X
تبلیغات
چهره بلاگ
دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 11:48 ق.ظ

بند ناف:بهمن 1364 خورموج


به میمنت زاد روز تنها خواهرم که سه سال و نیم هست ندیدمش:(


اون روزها، روزهای نزدیک به دنیا اومدن تو آروز می کردم خدا یه خواهر بهم بده. اونوقت ها کسی سونوگرافی نمی کرد به همین دلیل کسی هم تا زمان تولد نمی دونست بچه چی هست. من هر روز که برمی گشتم خونه تو همون کوچه های گلی، بچه های همسایه مون مسخرم می کردند، گولم می زدند که برو خونه مامانت امروز زائیده بچه پسره. همه می دونستند من دلم خواهر می خواد. حتی زن های فامیل هم سر به سرم می ذاشتند که بچه پسر ه ها لیلا . باز تو تنها موندی. اما من می رفتم می دیدم مامانم هنوزبا شکم گنده رو سکوی وسط حیاط نشسته و خبری از خواهر و برادر نیست.

تا اینکه یه غروب، بعد از دو روز درد کشیدن مامان، تو دنیا اومدی، ننه دیلی که مامای مامان بود در همه زایمان هاش، از اتاق اومد بیرون و گفت خوب دیگه ازامروز خواهر دار شدی برو بند ناف خواهرت رو دم مسجد چال کن، تا خواهرت باخدا بشه. برو ننه، برو دورت بگردم. بند ناف تو رو به من داد. دم غروب بود داشتند اذون می گفتند،هوا سرد بود. من ترسیدم برم دم مسجد. بندناف تو رو بر داشتم و بردم دم حیاط، تو کوچه، یواشکی که کسی نبینه همون جا زیر خاک کردم. خیلی هم رو بود. یه کم دم در نشستم که طول بکشه. بعدهم رفتم خونه. تو یه ریز گریه می کردی، بوی بچه تو خونه پیچیده بود، بوی داروی محلی، ننه جلا و داری زرد (از همون داروهای محلی که من نمی دونم اسمش به پارسی چیه میشه) درست کرده بود همه داشتند می خوردند، مامان داشت به زور ننه، خوراکی رو که با مرغ و روغن محلی درست شده بود می خورد.همه زن های فامیل جمع شده بودند. ننه به من هم یه کاسه جلا داد. گفت ننه جون بند ناف خواهرت رو دم مسجد چال کردی؟ گفتم اره، گفت افرین ننه خواهرت با ایمون و با خدا می شه،حالا بیا اینا رو بخور. 

اوشب حسین کلی گریه می کرد که دیگه نمی تونه پیش مامان بخوابه. اومده بود چسبیده به تشک مامان، تو هم گریه می کردی،من هم خوابم نمی برد، کلی ناراحت بودم که بند ناف تو رو دم حیاط، نه دم مسجد چال کردم، تمام شب از خدا خواستم که بند ناف تو رو خودش جا به جا کنه. بعد ها هر کی دم حیاط می نشست من هی می ترسیدم رو بند ناف تو نشینه. همش می ترسیدم وقتی مامان در حیاط رو جارو می کنه بندناف تو از زمین در بیاد. برای همین همیشه خودم اونجا رو با لطافت جارو می کردم تا بند نافت از خاک در نیاد.خواستم الان که روز تولدت هست بهت بگم که غیر از اینکه من تو رو از پشت کمر م انداختم، یه کار دیگه ای هم کردم. خواستم بدونی بند نافت همون جا دم حیاط، تو کوچه چال کردم، دم مسجد دنبالش نگردی .

.

دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 11:46 ق.ظ

در این سینی زندگی است



راه می رم، با خودم حرف می زنم با دختری که کنار بخاری روی دفتر مشقش خوابش برده و مادر بزرگی که هی یکریز زیر گوشش می گه ننه بلند شو برو سر جات بخواب. 

هوا که سرد میشه انگار بیشتر دچار نوستالژی می شی. این درد لعنتی مال موقع هایی است که روزهات هیچ بو و مزه ای ندارند. همین جوری می گذرند برای اینکه تو رو پیر تر کنند. می گذرند برای اینکه شناسامه ت کهنه ترشه. می گذرند برای اینکه جوابی داشته باشی وقتی کسی پرسید چند سالته ؟ اصلن کسی نمی پرسه چقدش رو زندگی کردی. همینه زندگی. اصولن روزهای بی رنگ هم حساب می شه وگرنه ما که سنی نداریم. اگه به زندگی باشه باید هنوز دخترکی 5-6 ساله باشیم که حتی هنوز سینه ها مون هم سر نزده. که هی میریم تو کوچه های گلی دامنمون رو پهن می کنیم با گل ها، خونه می سازیم و هی حواسمون هست که درست بشینیم که خشتکمون رو پسر همسایه نبینه تا بعد مجبور نشیم هی به مادر بزرگ و زن پسر عموی ی بابامون جواب پس بدیم که" دختر سر تراشته تو دیگه بزرگ شدی چهار روز دیگه وقت شوهرت دیگه نباید بری تو کوچه".

اونجاست که زندگی تو کوچه ای ما و بازی کردی با پسر همسایه پایانی غم انگیز پیدا می کنه. از فرداش می ری در حیاط می شینی و یواشکی در خونه همسایه رو نگاه می کنی تا کی اون پسرکی که تازه صداش کلفت شده و پشت لبش هم بفهمی نفهمی کمی سبز شده بیاد بیرون و یواشکی همدیگه رو نگاه کنید و بعد بری ببینی پشت تیر چراغ برق سر کوچه، تو همون سوراخ دیوار، کاعذی مچاله شده و تو با چه زور و زحمتی با انگشتت درش بیاری، بازش کنی و ببینی با خط عجق وجقش نوشته که چرا دیگه نمی یایی گل بازی؟ پس من با کی گل بازی کنم. بعد هم ته کاغذ با خودکار قرمزش یه قلب کشیده با تیری که از توش رد میشه و نقطه های قرمز رنگی که مثلن خون و داره از قلبش می چکه. کاعذ رو مچاله می کنی. حتمن حواست هست که زن همسایه نبینه.

***
صبح شده هوا هنوز تاریکه. صدای موذن میاد. بلند میشم. همزمان مادر بزرگ هم بلند میشه. می رم تمام لامپ های حیاط رو روشن می کنم. می خوام هیچ جا تاریک نباشه. از تاریکی می ترسم. همیشه فکر می کنم کسی تو تاریکی قایم شده. کمی می ایستم دور و ور خودم رو نگاه می کنم. باید برم از ته حیاط، از تو اون انباری که پر از خرت و پرت هست، نفت بیارم. مادر بزرگ می دونه من ترسم. می گه برو نترس ننه من همین جام. می رم یواشکی دستم رو می برم رو لامپ انباری فشار می دم و خودم رو خیلی سریع عقب می کشم. دور تر می ایستم و وقتی مطمئن شدم که کسی تو اون تاریکی قایم نشده، میرم از تو بشکه نفت می کشم و بعد هم با قیف کوچیکه می ریزم تو بخاری نفتی ای که بابام سال اول ازدواجش از کویت آورده.

بخاری رو بیرون همون وسط حیاط روشن می کنم تا بوی نفتش بره. خوب سرخ که شد می برمش تو خونه. فلاسک رو می شورم. کتری رو گاز غل غل می کنه. صدای مادر بزرگ میاد. ننه این کتری خودش رو کشت، زود برو خاموشش کن. کمی بعد صدای بهم خوردن قاشقی می یاد که تو تاریک- روشنی صبح، توی استکان کمر باریک لب طلایی مادربزرگ بهم می خوره.

***
هوا روشن میشه. کیفت رو بر می داری کتابهات رو چک می کنی و اون مقنعه رو که همیشه یه نخی بهش اویزون هست سر می کنی. راه کوچه رو در پیش می گیری. صدای مادر بزرگت هنوز می یاد که می گه ننه یه لقمه می خوردی، ضعفت می بره تا برگردی. اما تو اول صبح فقط چای می خوری و میل به خوردن چیز دیگری نداری. توی کوچه بوی باقالی زن همیسایه پیچیده. روی همون سنگ ریزه ها پای همون تیر چراغ برق چادرش رو پهن کرده. ترازوش رو هم گذاشته با دو سنگ میزون شده نیم کیلویی که از همون سنگ های توی کوچه ساخته. زن داد می زنه "باکله ای گرم، باکله ای گرم".

ازکوچه بغلی مردی با یه گاری پر از سبزی های تازه ی دسته بندی شده بیرون میاد. روی سبزیها یه پارچه خیس کشیده شده. می یاد از ننه غلام نمی کیلو باقالی می گیره و با گاریش به سمت بازار راه می افته. صف نونوایی شلوغه. از بین همهمه ای که زنان راه انداختند صدای مادر دوستت رو می شنوی که می گه عامو زودتر نون من رو بده دخترم مدرسه ش دیر میشه. بوی نون تازه می پیچه. روی دست های هر زنی چند نون تازه تاه شده هست با چادر چیت گل گلی که زیر بغلش جمع کرده. 
کمی بعد تر خیابون پر میشه از دخترانی با مقنعه هایی که به زور به سر کرده اند و پسرانی که راهی مدرسه می شوند در حالی که به قوطی های خالی کمپوت و نوشابه های توی خیابون پشت پا می زنند و راه می روند.
***
کمی بعد تر صدای خانم معلم تو راهروهای مدرسه می پیچه. این سیب است. این سینی است. در این سینی سیب است .در این سینی حتمن زندگی است.

پا نوشت: باکله: باقالی
پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 @ 08:27 ب.ظ

یه روز صبح:


دیروزصبح حال هوا خوب بود، قشنگ بود، بو داشت، بوی زندگی،کمی هم بوی دلتنگی می داد. پاک و زلال بود مثل دل بچه ها. نم نم بارون می اومد. سربالای دپارتمان موسیقی رو بالا رفتم. فکر کنم دانشجوی موسیقی اگه باشی که دیگه لازم نیست به فکر ورزش کردن باشی. رفتن از این مسیر مثل یه کوه پیمایی می مونه. دپارتمان روی تپه است. یه سرش هم به بزرگترین پارک جنگلی مونترال می خوره. نزدیک دپارتمان که شدم، هوا پر از سکوت بود، انگار وارد دنیای دیگری می شدی،دنیایی که دیگر آدم ها حرف نمی زدند. شاید حرفی نداشتند، اما آسمون ریتم داشت. ریتمی که حالا با صدای بارون قشنگتر شده بود. صدای موسیقی می اومد، صدا با بارونی که با ناز به زمین می خورد حس قشنگی بهت داد. موهام روباز کرده بودم. دونه های بارون به سرم می خوردند و بعد هم با یه نازی از لای موهام روی صورتم قل می خوردند. وارد شدم از پسرکی آدرس کتابخونه رو پرسیدم. باید یه کتاب از اونجا می گرفتم. مسیر روبهم نشون داد. باید از یه سالن می گذشتم مثل یه دالون بود وارد که شدم از هر اتاقی صدایی می اومد، انگار زنی اپرا می خوند، گروهی کر می خوندند، یکی پیانو می زد، دیگری گیتار، آن یکی داشت ویلونش رو کوک می کرد. توی سالن هم انگار رسیتال پیانو بود. مسیرم پر شده بود از ملودی و من غرق رویاهای خودم بودم. هر قدمم با یه سازی همراه بود.پایم رو که بلند می کردم و روی زمین می ذاشتم، ریتم عوض می شد، ساز عوض می شد. انگار رنگ دنیا عوض می شد، آدم ها فرق داشتند. حرف نمی زدند، اما پر از صدا بودند، صدایی که شاید تهش دلتنگی داشت. کتاب رو گرفتم از کتابخونه اومدم پایین، روی تپه نشستم هنوز بارون می اومد، خیس شده بودم. از موها آب چکه می کرد، زیر پایم کمی شهر بود. حس عجیبی داشتم. دلم می خواست بشینم برای خودم آواز بخونم و فکر نکنم که اون پایین کارهایی دارم که هنوز ناتمام مانده اند. آواز بخونم انقد که چیزی ته گلو نمونه، همه رو بدم به باد، به بارون، به آسمون و سبک شم از تمام حرفهایی که تمام این سال ها نزده ام، حرفهایی که فقط به خودم زدم. رها شم از تمام بغض هایی که که هیچ جای امنی جز ته گلوم نداشتند. بشینم روی همین تپه برای خودم قایق درست کنم از همون قایق های کاغذی که وقتی بچه بودیم روزهای بارونی درست می کردیم و می نداختیم توی آب هایی که تو کوچه جمع شده بود و بعد قایقمون رو دنبال می کردیم که به کجا می ره. می خواستم قایقی بسازم و خودم روبسپرم به آب و نپرسم و ندونم که به کجا می ره. اینجا روی این تپه، آدم دلش رهایی می خواست. یاد مردی افتادم که چپکی به من دل بسته بود. تو یه روز بارونی، روزی شبیه همچین روزی، روزی که خیلی چپکی شده بودم.بهم زنگ زد که من بالای تپه، همون نزدیکی دپارتمان موسیقی نشستم بیا اونجا. گفتم که چی بشه، گفت هوا قشنگ است، تپه قشنگ است، تو بیا بشین کنار من، من نگات کنم وهی برات فلوت بزنم .

Photo : ‎یه روز صبح:
دیروزصبح حال هوا خوب بود، قشنگ بود، بو داشت، بوی زندگی،کمی هم بوی دلتنگی می داد. پاک و زلال بود مثل دل بچه ها. نم نم بارون می اومد. سربالای دپارتمان موسیقی رو  بالا رفتم. فکر کنم دانشجوی موسیقی اگه باشی که دیگه لازم نیست به فکر ورزش کردن باشی. رفتن از این مسیر مثل یه کوه پیمایی می مونه. دپارتمان روی تپه است. یه سرش هم به بزرگترین پارک جنگلی مونترال می خوره. نزدیک دپارتمان که شدم، هوا پر از سکوت بود، انگار وارد دنیای دیگری می شدی،دنیایی که دیگر آدم ها حرف نمی زدند. شاید حرفی نداشتند، اما آسمون ریتم داشت. ریتمی که حالا با صدای بارون قشنگتر شده بود. صدای موسیقی می اومد، صدا با بارونی که با ناز به زمین می خورد حس قشنگی بهت داد. موهام روباز کرده بودم. دونه های بارون به سرم می خوردند و بعد هم با یه نازی از لای موهام روی صورتم قل می خوردند. وارد شدم از پسرکی آدرس کتابخونه رو پرسیدم. باید یه کتاب از اونجا می گرفتم. مسیر روبهم نشون داد. باید از یه سالن می گذشتم مثل یه دالون بود وارد که شدم از هر اتاقی صدایی می اومد، انگار زنی اپرا می خوند، گروهی کر می خوندند، یکی پیانو می زد، دیگری گیتار، آن یکی داشت ویلونش رو کوک می کرد. توی سالن هم انگار رسیتال پیانو بود. مسیرم پر شده بود از ملودی و من غرق رویاهای خودم بودم. هر قدمم با یه سازی همراه  بود.پایم رو که بلند می کردم و روی زمین می ذاشتم، ریتم عوض می شد، ساز عوض می شد. انگار رنگ دنیا عوض می شد، آدم ها فرق داشتند.  حرف نمی زدند، اما پر از صدا بودند، صدایی که شاید تهش دلتنگی داشت. کتاب رو گرفتم از کتابخونه اومدم پایین، روی تپه نشستم هنوز بارون می اومد، خیس شده بودم. از موها آب چکه می کرد، زیر پایم کمی شهر بود. حس عجیبی داشتم. دلم می خواست بشینم برای خودم آواز بخونم و فکر نکنم که اون پایین کارهایی دارم که هنوز ناتمام مانده اند. آواز بخونم انقد که چیزی ته گلو نمونه، همه رو بدم به باد، به بارون، به آسمون و سبک شم از تمام حرفهایی که تمام این سال ها نزده ام، حرفهایی که فقط به خودم زدم. رها شم از تمام بغض هایی که که هیچ جای امنی جز ته گلوم نداشتند. بشینم روی همین تپه برای خودم قایق درست کنم از همون قایق های کاغذی که وقتی بچه بودیم روزهای بارونی درست می کردیم و می نداختیم توی آب هایی که تو کوچه جمع شده بود و بعد قایقمون رو دنبال می کردیم  که به کجا می ره. می خواستم قایقی بسازم و خودم روبسپرم به آب و نپرسم و ندونم که به کجا می ره.  اینجا روی این تپه، آدم دلش رهایی می خواست. یاد مردی افتادم که چپکی به من دل بسته بود. تو یه روز بارونی، روزی شبیه همچین روزی، روزی که خیلی چپکی شده بودم.بهم زنگ زد که من بالای تپه، همون نزدیکی دپارتمان موسیقی نشستم بیا اونجا. گفتم که چی بشه، گفت هوا قشنگ است، تپه قشنگ است، تو بیا بشین کنار من، من نگات کنم وهی برات فلوت بزنم ...‎


چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392 @ 06:32 ق.ظ

بوی مادر بزرگ:



مادر بزرگ بود، سربالایی خیابان رو نفس زنان بالا می رفت، خود خودش بود، آرام راه می رفت با پیرهنی سورمه ای بلندی پر از ستاره هایی که تو تاریک- روشنایی دم غروب برق می زدند. هوا سرد نبود، تاریک نبود، آفتاب هنوز بود، اما ستاره های پیرهن مادربزرگ نور داشتند. بو داشتند. بویی که مرا تو سربالای به دنبال خودش می کشاند. 

قدم هایم رو تند کردم، بهش رسیدم . حالا می تونستم شونه به شونه باهاش راه برم. خودش بود، بو داشت، بوی صندوقچه چوبی گوشه اتاقش را می داد . همون که روش یه قالیچه قرمز پهن کرده بود وکلیدش هم همیشه به گردنش آویزون بود . وقتی راه می رفت، صدای جیلینگ جلینگ کلیداش بلند می شد. اونوقت می فهمیدی مادر بزرگ همین نزدیکی ها، کنار صندوقچه ی چوبیش نشسته ، سرش رو تو صندوقچه خم کرده و داره او تو دنبال چیزی می گرده. سرش را که بلند می کرد، همیشه چیزی دستش بود. تیکه ای حلوای مسقطی، شکلات و یا نبات و می گفت: بیا ننه این رو بخور تازه س، حاج محمد همین چند وقت پیش از کویت آورده . حلوا رو می گرفتی می ذاشتی تو دهنت می کشیدیش، دراز می شد. ترد بود، شیرین بود. شیرینی ای که بو داشت، بوی مادر بزرگ و صندوقچه اش.

راه می رفتم شونه به شونه ش. انقد بهش نزدیک شده بودم که صدای نفس هاش را می شنیدم. به چهار راه نزدیک شدیم چراغ قرمز شد. دلم خواست پشت طولانی ترین چراغ قرمز دنیا بایستم، اتوبوس ها بیایند، ردیف شوند، شلوغ شود، ترافیک شود، راهبندان شود، بوق ها ممتد شود. چراغ ها قرمز بمانند و من عین خیالم نباشد،سرم رو بذارم رو سینه مادر بزرگ، بو بکشم . هی بو بکشم. خودم رو تو بغلش رهاکنم. بعد او سرم رو بین دو دستش بگیره، روسریم رو سفت کنه و وسط سرم رو ببوسه و بگه بریم ننه، بریم نزدیک اذونه. بریم خونه، چراغ ها را روشن کنیم، خوب نیست دم غروبی چراغ های خونه خاموش باشه. بریم ننه . بریم خونه، دستنماز بگیریم، نمازم بخونیم. فرش پهن کنیم وسط حیاط، سبزی بشوریم. چای درست کنیم شاید امشب مهمونی، کسی اومد خونمون.
دلم می خواست تابلوی خیابون روی چراغ قرمز متوقف شود و من عین خیالم نباشد. مادر بزرگ رو بغل کنم ، انقد در بغلش بمونم که بوی صندوقچه ی چوبی اش رو بگیرم. اما چراغ ها درست موقعی که نمی خواهی سبز می شوند و تو باید بروی، بدون اینکه کسی رو بو کرده باشی.

راه افتاد سر بالایی رو نفس زنان بالا رفت. سمت کوچه ای پیچید درست بر عکس کوچه من. آرام می رفت. ایستادم انقد نگاهش کردم تا در امتداد تاریکی کوچه ناپدید شد. برگشتم راه خونه رو پیش گرفتم. باد می وزید.خورشید رفته بود هوا تاریک شده بود. کوچه بوی مادر بزرگ می داد اما.

شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1392 @ 06:43 ق.ظ

روز جهانی زن بر همه مرد های خوب ایرانی مبارک باشه :)


روز جهانی زن بر همه مرد های خوب ایرانی مبارک باشه :)

آدم دلش می خواد وقتی یه خارجی بهش می گه دوستش دار، این دوست داشتن اینقد گرم و قشنگ باشه که  از تو چشاش در بیاد و بیفته رو گونه هاش، بعد گونه هاش اینقد قرمز شه که تو فکر کنی اگه دستت رو بهش بزنی، حتمن نوک انگشتت از داغی می سوزه. بعد هم دلت بخواد نزدیکتر شی بهش، انقد که صدای نفس هاش رو بشنوی و دلت بخواد زیر چونه ش، روی گردنش، همون جایی رو که  مثلن تازه اصلاح کرده و کمی هم خار خاریست، ببوسی
 اما این خارجی ها وقتی بهت می گند دوستت دارند، انگار درجه هوا 20 درجه سرد تر میشه. چشاشون ثابت میشه توچشمت، اونوقت حس می کنی یه جریان هوای سرد، نه یه طوفان برفی داره سمتت میاد، انقد که دلت می خواد کلاه بافتنی ت رو بکنی سرت. شالت رو هم بپیچونی دور سرت انقد که فقط چشمات معلوم باشه. 
 آدم دلش می خواد وقتی یه خارجی بهش می گه دوستت دارم، مثل یه مرد ایرانی باشه که وقتی می گه دوستت دارم فکر کنی تمام دنیا فشرده شده تو چشمش. انقد که دلت می خواد با دو دستت سرش رو بگیری  و از اون ماچ های خرکی بندازی وسط چشاش .  بعد هم اون دوست داشتن رو بذاری رو لبت، زیر زبونت، یا روی زبونت فرقی نمی کنه حالا کجا بعد هم یواشکی قورت بدی.
آدم دلش می خواد وقتی یه خارجی بهش می گه دوستش داره، بعد می گه بریم یه قهوه با هم بخوریم. مثل یه مرد ایرانی باشه که دم کافی شاپ می ایسته و دستش رومی ذاره پشت سرت تا تو زودتر بری تو. بعد هم صندلی رو بکشه کنار تا تو اول بشینی بعد خودش بشینه. بعد هم منو رو که آوردند، اول بده دست تو و وقتی تو بگی من این رو انتخاب کردم اون هم به اون اقاهه گارسونه بگه اقا دو تا از شماره... بعد هم وقتی رسید، رو اوردند یواشکی رسید رو ببره زیر میز اونقد که تو نبینی و پول های سبز( که نمی دونم هنوز هم سبزند یا نه) بذاره لای دفتر رسید و بده به اقاهه. نه اینکه مثل این خارجی ها رسید رو بذارند جلو چشمت بعد هم فقط دونگ خودشون رو بدند.
وقتی مرد ایرانی بهت می گه دوست داره، وقتی از کافه می یایی بیرون، دلت می خواد خیابون ولی عصر دراز تر شه و درخت هاش پر برگ تر، دلت می خواد اول پاییز باشه، هوا نیم سرد شده باشه و تو بگی وای هوا امروز سرد شده، و اون بگه سردته، بیا این سویشرت من رو بگیر، بپوش. بعد بزور تنت کنه و تو سویشرتش رو کیپ تنت کنی تا تنت بوی اون رو بگیره. تا وقتی رفتی خونه با بوی اون بخوابی. بعد هم  جوری راه بری که شونه هات به شونه هاش بخوره، دستات رو رها کنی، اونقد که انگشتات به دستش بخوره، یعنی نه تو حواست هست نه اون. بعد هم اون یه مرتبه ای انگشت کوچکش روبه انگشت کوچکت گره کنه. بعد سکوت کنین و راه برین هی راه برین. بعد هم دلت بخواد خیابون اینقد شلوغ شه، پر از مرد هایی که حواسشون نباشه و هی نزدیک باشه به تو بخورند و اون هی تو رو بگیره و بکشه سمت خودش که به مردای دیگه نخوری و تو اونقد بهش نزدیک شی که گرمای نفساش رو حس کنی .
حالا به یه خارجی بگو وای چقد هوا سرد هست. یقه کاپشن یا به قول مادر بزرگم، کافشنش رو سفت تر می کنه، انگار تو یادش اوردی که هوا سرد هست. بعد هم رو می کنه بهت و می گه پوغ کوآ  درجه هوا رو چک نکردی؟ مه هوا شناسی اعلام کرده بود که هوا سرد تر میشه. لوت خ فوآ  قبل  از بیرون اومدن حتمن چک کن.  پوغ کو آ و مرگ، هواشناسی و  زهر مار، هواشناسی و کوفت.
این خارجی ها وقتی می گند دوستت دارند، تو فکر می کنی قراره اتفاقی بیفته. یهو می بینی یارو بهت گفته تو رو دوست داره، بعد دو هفته رفته سفر تو فکر می کنی الان که برگرده، برات یه عالمه کادو می یاره. مثل مردای ایرانی. اما وقتی برمی گرده می گه، سلو سو؟ فقط یه چیز اضافه می شه و اون هم اینکه تو این مدت بهت خوش گذشته یا نه.  
سلو و کوفت، سو و زهرمار ، تو حلقت، اصلن تو روحت.  اصلن به تخم اون پسر ایرانی که غر می زد سراینکه چرا دختر هم کلاسی ایرانیش رفته با یه سیاه پوست افریقایی دوست شده، خوب اگه می خواست با اون دوست شه، می اومد با من دوست می شد .
من اصلن نفهمیدم بین این دو چه رابطه ای هست. 

اصلن آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست.


آدم دلش می خواد وقتی یه خارجی بهش می گه دوستش دار، این دوست داشتن اینقد گرم و قشنگ باشه که از تو چشاش در بیاد و بیفته رو گونه هاش، بعد گونه هاش اینقد قرمز شه که تو فکر کنی اگه دستت رو بهش بزنی، حتمن نوک انگشتت از داغی می سوزه. بعد هم دلت بخواد نزدیکتر شی بهش، انقد که صدای نفس هاش رو بشنوی و دلت بخواد زیر چونه ش، روی گردنش، همون جایی رو که مثلن تازه اصلاح کرده و کمی هم خار خاریست، ببوسی
اما این خارجی ها وقتی بهت می گند دوستت دارند، انگار درجه هوا 20 درجه سرد تر میشه. چشاشون ثابت میشه توچشمت، اونوقت حس می کنی یه جریان هوای سرد، نه یه طوفان برفی داره سمتت میاد، انقد که دلت می خواد کلاه بافتنی ت رو بکنی سرت. شالت رو هم بپیچونی دور سرت انقد که فقط چشمات معلوم باشه. 
آدم دلش می خواد وقتی یه خارجی بهش می گه دوستت دارم، مثل یه مرد ایرانی باشه که وقتی می گه دوستت دارم فکر کنی تمام دنیا فشرده شده تو چشمش. انقد که دلت می خواد با دو دستت سرش رو بگیری و از اون ماچ های خرکی بندازی وسط چشاش . بعد هم اون دوست داشتن رو بذاری رو لبت، زیر زبونت، یا روی زبونت فرقی نمی کنه حالا کجا بعد هم یواشکی قورت بدی.
آدم دلش می خواد وقتی یه خارجی بهش می گه دوستش داره، بعد می گه بریم یه قهوه با هم بخوریم. مثل یه مرد ایرانی باشه که دم کافی شاپ می ایسته و دستش رومی ذاره پشت سرت تا تو زودتر بری تو. بعد هم صندلی رو بکشه کنار تا تو اول بشینی بعد خودش بشینه. بعد هم منو رو که آوردند، اول بده دست تو و وقتی تو بگی من این رو انتخاب کردم اون هم به اون اقاهه گارسونه بگه اقا دو تا از شماره... بعد هم وقتی رسید، رو اوردند یواشکی رسید رو ببره زیر میز اونقد که تو نبینی و پول های سبز( که نمی دونم هنوز هم سبزند یا نه) بذاره لای دفتر رسید و بده به اقاهه. نه اینکه مثل این خارجی ها رسید رو بذارند جلو چشمت بعد هم فقط دونگ خودشون رو بدند.
وقتی مرد ایرانی بهت می گه دوست داره، وقتی از کافه می یایی بیرون، دلت می خواد خیابون ولی عصر دراز تر شه و درخت هاش پر برگ تر، دلت می خواد اول پاییز باشه، هوا نیم سرد شده باشه و تو بگی وای هوا امروز سرد شده، و اون بگه سردته، بیا این سویشرت من رو بگیر، بپوش. بعد بزور تنت کنه و تو سویشرتش رو کیپ تنت کنی تا تنت بوی اون رو بگیره. تا وقتی رفتی خونه با بوی اون بخوابی. بعد هم جوری راه بری که شونه هات به شونه هاش بخوره، دستات رو رها کنی، اونقد که انگشتات به دستش بخوره، یعنی نه تو حواست هست نه اون. بعد هم اون یه مرتبه ای انگشت کوچکش روبه انگشت کوچکت گره کنه. بعد سکوت کنین و راه برین هی راه برین. بعد هم دلت بخواد خیابون اینقد شلوغ شه، پر از مرد هایی که حواسشون نباشه و هی نزدیک باشه به تو بخورند و اون هی تو رو بگیره و بکشه سمت خودش که به مردای دیگه نخوری و تو اونقد بهش نزدیک شی که گرمای نفساش رو حس کنی .
حالا به یه خارجی بگو وای چقد هوا سرد هست. یقه کاپشن یا به قول مادر بزرگم، کافشنش رو سفت تر می کنه، انگار تو یادش اوردی که هوا سرد هست. بعد هم رو می کنه بهت و می گه پوغ کوآ درجه هوا رو چک نکردی؟ مه هوا شناسی اعلام کرده بود که هوا سرد تر میشه. لوت خ فوآ قبل از بیرون اومدن حتمن چک کن. پوغ کو آ و مرگ، هواشناسی و زهر مار، هواشناسی و کوفت.
این خارجی ها وقتی می گند دوستت دارند، تو فکر می کنی قراره اتفاقی بیفته. یهو می بینی یارو بهت گفته تو رو دوست داره، بعد دو هفته رفته سفر تو فکر می کنی الان که برگرده، برات یه عالمه کادو می یاره. مثل مردای ایرانی. اما وقتی برمی گرده می گه، سلو سو؟ فقط یه چیز اضافه می شه و اون هم اینکه تو این مدت بهت خوش گذشته یا نه. 
سلو و کوفت، سو و زهرمار ، تو حلقت، اصلن تو روحت. اصلن به تخم اون پسر ایرانی که غر می زد سراینکه چرا دختر هم کلاسی ایرانیش رفته با یه سیاه پوست افریقایی دوست شده، خوب اگه می خواست با اون دوست شه، می اومد با من دوست می شد .
من اصلن نفهمیدم بین این دو چه رابطه ای هست. 

اصلن آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست.
یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 @ 08:44 ق.ظ

راهی


صدای موتور از توی حیاط میاد. مامان بلند میشه و از گوشه در تو حیاط رو نگاه می کنه می گه عالی ی. بابا رو به من می کنه که رو دفتر و کتابام دراز کشیدم. مفهوم نگاش رو می فهمم. بلند میشم. روسریم رو سفت می کنم. عالی وارد میشه. با بابا دست میده. مامان احوال پرسی می کنه . من هم یواشکی سلامی پرتاب می کنم که عالی هم به زور می شنونه. بلند می پرسه خوبی؟ حالت چطوره ؟ چقد رو این کتابها می خوابی خسته نمی شی ؟ با بی حوصلگی جوابش رو می دم.

مامان قلیون روبرمی داره میره تو حیاط چاقش کنه. عالی شروع می کنه به حرف زدن." اومدم از دائیش اجازه بگیرم. آره آره، پسر خوبیه. می دونی همین الان برای ستاره شش النگو خریده. خونه هم داره، خانواده ش هم فقیر و یبچاره(1) هستند مثل خودمون. 
مامان نی قلیون رو میده به عالی. عالی قلیون رو میزون می کنه. فرکی (2) می زنه و می گه" قلیونتون چاق نیست. قلیون فقط قلیون زن من. چاق چاقه. بابا زل زده تو چشای عالی چیزی نمی گه. "دختر رو باید زود شوهر داد . باید راه دستش داد (3). من هم راه دست دخترم می دم مگه بده؟ رو می کنه به بابا. 

قلیون حالا چاق شده. " اومدم ازت اجازه بگیرم. بلاخره تو دائی دختر هستی. احترامت واجبه. قراره همین روزها اق سید احمد بیاد عقدشون کنه. دختر که اسم کسی روش باشه، دیگه مال مردم هست. مال شوهرشه. خوب نیست زیاد تو خونه باباش بمونه. اومدم اجازش رو بگیرم.
بابا چیزی نمی گه. جوراب های عالی رو نگاه می کنه. مامان پرزهای قالی رو جمع می کنه و می گه پسر خوبیه ؟

بلند میشم. کتاب و دفترم رو بر می دارم. می رم اتاق بغلی . صدای عالی اما بلند است . دراز می کشم. کتابم رو باز می کنم. شروع می کنم به خوندن
" بر دار کردن حسنک" و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پای‌هایش همه فروتراشید و خشک شد، چنان‌که اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست" 

داشتم حسنک رو نگاه می کردم. وقتی چیزی نمی گفت. وقتی بردار کردنش. نزدیکش بودم. داشتم نگاش می کردم. صدای مامان بلند میشه " مامان بیا برو این فلاسک رو آب کن. کتری جوش اومده. اون استکان ها رو هم بشور. حسنک رو تنها می ذارم. تنهای تنها رو دار.

صدای عالی بلند تر میشه. من همین الان چای خوردم. من فقط اومدم اجازه بگیرم. زیاد نمی شینم. مامان می خنده و می گه اجازه ما هم دست شماست. بابا چیزی نمی گه. این سکوت هیچ تعبیری نداشت. نه می شد فهمید موافقه، نه میشد فهمید مخالفه. بلند میشم، می دونم عالی تعارف می کنه و حتمن تا شب خونمون می مونه. همیشه همین رو می گه. اما زیاد میشینه. خیلی هم حرف میزنه.چرت و پرت. 

نی قلیون گوشه لب عالی است. دود ها رو از بین سبیل هاش سمت بابا رد می کنه. بابا یه جوری نگاش می کنه انگار دشمنش رو دیده. " اره پسر خوبی هست. همین الان 6 النگو برای ستاره خریده. دختر باید زود راه دستش داد. زود راهیش کرد خونه شوهر، تا دیر نشده. سرش رو بلند می کنه و منو نگاه می کنه. بابا چیزی نمی گه.

چای تو استکان سرازیرمیشه. بابا می گه این چه چای ای هست، درست کردی مثل قیر که. یه چای هم بلد نیستی درست کنی؟
مامان می گه خیلی هم خوبه. چشه؟ چای باید پررنگ باشه.بعضی ها چای درست می کنند.آدم دلش نمی یاد یه استکان بخوره. چای نیست که، آو پیش ه(4). بابا می گه خوب بخورین اینا را تا بمیرین. کی ضرر می کنه خودتون. گردن باری می خورین دیگه؟

دود با سبیل های عالی قاطی می شه. انگار دود ها بازیشون گرفته هر کدوم از گوشه ای در میاند. " اره تو هم دخترت رو شوهر بده زود زود مگه بد؟ براش کلی طلا می خرند. یه پسر خوب پیدا کن. ادم چرا بذاره دختر تو خونش بمونه. دختر که تکلیف شد باید بدیش بره. باید راه دستش بدی. این پسر هم پسر خوبیه . غلام رو می گم. همین که اومده برای ستاره. خونه هم داره. چرا بگم نه؟

بابا عالی رو نگاه می کنه . چیزی نمی گه. عالی یه زانوش رو جمع می کنه تو شکمش،خشتکش پهن میشه رو زمین. قلیون رو می ده به مامانم " تنباکو رو از کجا می خری؟ خوب نیست. تلخه، زهر هلاهله . بابای غلام، تو بازار تنباکو می فروشه باید بگم براتون یه چند کیلویی بیاره. قلیونتون چاق نیست. حلق آدم رو می سوزونه. بابا نگاهش می ره سمت مامان . مامان می خنده و می گه یه کم بکشم قلیون نسوزه. 

نفسم می گیره. انگار تمام مرد ها وزن های عالم، عالی شدند و دارند قلیون می کشند و دودش ر و سمت من فوت می کنند. بلند می شم. می رم تو اتاق. صدای عالی هنوز میاد .
. "اره دختر رو باید زود شوهر داد. باید زود راهیش کرد خونه شوهر. درس می خواد چی کار. اخرش باید کهنه بشوره.کسی هم بالای سرش هست. خیالت راحت میشه. خرجت هم کمترمیشه. بذار شوهرش خرجش بده. اصلن دختر مال مردمه. مگه نه مرضیه؟

سرم رو می ذارم وسط دفترم. موضوع انشای فردا " مسیر زندگی " است. 

.......

ستاره خسته است. زیرچشمش سیاه. مامان می گه یعنی عقم می گیره وقتی ای غلام بی شرف رو می بینم. اخه چه جوری دلش میاد رو این دختر مظلوم دست بلند می کنه. می دونی اینقد این دختر مظلومه که وقت زایمان هم صداش در نیومده. پرستارهای بیمارستان گفتند موقع زایمان جیکش در نیومده، فکر می کردند درد نداره. اما اون یواشکی گریه می کرده. دستش رو گذاشته بوده رو دهنش. خدا لعنتت کنه بی شرف . یعنی آدم چی بگه. از وقتی فهمیدم دست رو ستاره بلند می کنه، نمی تونم دیگه از باباش هم تنباکو بخرم. بابا می گه خوب بهتر. نخر.

حسین می گه یه روزی این غلام رو می گیرم و چوب می کنم تو کونش. پدر سوخته. مامان می گه به ما چه، شما دخالت نکنید. خودش بابا داره. عمو داره. بابا می گه بابا نگو، اون که گهه. یه تپاله گه، بابا بود که دختر 16 سالش رو نمی داد دست این دیوث. مگه نگفت خونه داره. پس خونش کو؟ مامان می گه خونه که داره، اما داده اجاره. گفته با مامان و بابام زندگی کنیم. مگه بقیه همه خونه جدا دارند. این هم بی زبونه چیزی نمی گه، شده کلفت خونه پدر شوهرش. می گن هر روز به بار لباس می شوره. مادر شوهرش هم تازه زاییده، درست دو هفته بعد از ستاره. می گن ستاره کهنه های بچه اون رو هم میشوره. یعنی موندم این زن نمی ترکه. چقد میزایه. دختره طفلی بدبخت شد. خوب تومی خواستی نذاری. تومگه دائیش نبودی .
بابا می گه به من چه. اون بابا داره. تازه من می گفتم، مگه قبول می کرد. بعد ما از کجا می فهمیدیم. این سومته (5) کونی دست بزن داره. 
حسین می گه یه دل می گه، زندان رو برای خودم بخرم. برم تا حد مرگ بزنمش. گفته باشم من یه روزی این رو می کشم. مامان می گه به ما چه. بابا چیزی نمی گه. 
صدایی دیگه نمیاد .بین کتابم هام خوابم می برم.
***
ستاره خونه ی باباست. تنش سیاه شده. حرفی نمی زنه. یواشکی بچه ش رو شیر می ده. باباش چیزی نمی گه. عموی ستاره شکایت می کنه. تهدید می کنه" اگه دوباره بزنیش، می ندازمت زندان. مامان می گه" طلاق دخترت رو بگیر. یه لقمه نون نداری یعنی بدی به دخترت؟ بهتر از اینکه بدی دست این بی شرف. مامانش می گه" طلاق؟ وای نه. وای طلاق نه. بچه ش رو چی کار کنه؟ تازه دختر شوهر کرده، دیگه مال خونه باباش نیست. مال مردمه، مال شوهرشه. مامان می گه" می خوام همچین شوهری نباشه. شوهر نیست که نیست به درک. بابا گفت بهتر .

***
تعهد داد، دیگه ستاره رو نزنه. ستاره ساکت شد. دیگه کسی ازش چیزی نشنید. مامان می گه می دونم هنوز می زنتش. اصلن صورت این بی شرف رو دیدین چه جوریه؟ بابا می گه چه جوریه؟. مگه ندیدیش؟ اصلن سیاه سیاهه. نور توش نیست. مثل آدم های بی ایمون، انگار نون حلال نخورده. اصلن از همون اول مهرش به دلم ننشست.
حسین می گه نه بابا نون حلال چیه؟ خودش سیاهه دیگه. مگه علی خودمون سیاه نیست؟ یعنی نون حروم خورده؟
وا دلت میاد به بچم می گی سیاه؟ اون سبزه است. تازه سبزه ی با نمک. پسرم بانمکه کی مثل این بی شرفه. دور از جون بچم.
حسین می گه" خوب این همش پشت وانت نشسته، میوه می فروشه.خوب آفتاب زده سیاهترش کرده. بابا می گه خوب بهتر.
****** 
ستاره نیست. صداش نیست. اما خودش هست با دو بچه، گاهی بین عروسی و عزاهای فامیل. گوشه ای میشینه. زنهای فامیل نگاش می کنند. یواشکی می رند در گوشش پچ پچ می کنند. "به شوهرت برس. اگه هم زد، زبون درازی نکن. خوب شوهره دیگه. گاهی می زنه . مرد گاهی زنش رو می زنه. همیشه که نیست باید چیزی نگی. اگه جوابش ندی، کم کم خودش هم آروم میشه، دیگه نمی زنه. ستاره چیزی نمی گه. مامان می گه می خوام از این شوهرا نباشه. نیست که نیست به درک.

****
عمه که رفت، خیلی زود، عالی هم رفت. ستاره ساکت تر شد.غلام هنوز سوار همون وانت آبی هست. باباش هنوز تنباکو می فروشه. مامان می گه هنوز نمی تونم از باباش تنباکو بخرم. بابا می گه خوب بهتر. نخر تنباکو می خوای چی کار .
حسین می گه یه روزی چوب تو کون این غلام می کنم. گفته باشم .
***
زنای فامیل می گند. پسر خوبیه. می گن یه دکه داره سر خیابون. اره بهتر که شوهر کنند. اینا که نه بابا دارند نه مامان. بهتر زودتر راه دستشون داد. راهیشون کرد خونه شوهر. یکی باشه بهشون نون بده. تو این خونه باشند کی بهشون می رسه. کی می گیرتشون. این همه پسر دائی داشت، کدوم یکیشون حاضر شد اینا رو بگیره. خوب شوهرنیست . تا یکی اومد باید بهش بدی، بره سر زندگیش. می خوای چی کار. پسر خوبیه. می گن نون درآر هست.
مامان می گه، خدا کنه شوهر این یکی مثل شوهر ستاره نشه. خدا می دونه . الانش که خوبه، شاید این یکی شانس آورد، شوهرش خوب از آب در اومد. آدم چی می دونه. این بدبختا که شانس نداشتند، مامانشون از سرطان مرد. بابا سکوت می کنه. مامان ادامه می ده. باباشون هم که افتاد تو خونه سرجاش مرد. بابا می گه بهتر که مرد.بهتر.

دراز می کشم. سرم سنگین شده. انگار تمام قلیون های دنیا رو کشیده ام. دور و ورم پر شده از دود. نمی تونم نفس بکشم. باز کسی داره راهی میشه. باز راه دست دختری دادند. سرم سنگین تر میشه. بلند می شم. باید برم. کمی زیر برف قدم بزنم . کمی هوا بخورم و تمام دود های عالم رو فوت کنم روی برف ها. این روزها عروسی زینت است. 
****
1- فقیر و بیچاره: کنایه از انسان های مظلوم و ساده زیست و ساده فکر هست.
2- فرکی زدن : پک زدن به قلیون
3- راه دست دادن : کنایه از راهی کردن کسی است.
4-او پیش: آب برگ درخت خرما. وقتی می خواستند از برگ حصیر درست کنند اون رو در آب می ذاشتند تا خیس بخوره. بعد از مدتی آب زرد رنگ می شد.
5- سومته: تپاله گه.
Photo: ‎راهی:

صدای موتور از توی حیاط میاد. مامان بلند میشه و از گوشه در تو حیاط رو نگاه می کنه می گه  عالی ی.  بابا رو به من می کنه که رو دفتر و کتابام دراز کشیدم. مفهوم نگاش رو می فهمم. بلند میشم.  روسریم رو سفت می کنم. عالی وارد میشه.  با بابا دست میده. مامان احوال پرسی می کنه . من هم یواشکی سلامی پرتاب می کنم که عالی هم به زور می شنونه. بلند می پرسه خوبی؟ حالت چطوره ؟ چقد رو این کتابها می خوابی خسته نمی شی ؟ با بی حوصلگی جوابش رو می دم.

 مامان قلیون روبرمی داره میره تو حیاط چاقش کنه.  عالی شروع می کنه به حرف زدن.
یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 @ 08:38 ق.ظ

بی عنوان:

روزی که نوستالژی منو به دنیای کودکی ام برد و شروع به نوشتن خاطراتم کردم، هیچ نمی دونستم که روزی، یه روز سرد و برفی این خاطرات منو به کافه ای می کشونه تا پای درد دل زنی بشینم که پربود از درد و بغض، بغض هایی که انگار فرصتی می خواستند برای رها شدن، پر بود از رنج ها و خشونت هایی که دیده بود.خشونت هایی که جامعه، سیستم مرد سالارش و قانونی که مردان رو شیر می کنه - تا بیشتر و بهتر بتازند – دیده بود. همه اینها رو می شد از لرزش صداش، دست ها و پاهاش و اشک هایی که تو چشمهاش بازی می کردند، فهمید.

می شناختمش، خیلی زودتر از اینکه منو بشناسه. دیده بودمش. تو گروه مشترکی که داشتیم. با شوهرش می آمد. گاهی هم نمی آمد اما شوهرش همیشه بود. اون چیزی که باعث شده بود بشناسمش، تصویر زیبایی بود که از رابطه به ظاهر عاشقانه شان دیده بودم. دستی که همیشه در دست شوهر بود. شوهری که ظاهری مظلوم، آروم و دوست داشتنی داشت. مردی که علاقمند به مسائل اخلاقی و روشنفکری بود . مردی که همیشه بود با لبخندی که گوشه ی لبش داشت. چه تصویر قشنگ و رماتیکی داشتم . به به چه زوج خوشبختی. پس هستند. پس میشه. باید امیدوار بود .
همین بود که اون رو برای من جالب کرده بود. این هماهنگی، این با هم بودن ها، این دست گرفتن ها، این لبخند ها همه زیبا بودند و خواستنی. اون منو نمی شناخت. شاید من چیزی برجسته ای نداشتم تا در ذهنش تصویر قشنگ یا تلخی بسازم. دختری ساکت و خجالتی که گوشه ای می نشست با ذهنی درگیر، درگیر روزهایی که رفتند، روزهایی که درش اسیر شده بود و روزهایی که هنوز نیامده بودند. بعد ها کم کم منو شناخت، نه از روی قیافه که بارها دیده بود اما یادش نمی آمد. از روی نوشته هام،خیلی قبل تر از اینکه خودم رو ببینه. او آن روز تو اون کافه برای اولین بار منو دید ولی انگار من رو خیلی وقت بود می شناخت. اما من! من او را بارها وبارها دیده بودم بدون اینکه بشناسمش. 

حرف زد و لرزید. لرزید و گفت از روزهای بی کسی، تنهایی، روزهایی که انگل صدایش کرده بود.روزهایی که خرد شده بود، انقد که خودش هم به این باور رسیده بود که ترد و شکستی است، انقد که این ترد بودن دلیل میشه برای شکنجه ی بیشتر. روزهایی که اعتماد به نفسش رو گرفته بودند. می گفت از مردی که مهربون نبود، مردی که آزارش داده، مردی که در بیرون روشنفکر و در خونه مامور و بازجوی شکنجه بود. مردی که شخصیت اجتماعی قابل تقدیری داشت. مردی که دل ها رو تسخیر کرده بود. اما در دنیای مشترکشان کنترل چی و شکنجه گر ماهری بیش نبود.
او حرف میزد و من فکر می کردم به این که روبروی من ستاره، بلقیس، رباب و عالمه ای دیگر نشسته که دیگر دردش نه ازدواج اجباری با پیرمردی در 16 سالگی ست. دردش نه فقر پدر هست و بی کسی مادر. دردش درد بود اما از جنسی دیگر. دردش هر چی بود، دردی زنانه بود.

او رفت. می گفت بیشتر نمی تونه بمونه، می خواد اما نمی تونه. باید می رفت دوباره در آغوش مردی که این روزها به زور قانون مرد شده بوده و مهربون.

وقتی رفت برف می بارید. آروم و قشنگ. موهای بلوند و قهوه ای عابران حالا با دونه های برفی قشنگ تر شده بود. مردان و زنان زیادی از کنار هم می گذاشتند بدون اینکه همدیگر رو بشناسند. بدون اینکه بدونند زیر آسمون برفی این شهر هر روز خشونت قربانی می گیرد. چه فرقی می کند بارون ببارد با برف، هوا آفتابی باشد یا ابری. وقتی هر روز در تنهایی مرد یا زنی به دار آویخته می شوند. دیگر نه ترس از مردن بود نه از به دار آویخته شدن. ترس از بر دار ماندن بود. داری که صندلیش انگار هیچ وقت قرار نبود کشیده شود.

برف می آمد. شهر سفید شده بود سفید سفید. زنی تو این سفیدی رفته بود.
Photo: ‎بی عنوان:

روزی که نوستالژی منو به دنیای کودکی ام برد و شروع به نوشتن خاطراتم کردم، هیچ 
 نمی دونستم که روزی، یه روز سرد و برفی این خاطرات منو به کافه ای می کشونه تا پای درد دل زنی بشینم که پربود از درد و بغض، بغض هایی که  انگار فرصتی می خواستند برای رها شدن، پر بود از رنج ها و خشونت هایی که دیده بود.خشونت هایی که جامعه، سیستم مرد سالارش و قانونی که مردان رو شیر می کنه  - تا بیشتر و بهتر بتازند – دیده بود. همه اینها رو می شد از  لرزش صداش، دست ها و پاهاش و اشک هایی که تو چشمهاش بازی می کردند، فهمید.
 می شناختمش، خیلی زودتر از اینکه منو بشناسه. دیده بودمش. تو گروه مشترکی که داشتیم. با شوهرش می آمد. گاهی هم نمی آمد اما شوهرش همیشه بود.  اون چیزی که  باعث شده بود بشناسمش، تصویر زیبایی بود که از رابطه به ظاهر عاشقانه شان دیده بودم. دستی که همیشه در دست شوهر بود. شوهری که ظاهری مظلوم، آروم و دوست داشتنی داشت. مردی که علاقمند به مسائل اخلاقی و روشنفکری بود . مردی که همیشه بود با لبخندی که گوشه ی لبش داشت. چه تصویر قشنگ و رماتیکی داشتم . به به چه زوج خوشبختی. پس هستند. پس میشه. باید امیدوار بود .
همین بود که اون رو برای من جالب کرده بود. این هماهنگی، این با هم بودن ها، این دست گرفتن ها، این لبخند ها  همه  زیبا بودند و خواستنی.
اون منو نمی شناخت. شاید من چیزی برجسته ای نداشتم تا در ذهنش تصویر قشنگ یا تلخی بسازم.  دختری ساکت و خجالتی که گوشه ای می نشست با ذهنی درگیر، درگیر روزهایی که رفتند، روزهایی که درش اسیر شده بود و روزهایی که هنوز نیامده بودند. بعد ها کم کم منو شناخت، نه از روی قیافه که بارها دیده بود اما یادش نمی آمد. از روی نوشته هام،خیلی قبل تر از اینکه خودم رو ببینه. او آن روز تو اون کافه برای اولین بار منو دید ولی انگار من رو خیلی وقت بود می شناخت. اما من! من او را بارها  وبارها دیده بودم بدون اینکه بشناسمش. 

حرف زد و لرزید. لرزید و گفت از روزهای بی کسی، تنهایی، روزهایی که انگل صدایش کرده بود.روزهایی که خرد شده بود، انقد که خودش هم به این باور رسیده بود که ترد و شکستی است، انقد که این ترد بودن دلیل میشه برای شکنجه ی بیشتر.  روزهایی که اعتماد به نفسش رو گرفته بودند. می گفت از مردی که مهربون نبود، مردی که آزارش داده، مردی که در بیرون روشنفکر و در خونه مامور  و بازجوی شکنجه بود. مردی که شخصیت اجتماعی قابل تقدیری داشت. مردی که دل ها رو تسخیر کرده بود. اما در دنیای  مشترکشان کنترل چی و شکنجه گر ماهری بیش نبود.
 او حرف میزد و من فکر می کردم به این که روبروی من ستاره، بلقیس، رباب و عالمه ای دیگر نشسته که دیگر دردش نه ازدواج اجباری با پیرمردی در 16 سالگی ست. دردش نه فقر پدر هست و بی کسی مادر. دردش درد بود اما از جنسی دیگر. دردش  هر چی بود، دردی زنانه بود.

او رفت. می گفت بیشتر نمی تونه بمونه، می خواد اما نمی تونه. باید می رفت دوباره در آغوش مردی که این روزها به زور  قانون مرد شده بوده و مهربون.

وقتی رفت برف می بارید. آروم و قشنگ. موهای بلوند و قهوه ای عابران حالا با دونه های برفی قشنگ تر شده  بود. مردان و زنان زیادی از کنار هم می گذاشتند بدون اینکه همدیگر رو بشناسند. بدون اینکه بدونند زیر آسمون برفی این شهر هر روز خشونت قربانی می گیرد. چه فرقی می کند بارون ببارد با برف، هوا آفتابی باشد یا ابری. وقتی هر روز در تنهایی مرد یا زنی  به دار آویخته می شوند. دیگر نه ترس از مردن بود نه از به دار آویخته شدن. ترس از بر دار ماندن بود. داری که صندلیش انگار هیچ وقت قرار نبود کشیده شود.

 برف می آمد. شهر سفید شده بود سفید سفید. زنی  تو این سفیدی  رفته بود.‎
دوشنبه 9 دی‌ماه سال 1392 @ 11:10 ب.ظ

آرزو

دیشب ساعت یه ربع به یک،تو ورودی یه بانک، برای اولین بار زنی خیابان خواب دیدم( البته فکر می کنم ) که گوشه ای از سرما گز کرده بود.قیافه اش شبیه زن های کولی بود با یه سری وسایل اولیه، کوله ای که شاید غذایی توش بود و یه سری لباس. حتی لباس گرم درستی تنش نبود،اگر چه اون تو به اندازه بیرون سرد نبود اما خوب گرم هم نبود. قیافه ش نشون می داد که سردشه. تو اون لحظه ای که من کنار باجه بودم و آرزو می کردم کاش حسابم چند هزار دلار پول داشت،فکر کردم شاید آرزوی اون زن داشتن یه جای نرم و گرم باشه! نمی دونم شاید هم نه.


شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 @ 06:55 ب.ظ

نسرین


سال های اخر دبیرستان برای من روزهای پرشوری داشت. پر شور بودند چون فکر می کردم هر چه اون روزها زودتر بگذرند من به دنیای آرزوهام نزدیکتر می شم. دنیایی که محصول رویاهای سالهای کودکیم بودند و حالا قرار بود رویا هام رنگ واقعیت بگیرند. روزهایی که به دنیای کودکانه من پایان می دادند و قرار بود دنیای بزرگتری برام بسازند.
اول مهر بود. بین بچه ها همهمه ای بود که معلم جدیدی برای درس ادبیات اومده. تازه درسش تموم شده. تهران درس خونده بود. و می اومد که اولین سال تدریسش رو با ما شروع کنه.
دنیای مدرسه دنیای عجیبی بود. به معلم ها وابسطه می شدی، انقد که در مقابل هر تغییری مقاومت می کردی. وقتی قرار بود معلم جدیدی جایگزین معلم قبلی شود، کلی بغض می کردیم مخصوصن اگه معلم خوبی بود. نسرین که اومد ما هم مثل همیشه در مقابل این تغییر مقاومت کردیم. معلم قبلی ادبیاتمون خوب بود اما خیلی محبوب نبود . چیزی شبیه عادت بود، عادت به آدم هایی که نمی خواستیم بروند و روزمرگی زندگی مان رو برهم بزنند. شاید هم حوصله پذیرفتن آدمی جدید در دنیایی که شکل گرفته بود رو نداشتیم. انگار ورود هر غریبه ای ریتم زندگی عادیمون رو بهم می زد و این چیزی بود که دوست نداشتیم اتفاق بیفتد.
**
روزهای اول دسته جمعی دفتر مدرسه می رفتیم و اعتراض می کردیم .معمولن من و دو تا ی دیگه که مثلن شاگرد زرنگ های کلاس بودیم، نماینده می شدیم و حرفهای بچه ها رو انتقال می دادیم .فکر می کردیم شاید حرف ما رو بیشتر قبول کنند. اصولن هم همینطور بود. اما در این مورد کاری نتونستیم بکنیم. از مدیر و ناظم می خواستیم که معلم ادبیات قبلی رو برامون بذاره. بهونه می کردیم که کنکور نزدیکه و این تغییرات تو روحیمون تاثیر می ذاره. ما به روش آموزشی معلم قبلیمون عادت کردیم. اما اونا حرفمون رو نپذیرفتند و گفتند کم کم یه روش معلم جدید هم عادت می کنید. معلم قبلی کلی ذوق می کرد و فکر می کرد چقد محبوبیت داره. گاهی ما رو تو راهرو می دید وجریان رو پیگیری می کرد.
***
اعتراضمون کارساز نشد و نسرین معلم تمام درسهای ادبیاتمون شد: انشاء، ادبیات فارسی، نگارش، تاریخ ادبیات. در هفته کلی باهاش درس داشتیم. روز اول مانتویی سرمه ای با مقعنه ای بلند و کفشی سفید کتانی پوشیده بود. تمام ساعت کلاس داشتم بهش نگاه می کردم. حواسم اصلن به درس نبود. دوست داشتم یه ایرادی درش پیدا کنم و به دوستم بگم و باهم بخندیم. یادم نبود چی می گفتیم بهم، اما هر چه بود اون ساعت کلی الکی خندیدیم و این باعث شد که نسرین چند بار همون کفش کتونیش رو به زمین بکوبه و با اون چشم های درشت و مشکیش بهمون بفهمونه که باید ساکت باشیم.
****
چند هفته که گذشت. کم کم فهمیدیم که معلم مهربونی است اما خیلی جدی. شعر رو به شیوه ای خاصی می خوند. خیلی با احساس با صدایی بلند و این شعر شاعر رو تاثیر گذار تر می کرد. تا اون موقع هیچ معلم ادبیاتی شعر رو به شیوه نسرین برای ما نخونده بود و این باعث شده بود که اوایل بهش بخندیم و زنگ تفریح هرهر و کرکر کنیم و با دهانی که پر از پفک و لواشک بود، اداش رو در بیاریم که " سلامت رو نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است .. بعد هم دستمان رو در هوا بچرخانیم که..."وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون ". ... بعد هم بلرزیم که ... "که سرما سخت سوزان است"
*****
یه حس عجیبی بهش داشتم . دوست داشتم اذیتش کنم. برای همین درسم رو مثل همیشه نمی خوندم. اولین امتحان تاریخ ادبیات رو 15.75 شدم. اصلن ناراحت نبودم دوست داشتم حالش گرفته شه. نمی دونم شاید فکر می کردم براش افت داره که یکی از شاگرد های زرنگ کلاسش نمره ی کمی بگیره. کلاس که تموم شد. صدام زد و گفت می خواد باهم حرف بزنه. اون روزها شرایط روحی خوبی نداشتم. درگیری های عاطفی که بیشتر خانوادگی بود، حساسم کرده بود. زنگ تفریح که شد منو برد گوشه سالن و شروع کرد به حرف زدن. بچه ها همه از گوشه و کنار منو رو می پایدند.دوست نداشتند باهاش صمیمی شم. یا بخندم. هر گونه حرکتی که نشان دهنده پذیرش نسرین بود منو به خیانت محکوم می کرد.......

 گفت که اولین برگه ای که صحیح کرده مال من بوده، کلی ناراحت شده و دوست داره بدونم چرا کم شدم؟  گفت به من گفتند تو و دونفر دیگه شاگرد های برتر کلاس هستید.. باورم نمی شد همه چیز در مورد من می دونست. می دونست حتی چه نمره های در  کارنامه سال قبلم دارم. معدلم چقد هست و خیلی چیزهایی دیگه. نمی تونستم بهش بگم که چون ازت خوشم نمیاد درس نمی خونم. قیافه ای مهربونی داشت برای اولین بار بود که دیدم معلمی اینقد صمیمی با شاگردش حرف می زنه ، فکر نمی کردم اون معلم هست و من شاگرد . اون غرور و حس برتری معلم های دیگه رو نداشت. این باعث شد تمام بی علاقه گی ام  به نسرین تو همو ن زنگ تفریح فروبریزه. زدم زیر گریه انگار منتظر کسی بودم که  باهاش درد دل کنم. مریضی مادرم رو بهونه کردم  اگرچه اون بهونه درس نخوندن من نبود. اما این بهترین دلیلی بود که می تونستم براش بیارم.. از اون روز به بعد نسرین شد دوست داشتنی ترین معلمی که من تا اینجای زندگی داشته ام. نه برای من بلکه برای همه اونایی که به نحوی پای درس نسیرین نشسندو بهترین روزهای زندگیشون رو رقم زدند.

تحولی عجیب در کلاس ادبیات ایجاد کرد. حتی برای رشته های دیگه که ادبیات جز درس اصلی شون نبود.یه قسمتی از کلاس رو به شعر خونی اختصاص می داد. یچه های زیادی شاعر شدند، شعرگفتند و قصه نوشتند. خیلی ها حالا دفتری داشتند، دفتری از شعر هایی که خودشون می سرودند. کلاس انشاء بهترین کلاس و ساعت هایی که با نسرین کلاس داشتیم بهترین لحظه های درس خوندمون شد  نسرین بهترین خاطره های منو از روزهایی مدرسه رقم زد.

من هم جز همین بچه ها بودم بچه هایی که حالا با اومدن نسرین به نوشتن علاقمند شده بودند . کلی تشویقم می کرد. انشاء های خوبی می نوشتم اگر چه غمگین، اما تو اون سن جز نوشته های قشنگ حساب می شد و گاهی اگر ساعت انشاء نسرین مهمانی دعوت می کرد من جز کسانی بودم که باید انشاء م رو می خوندم. مطمئنم دیگه نمی تونم مثل اون روزها اونقد ساده و بی الایش بنوسم. قلمم، قلم کودکی بود که  خیلی معنی درد رو نمی دونست، کودکی که بزرگترین دردش شاید کم شدن نمرهای درسی اش بود و یا  شاید هم قهر های کودکانه ای که با هم سن و سالاش داشت.

.......

نسرین الان  دیگه برای من نه یه معلم که یه دوست هست هنوز حالم رو می پرسه و هنوز مثل اون روزهایش تشویقم می کنه.

 

جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 @ 09:19 ب.ظ

نون سنگگ

نزدیک های صبح از خواب بیدار شدم. انگار از یه دعوای بزرگ و طولانی برگشته بودم . خستگیش رو تنم بود. خواب دیدم تو صف نونوایی سنگک ایستادم. جلوی من یه زن بود و پشت سرم هم دخترش. خلاصه دختره اینقد به من فشار اورد که بهش گفتم خانم اینقد فشار نده. با فاصله وایستا. یهویی مادرش اومد وسط و کلی دعوا کرد که تو فکر می کنی کی هستی می دونی ما کی هستیم ما کلی اعتبار داریم ما بزرگترین جوراب فروشی رو داریم. من هم هی بحث می کردم که خوب هستید که هستید من فقط گفتم شما رفتارتون درست نیست. اینقد بحث کردیم که حواسم نبود به نونوایی بگم چند تا نون می خوام اون هم 7 تا نون سنگگ داد به من. بعددیدم این 7 تا خیلی هست. برگشتم دیدم نونوایی نیمه تعطیل هست. به پسر نانوا گفتم من 7 تا نون نمی خوام خیلی زیاد هست میشه 3 تاش رو کم کنید گفت. مهم نیست ور دار الان نونها رو دستت مونده تیکه شده من دیگه نمی تونم وردارم فدای سرت. پولش رو بهت می دم. نون مهم نیست من عاشق خودت شدم. می خوام باهات حرف بزنم. من چادر سرم بود. پسر نانوا همرام اومد می گفت می خوام باهات حرف بزنم. قدی بلندی داشت لاغر اندام بود با پیراهن و شلواری بی رنگ .شاید هم خاکستری. ولی داداشم هم همراهم بود هی می اومد وسط و نمی ذاشت پسره با من حرف بزنه. نزدیک خونه بودیم من باید می رفتم خونه. قرار بود یه چیزی برا عمه م(فوت شده) ببرم. پسره بیرون منظرم بود و قرار شد همون موقع با من حرف بزنه. اما انگار نمی شد. خونه مون همون خونه قدیمی بود. به مامانم نونا رو دادم گفتم زیاده می تونی به همسایه ها بدی گفت نه می ذارم تو فریزر سنگگ خوبه. می مونه. فامیل اومده بودند دیدنم برا همین من نمی تونستم برم خونه عمه و پسره رو تو را ببینم... صبح بلند شدم دلم پسر نانوا، نون سنگگ ، مامان و خونه قدیمی مون رو می خواست...

( تعداد کل: 111 )
   1       2       3       4       5       ...       12    >>