی با یه لیوان آب، گلوت رو خنک می کردی، یه همین دلیل بی حالی روزه دار ها رو نداشتی. اما نمی تونستی چیزی بخوری. ادم ها همه جا بودند، باید حواست به بچه ها بود. انگار ذره بین ها تو ماه رمضون دقیق تر می شد. نباید برادر، پدر، عمو ویا مرد همسایه می دید که تو چیزی می خوری وگرنه می فهمید که پریود شدی و این زشت بود. برای همین سحر که می شد، بیدار می شدی مثل بقیه پای سفره ی سحری می نشستی، می خوردی و وانمود می کردی که روزه خواهی داشت. گاهی هم به تظاهر چادر سفید نمازت رو دور سرت می بستی، کنار سجاده می نشستی و وانمود می کردی که می خوای نماز بخوانی، تا برادر و پدرت نفهمد که روزه نیستی. به همین دلیل هیچ برادری نمی فهید که خواهرش کی پریود بوده. کی روزه نبوده.
گاهی می شنیدی کسی رو که می گفت چه فایده، که روزه نیستیم ما که نمی تونیم چیزی بخوریم. فقط الکی روزه هامون خراب می شه. برای همین خیلی ها ماه رمضون قرص می خوردند- قرصی که فکر کنم شبیه قرص ضد بارداری و یا شاید هم خود قرص بار داری بود- می خوردند تا پریود نشوند.اینجوری هم به قول خودشون ثواب روزه های ماه رمضون رو کامل می بردند، هم گشنگی الکی نمی کشیدند و هم مجبور نبودند روزه های خورده شده شون رو تو ماه های دیگه، -که کسی روزه نمی گرفت و روزه گرفتن سخت بود- بگیرند.
Photo : ‎ابن نوشته خاطره ای از تجربه های شخصی و اجتماعی من مربوط به منطقه ی خاصی است و ممکن است قابل تعمیم به مناطق دیگه نباشه.

ماه رمضون و پریود

پریود صدا نداشت. آرام می آمد و بی صدا بین پج پچ های زنانه گم می شد. وقتی می فهمیدی کسی پریود شده، که تن صدایی پایین می امد. یا وقتی  که صدای  خنده ی مرموزانه ی زنی در همسایگی یا فامیلی را می شنیدی که فلانی

شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 @ 06:21 ق.ظ

این هم قسمت سوم: سحر و سحری


شبهای رمضان روشن بود. خیابون پر از نور بود. خیلی ها به خاطر ماه رمضون لامپ در حیاطشون رو روشن می کردند.خیابون شلوغ تر می شد. پر از ادم هایی که راهی مسجد می شند. حس امنیت بیشتری می کردی. فکر می کردی ادم ها تو این ماه کمترگناه می کنند، برای همین ترست کمتر می شد اگه قرار بود از یه کوچه ی تاریک بگذری.
کمی بعد از افطار، بلندگوهای مسجد روشن می شدند. همیشه یه نفر، که از
خانواده بانی مسجد بود، یه مقدمه که بهش می گفتند "کتاب روضه" می خوند. هیج وقت نفهمیدم این کتاب روضه چیه .تو تمام اون سالها، همیشه گوشم روتیز می کردم اما هیچوقت صدای واضحی نداشت. با یه الهم شروع می شد و با یه های های کش می امد. روضه خون هر مسجد خاص بود، گاهی بین صحبت های زن های فامیل و همسایه می شنیدی که اخوند امسال خوب نیست. چیه اصلن بلد نیست دو تا کلمه ذکر مصیبت بگه. ادم اصلن گریه ش نمی گیره. مامان می گفت امسال این اخونده رو اوردند، هر شب روضه های تکراری می خونه. امشب هم همون دیشبی رو تکرار کرد. می گفتم مامان خوب داستان یه چیزه، نمی تونه عوضش کنه. می گفت چرا می تونه چیزهای دیگری تعریف کنه. شاید هم راست می گفت. می تونست یه گوشه های دیگه ی از زندگی امامان رو بگه. اما انگار چسپیده بود به خیمه های خانواده امام حسین. گاهی هم راضی بودند و می گفتند امسال خیلی خوبه. سید روضه های خوبی می می خونه. ادم دلش از جا کنده می شه، وقتی ذکر
مصیبت حضرت زهرا می کنه. هر اخوندی که دل رو بیشتر فرو می ریخت و اشکشون رو بیشتر در می اورد حتمن روضه خون باسوادی بود. اخوند اگر سید نبود. بیشتر بهش گیر می دادند، مخصوصن اگر جوون بود. می گفتند امسال یه تیله و یا جوجه اخوند اوردند هر هم حالیش نیست. اما اگر سید بود هر چیزی می خوند براشون دلشین بود. شاید هم فکر می کردند چون سید است و لابد به قولشون اولاد پیامبر هر چی بگه باید به دلشون به زور بنشونند.
سحری رو همیشه چلو، خورشت می خوردیم. اصلن پلو طرفداری نداشت. می گفتند خوراک سحری باید با خورش باشه. اون جوری از گلو پایین نمی ره. بر عکس افطاری که همیشه نون و یه خورش بود، سحر امکان نداشت کسی خوراک نونی بخوره.
سحر با مناجات بانی مسجد شروع می شدند. با مناجاتی نامفهوم. بعد هم همه بیدار می شدند و شروع به خوردن سحری می کردند. این وسط همسایه ها حواسشون بود که اگر لامپ خونه کسی موقع سحر روشن نشه، برن در بزنند و بیدارشون کنند.
هر ماه رمضون همیشه یکی دو تا سحر می شد که بیدار نمی شدیم. نمی دونم چرا ساعت رو کوک نمی کردیم. شاید اینقد به بیدار شدن با مناجات بانی مسجد اعتماد داشتیم که دلیلی برای کوک کردن ساعت نداشتیم. یکی از سحر های اون سالها، خوابمون برد. سحری که خورش بامیه داشتیم. هیچ کدوممون بیدار نشدیم. نزدیک های اذان صبح در حیاطمون محکم کوبیده شده. زن عمو بود می گفت دیدم لامپتون روشن نشده، ولی حواسم پرت شد. فکر می کنم یه ربع به اذون مونده بود. هراسون از خواب پریدیم. مامانم غر می زدسر خودش که صدای مناجات رو شنیده، ولی گفته حالا زوده، یه کم بخوابه بعد بیدار میشه. ولی خوب تادم صبح خوابش برده بود. اون سحر، هر کی یه طرف می دویید، انگار کسی دنبالمون کرده بود. مثل جنگ زده ها با چشمهای پف کرده و موهای اشفته دور خودمون می چرخیدیم. یکی کتری دستش بود، یکی فلاسک، یکی قابلمه رو رو گاز می ذاشت. یکی هم سفره رو پهن می کرد. این وسط مادر بزرگم هم غر می زد که زودتر کتری رو راه بندازین یه چای بخوریم دهنمون خشک نشه. برای ما سحری بدون چای مثل مرگ بود. سفره که پهن کردیم تند تند شروع کردیم به خوردن، هنوز لقمه اول رو نخورده بودیم که اذون گفتند. این وسط یکی هم گفت تا اخر اذون وقت داریم، بخوریم. اشکالی نداره. ما هم از خدا خواسته، تا اخر اذون خوردیم؛ اما مامان و مادر بزرگم نخوردند. موذن که بلند گو رو خاموش کرد، ما هم قاشق هامون رو گذاشتم تو بشقاب. اما بامیه ها همین جوری از دهنمون آویزون بود، انگار یه کلاف نخ از دهنون نخ کش شده بود. بعد هم کلی به خودمون فشار اوردیم تا برنج، بامیه و گوشت های نیم جویده تو معدمون جا بگیره. اون شب کلی حرص خوردیم. مخصوصن اینکه زورمون شده بود که خورش بامیه رو از دست دادیم. تمام روز به بامیه هایی فکر می کردم که ته بشقابم جا مونده بود.
اون روز صبح تو مدرسه، اتفاقی قرار بود اخوندی بیاد در مورد مسائل دینی برامون سخنرانی کنه. به قول پسرهای محلمون یه جوجه اخوند بود. بعد از این که کلی در مورد روزه و نماز حرف زد، گفت هر کسی سوالی داره بپرسه. هر کسی سوالی خاصی داشت. یکی در مورد خوردن ناخواسته روزه، دیگری در مورد نماز. این وسط یکی پرسید حاج اقا خدا زن هست و یا مرد؟ حاج اقا خندید و گفت نه زن هست و نه مرد. خدا با ما انسان ها فرق داره، انسان نیست.
اما تصویر خدای اون روزهای من، مرد بود. مردی چهارشونه با پیرهنی سفید بلند که رو شلوار انداخته بود. گردنی کلفتی داشت. نه سبیل داشت نه ریش. چهره ای مهربونی داشت اما با ابهت.انقد که گاهی ازش می ترسیدم. همیشه گوشه اسمون یه وری می نشست و ما رو نگاه می کرد.
بعد از جلسه دنبال حاج اقا رفتم و گفتم من یه سوال دارم. برگشت تسبیحش رو چرخاند، چشاش گرد شد تو صورتم که بگو دخترم. گفتم می گن وقت سحر، وقتی اذون رومی گند می شه تا اخر اذون خورد؟.می گند تا اخرش وقت داریم. من دیشب دیر بیدار شدم تا اخر اذون خوردم. الان روزم قبوله؟ گفت اره روزت قبوله. فقط باید 63 روز جاش بگیری. بعد خنده ای کرد و رفت.
تمام اون روز تو مدرسه فکر می کردم که اون مرد چهار شونه ی گوشه اسمون حتمن منو می بخشه. حداقل به خاطر بامیه های لیزی که تو قاشقم جا موند.
Photo : ‎این هم قسمت سوم: سحر و سحری

شبهای رمضان روشن بود. خیابون پر از نور بود. خیلی ها به خاطر ماه رمضون لامپ در حیاطشون رو روشن می کردند.خیابون شلوغ تر می شد. پر از ادم هایی که راهی مسجد می شند. حس امنیت بیشتری می کردی. فکر می کردی ادم ها تو این ماه کمترگناه می کنند، برای همین ترست کمتر می شد اگه قرار بود از یه کوچه ی تاریک بگذری.
کمی بعد از افطار، بلندگوهای مسجد روشن می شدند. همیشه یه نفر، که از
خانواده بانی مسجد بود، یه مقدمه  که بهش می گفتند

جمعه 13 تیر‌ماه سال 1393 @ 08:11 ق.ظ

قسمت دوم: افطاری



ماه رمضون رو دوست داشتم. نه به خاطر مهمانی خدا رفتن و یا عبادت کردن هاش و یا صدای دلگیر روضه خون های محلمون. دوستش داشتم به خاطر افطارش، به خاطر لذتی که از خوردن خوراک می بردیم. چای و آبی که موقع افطار می خوردیم هزار برابرگواراترو دلچسب تر بود. لذت چای رو موقع افطار می فهمیدی که چند استکان بزرگ چای و قند رو با ولع می خوردی. مامانم همیشه می گفت اول یه ذره آب جوش بخورین که حلقتون گرم میشه، اما من همیشه می موندم بین خوردن آب و چای و همیشه هم اول آب می خوردم بعد هم در حد مرگ چای. اون لحظه زیباترین صحنه، صحنه ی سفره آماده ای بود پر از چیزهای خوشمزه، که حتی اگر خوشمزه هم نبود، ان لحظه خوشمزه ترین مزه ها رو داشت. فکر می کنم دلیل خیلی ها، برای دوست داشتن ماه رمضون همین لذت خوردن افطاری باشه. وگرنه کی تشنگی و گشنگی رو دوست داره. اصلن کی هست که ممنوع کردن خودش از یه لذت طبیعی رو دوست داشته باشه. حتی دلیلش لذت عبادت هم نمی تونه باشه. حتی اونهایی که اهلش هستند. همه بیشتر از سر تکلیف و ترس عبادت می کنند.

رمضان های اون سالها گرم بود، گرم و طولانی با عطشی درد ناک. مجبور بودیم چند بار تو روز دوش بگیریم. اون هم تو شهری که آب شیرش هم جوش بود. برای همین همه تو حمومشون یه بشکه آب داشتند و هر کی حموم می کرد، وظیفه داشت اون بشکه رو برای نفر بعدی پر کنه تا آب خنک شه. گاهی انقد از آب استفاده می کردیم تا آبی که رو سطح زمین بود خارج شه و به آب خنک برسیم. بعد می رفتیم دوش می گرفتیم تا خنک شیم و لحظه ای زیر دوش، یادمان برود که چقد الکی تشنه ایم. اون روزها حتی مسیر ابی که از وسط موهات می ریخت رو تنت و بعد هم سرازیر می شد به سوراخ وسط حموم، تماشایی بود.
صدای الله اکبر که می آمد، لیوان آب رو سر می کشیدم. بزرگترها می گفتند باید صبر کنی اذان تمام شود، بعد افطار کنی. اما من نمی تونستم. مامانم همیشه می گفت شما این همه صبر کردین، خوب یه دقیقه هم روش. بذارین اذون تموم شه. اما ما کوچکترها کاری به حرف بزرگتر نداشتیم.
افطار و شام ما یکی بود. اصولن چیزی به اسم افطاری با نون، پنیر و سبزی نبود، هرچه بود شام و افطار رو یکی می کردیم. این رو بعد ها فهمیدم که مراسم افطاری جاهای دیگه رو دیدم. برایم عجیب بود دیدن ملتی رو که اول یه عالمه نون و پنیر می خورند، بعد هم شامی جداگانه.افطار رو با چای، آب و یا شربت شروع می کردیم. گاهی هم رنگینک که جز سفره شام بود.بعد هم شیرجه می رفتیم تو سفره و خوراکی می خوردیم که معمول خورش با نونی که بیشترمحلی بود. چیزی شبیه آب گوشت،قلیه ماهی،خورش مرغ و هر خورشی که می شد با نون خورد، اصولن تو جنوب هر خورشی رو میشه با نون خورد. یا اگه هم نشه نون خورش می کنند. سبد سبزیمون هم خیلی بزرگ بود. همان چیزی که جاهای دیگه به عنوان آبکش استفاده می کنند. یه ابکش بزرگ می ذاشتیم وسط سفره ، یه چیزی شبیه سه چهار کیلو سبزی تازه موقع افطار می خوردیم که بابام همیشه می رفت از باغچه های اطراف شهر می خرید.
....
قسمت بعد : سحرو سحری
قسمت چهارم:رمضان، زنانگی و پریود
.

Photo : ‎قسمت دوم: افطاری

ماه رمضون رو دوست داشتم. نه به خاطر مهمانی خدا رفتن و یا عبادت کردن هاش و یا صدای دلگیر روضه خون های محلمون. دوستش داشتم به خاطر افطارش، به خاطر لذتی که از خوردن خوراک می بردیم. چای و آبی که موقع افطار می خوردیم هزار برابر گواراترو دلچسب تر بود. لذت چای رو موقع افطار می فهمیدی که چند استکان بزرگ چای و قند رو با ولع می خوردی. مامانم همیشه می گفت اول یه ذره آب جوش بخورین که حلقتون گرم میشه، اما من همیشه می موندم بین خوردن آب و چای و همیشه هم اول آب می خوردم بعد هم در حد مرگ چای. اون لحظه زیباترین صحنه، صحنه ی  سفره آماده ای بود  پر از چیزهای خوشمزه، که حتی اگر خوشمزه هم نبود، ان لحظه خوشمزه ترین مزه ها رو داشت. فکر می کنم دلیل خیلی ها، برای دوست داشتن ماه رمضون همین لذت خوردن افطاری باشه. وگرنه کی تشنگی و گشنگی رو  دوست داره. اصلن کی هست که ممنوع کردن خودش از یه لذت طبیعی رو دوست داشته باشه. حتی دلیلش لذت عبادت هم نمی تونه باشه. حتی اونهایی که اهلش هستند. همه بیشتر از سر تکلیف و ترس عبادت می کنند.

رمضان های اون سالها گرم بود، گرم و طولانی با عطشی درد ناک. مجبور بودیم چند بار تو روز دوش بگیریم. اون هم تو شهری که آب شیرش هم جوش بود. برای همین همه تو حمومشون یه بشکه آب داشتند و هر کی حموم می کرد، وظیفه داشت اون بشکه رو برای نفر بعدی پر کنه تا آب خنک شه. گاهی انقد از آب استفاده می کردیم تا آبی که رو سطح زمین بود خارج شه و به آب خنک برسیم. بعد می رفتیم دوش می گرفتیم تا خنک شیم و لحظه ای زیر دوش، یادمان برود که چقد الکی تشنه ایم. اون روزها حتی مسیر ابی که از وسط موهات می ریخت رو تنت و بعد هم سرازیر می شد به سوراخ وسط حموم، تماشایی بود.
 صدای الله اکبر که می آمد، لیوان آب رو سر می کشیدم. بزرگترها می گفتند باید صبر کنی اذان تمام شود، بعد افطار کنی. اما من نمی تونستم. مامانم همیشه می گفت شما این همه صبر کردین، خوب یه دقیقه هم روش. بذارین اذون تموم شه. اما ما کوچکترها کاری به حرف بزرگتر نداشتیم.
افطار و شام ما یکی بود. اصولن چیزی به اسم افطاری با نون، پنیر و سبزی نبود، هرچه بود شام و افطار رو یکی می کردیم.  این رو بعد ها فهمیدم که مراسم افطاری جاهای دیگه رو دیدم. برایم عجیب بود دیدن ملتی رو که اول یه عالمه نون و پنیر می خورند، بعد هم شامی جداگانه.افطار رو با چای، آب و یا شربت شروع می کردیم. گاهی هم رنگینک که جز سفره شام بود.بعد هم شیرجه می رفتیم تو سفره و خوراکی می خوردیم که معمول خورش با نونی که بیشترمحلی بود. چیزی شبیه آب گوشت،قلیه ماهی،خورش مرغ و هر خورشی که می شد با نون خورد، اصولن تو جنوب هر خورشی رو میشه با نون خورد. یا اگه هم نشه نون خورش می کنند. سبد سبزیمون هم خیلی بزرگ بود.  همان چیزی که جاهای دیگه به عنوان آبکش استفاده می کنند. یه ابکش بزرگ می ذاشتیم وسط سفره ، یه چیزی شبیه سه چهار کیلو سبزی تازه موقع افطار می خوردیم که  بابام همیشه می رفت  از باغچه های اطراف شهر می خرید.
....
قسمت بعد : سحرو سحری
قسمت چهارم:رمضان، زنانگی و پریود
.‎
سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393 @ 05:25 ب.ظ






صدا و سیمای ایران ماه  رمضون هر شب سریال هایی مخصوص این ماه پخش می کنه . اینجا چون ما از این توفیق بی بهره ایم. من تصمیم گرفتم هر شب یه خاطره از ماه رمضون بنویسم ، باشد که سرگرم شوید.

..............


 ماه رمضون که می شه کمی دچار نوستالژی می شم. یاد روزهایی می افتم که همه چی رنگ و بوی دیگه ای داشت.اما دیگه حس اون سالها رو ندارم. فکرمیکنم ماه رمضون تو همین روزها افتاده بود، که شروع به روزه گرفتن کردم. بهار بود اما بهار جنوب همون تابستون هست با هوای خیلی گرم گاهی شرجی و گاهی هم خشک. روزه گرفتن سخت بود اما همه می گرفتند. حتی اونایی که هنوز براساس قواعد دینی برشون واجب نبود، اصرار داشتند که سحر بیداشون کنند. بار روزه گرفتن انگار تو بزرگ می شدی ، حساب می شدی و قاطی ادم ها بزرگها می شدی. انگار وارد دنیای دیگری می شدی. دنیایی که احترام بیشتری داشتی.  من حس دو گانه ای داشتم هم روزه گرفتن رو دوست داشتم هم دوست داشتم بهونه ای داشتم که می شد روزه نگیرم، مخصوصن اینکه ماه رمضون افتاده بود وسط امتحان های ثلث سوم که خیلی هم برامون سخت بود.

اولین سحر رو یادم هست. به مامانم گفته بودم بیدارم کنه. خیلی قبل از مامانم بیدار شده بودم اما خودم رو به خواب زده بودم.صدای گرم شدن خوراک بلند شده بود و زیر پتو خدا رو قسم می دادم که مامانم رو راضی کنه من سحری بخورم. سفره که پهن کرد. صداش رو شنیدم که به بابام می گفت می خواد روزه بگیره بیدارش کنم. بابام  همین طور که داشت خرما رو تو ماست می زد و می خورد، گفت نمی تونه ولش کنه. ولی مامان گفت، حالا بذار بگیره خودش گفته. مکالمه بابا و مامان خیلی طول نکشید. مامانم پتو رو ور زد وصدام زد که بیدار شم. من هم کمی خودم رو به خواب زدم و بعد بلند شدم. انگار قرار بود کار بزرگ و مهمی انجام بدم . بابام هم نقش گزینشی ها رو پیدا کرده بود ازم پرسید تشنت می شه ها می گیری؟ گفتم اره. از اون شب به بعد من هم قاطی ادم بزرگهای فامیل روزه  گرفتم.  

بعد از سحر نمی خوابیدم.  بیدار می موندم تا هوا روشن شه.بعدش یا مدرسه می رفتم یا اگر شیفت ظهر بودم، کارهای خونه رو انجام می دادم. مدرسه هم که نمی رفتم. از همون صبح ساعت 10-11 دراز می کشیدم ودقیقه به دقیقه ساعت کامپیوتری م رو نگاه می کردم و هی حساب می کردم چقد تا افطار باید تشنگی بکشم. از اون روزها فقط تشنگی و تصویر قشنگ کلمن ابمون تو ذهنم مونده با لیوان های استیلی که مامان زیر کلمن می ذاشت. برای ما تو اون هوای گرم تنها چیزی که دردناک بود، نخوردن آب خنک کلمن بود که تمام روز مظلومانه گوشه ی اتاق روی سه پایه اش نشسته بود. دم افطار که می شد. فرشی وسط حیاط پهن می کردم.  کلمن رو پر از یخ می کردم. بعد هم ردیف روی سکوی وسط حیاط  

کنار کلمن می نشستیم با یه لیوان رویی و یا استیل تو دست تا اذون بگند. خونه ما نزدیک مسجد بود اما مسجد ما همیشه الله اکبرش رو دیرتر می گفت. برای همین گوشمون رو تیز می کردیم تا ببینیم کی اذون رو زودتر می گه. صدای بلندگو که بلند می شد. شیر آب کلمن باز می شد و هی آب می خوردیم بعد هم چای. انقدر آب وچایی می خوردیم که میل به خوردن چیز دیگه ای نداشتیم. 

اون روزها اون که خیلی دوست داشتنی بود  کلمن بود و صدای آب خنکی که دم غروب با صدای حاج مظفر تو لیوان ریخته می شد. بعد هم می گفتیم اخیش دلمون خنک شد. همیشه هم یکی بود که می گفت اینجوری با ولع اب نخورین بگین یا لب تشنه امام حسین. ما هم وقتی سیر اب می خوردیم می گفتیم خوب حالا یاد لب تشنه امام حسین و می رفتیم سر وقت فلاسک چای و قندون.

سه‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1393 @ 06:12 ب.ظ


تو ساختمون بغلی ما یه إیرانی هست. ندیدمش ولی از صدای ترانه هایی که از داخل ساختمون میاد فهمیدم. یه روزهایی هایده و مهستی می ذاره دل ادم کباب می شه . از دیروز تا حالا هم رفته رو فاز ترانه های وطنی" ای ایران ای مرز پر گیر، ای خاکت از این حرفا ... این صفر - صفر بود این شد.می برد فکر کنم ملت همیشه در صحنه هی به مارک إیرانی شون افتخار می کردند. مارکی که فقط برای ملیت اعتبار داره وگرنه برا چیز های دیگه کلاسش در خارجی بودن هست. خلاصه این ترانه رو انداخته تو زبون داغونم کرده به مولا.
( تعداد کل: 130 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>