X
تبلیغات
پیکوفایل
جمعه 13 تیر‌ماه سال 1393 @ 08:11 ق.ظ

قسمت دوم: افطاری



ماه رمضون رو دوست داشتم. نه به خاطر مهمانی خدا رفتن و یا عبادت کردن هاش و یا صدای دلگیر روضه خون های محلمون. دوستش داشتم به خاطر افطارش، به خاطر لذتی که از خوردن خوراک می بردیم. چای و آبی که موقع افطار می خوردیم هزار برابرگواراترو دلچسب تر بود. لذت چای رو موقع افطار می فهمیدی که چند استکان بزرگ چای و قند رو با ولع می خوردی. مامانم همیشه می گفت اول یه ذره آب جوش بخورین که حلقتون گرم میشه، اما من همیشه می موندم بین خوردن آب و چای و همیشه هم اول آب می خوردم بعد هم در حد مرگ چای. اون لحظه زیباترین صحنه، صحنه ی سفره آماده ای بود پر از چیزهای خوشمزه، که حتی اگر خوشمزه هم نبود، ان لحظه خوشمزه ترین مزه ها رو داشت. فکر می کنم دلیل خیلی ها، برای دوست داشتن ماه رمضون همین لذت خوردن افطاری باشه. وگرنه کی تشنگی و گشنگی رو دوست داره. اصلن کی هست که ممنوع کردن خودش از یه لذت طبیعی رو دوست داشته باشه. حتی دلیلش لذت عبادت هم نمی تونه باشه. حتی اونهایی که اهلش هستند. همه بیشتر از سر تکلیف و ترس عبادت می کنند.

رمضان های اون سالها گرم بود، گرم و طولانی با عطشی درد ناک. مجبور بودیم چند بار تو روز دوش بگیریم. اون هم تو شهری که آب شیرش هم جوش بود. برای همین همه تو حمومشون یه بشکه آب داشتند و هر کی حموم می کرد، وظیفه داشت اون بشکه رو برای نفر بعدی پر کنه تا آب خنک شه. گاهی انقد از آب استفاده می کردیم تا آبی که رو سطح زمین بود خارج شه و به آب خنک برسیم. بعد می رفتیم دوش می گرفتیم تا خنک شیم و لحظه ای زیر دوش، یادمان برود که چقد الکی تشنه ایم. اون روزها حتی مسیر ابی که از وسط موهات می ریخت رو تنت و بعد هم سرازیر می شد به سوراخ وسط حموم، تماشایی بود.
صدای الله اکبر که می آمد، لیوان آب رو سر می کشیدم. بزرگترها می گفتند باید صبر کنی اذان تمام شود، بعد افطار کنی. اما من نمی تونستم. مامانم همیشه می گفت شما این همه صبر کردین، خوب یه دقیقه هم روش. بذارین اذون تموم شه. اما ما کوچکترها کاری به حرف بزرگتر نداشتیم.
افطار و شام ما یکی بود. اصولن چیزی به اسم افطاری با نون، پنیر و سبزی نبود، هرچه بود شام و افطار رو یکی می کردیم. این رو بعد ها فهمیدم که مراسم افطاری جاهای دیگه رو دیدم. برایم عجیب بود دیدن ملتی رو که اول یه عالمه نون و پنیر می خورند، بعد هم شامی جداگانه.افطار رو با چای، آب و یا شربت شروع می کردیم. گاهی هم رنگینک که جز سفره شام بود.بعد هم شیرجه می رفتیم تو سفره و خوراکی می خوردیم که معمول خورش با نونی که بیشترمحلی بود. چیزی شبیه آب گوشت،قلیه ماهی،خورش مرغ و هر خورشی که می شد با نون خورد، اصولن تو جنوب هر خورشی رو میشه با نون خورد. یا اگه هم نشه نون خورش می کنند. سبد سبزیمون هم خیلی بزرگ بود. همان چیزی که جاهای دیگه به عنوان آبکش استفاده می کنند. یه ابکش بزرگ می ذاشتیم وسط سفره ، یه چیزی شبیه سه چهار کیلو سبزی تازه موقع افطار می خوردیم که بابام همیشه می رفت از باغچه های اطراف شهر می خرید.
....
قسمت بعد : سحرو سحری
قسمت چهارم:رمضان، زنانگی و پریود
.

Photo : ‎قسمت دوم: افطاری

ماه رمضون رو دوست داشتم. نه به خاطر مهمانی خدا رفتن و یا عبادت کردن هاش و یا صدای دلگیر روضه خون های محلمون. دوستش داشتم به خاطر افطارش، به خاطر لذتی که از خوردن خوراک می بردیم. چای و آبی که موقع افطار می خوردیم هزار برابر گواراترو دلچسب تر بود. لذت چای رو موقع افطار می فهمیدی که چند استکان بزرگ چای و قند رو با ولع می خوردی. مامانم همیشه می گفت اول یه ذره آب جوش بخورین که حلقتون گرم میشه، اما من همیشه می موندم بین خوردن آب و چای و همیشه هم اول آب می خوردم بعد هم در حد مرگ چای. اون لحظه زیباترین صحنه، صحنه ی  سفره آماده ای بود  پر از چیزهای خوشمزه، که حتی اگر خوشمزه هم نبود، ان لحظه خوشمزه ترین مزه ها رو داشت. فکر می کنم دلیل خیلی ها، برای دوست داشتن ماه رمضون همین لذت خوردن افطاری باشه. وگرنه کی تشنگی و گشنگی رو  دوست داره. اصلن کی هست که ممنوع کردن خودش از یه لذت طبیعی رو دوست داشته باشه. حتی دلیلش لذت عبادت هم نمی تونه باشه. حتی اونهایی که اهلش هستند. همه بیشتر از سر تکلیف و ترس عبادت می کنند.

رمضان های اون سالها گرم بود، گرم و طولانی با عطشی درد ناک. مجبور بودیم چند بار تو روز دوش بگیریم. اون هم تو شهری که آب شیرش هم جوش بود. برای همین همه تو حمومشون یه بشکه آب داشتند و هر کی حموم می کرد، وظیفه داشت اون بشکه رو برای نفر بعدی پر کنه تا آب خنک شه. گاهی انقد از آب استفاده می کردیم تا آبی که رو سطح زمین بود خارج شه و به آب خنک برسیم. بعد می رفتیم دوش می گرفتیم تا خنک شیم و لحظه ای زیر دوش، یادمان برود که چقد الکی تشنه ایم. اون روزها حتی مسیر ابی که از وسط موهات می ریخت رو تنت و بعد هم سرازیر می شد به سوراخ وسط حموم، تماشایی بود.
 صدای الله اکبر که می آمد، لیوان آب رو سر می کشیدم. بزرگترها می گفتند باید صبر کنی اذان تمام شود، بعد افطار کنی. اما من نمی تونستم. مامانم همیشه می گفت شما این همه صبر کردین، خوب یه دقیقه هم روش. بذارین اذون تموم شه. اما ما کوچکترها کاری به حرف بزرگتر نداشتیم.
افطار و شام ما یکی بود. اصولن چیزی به اسم افطاری با نون، پنیر و سبزی نبود، هرچه بود شام و افطار رو یکی می کردیم.  این رو بعد ها فهمیدم که مراسم افطاری جاهای دیگه رو دیدم. برایم عجیب بود دیدن ملتی رو که اول یه عالمه نون و پنیر می خورند، بعد هم شامی جداگانه.افطار رو با چای، آب و یا شربت شروع می کردیم. گاهی هم رنگینک که جز سفره شام بود.بعد هم شیرجه می رفتیم تو سفره و خوراکی می خوردیم که معمول خورش با نونی که بیشترمحلی بود. چیزی شبیه آب گوشت،قلیه ماهی،خورش مرغ و هر خورشی که می شد با نون خورد، اصولن تو جنوب هر خورشی رو میشه با نون خورد. یا اگه هم نشه نون خورش می کنند. سبد سبزیمون هم خیلی بزرگ بود.  همان چیزی که جاهای دیگه به عنوان آبکش استفاده می کنند. یه ابکش بزرگ می ذاشتیم وسط سفره ، یه چیزی شبیه سه چهار کیلو سبزی تازه موقع افطار می خوردیم که  بابام همیشه می رفت  از باغچه های اطراف شهر می خرید.
....
قسمت بعد : سحرو سحری
قسمت چهارم:رمضان، زنانگی و پریود
.‎
سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393 @ 05:25 ب.ظ






صدا و سیمای ایران ماه  رمضون هر شب سریال هایی مخصوص این ماه پخش می کنه . اینجا چون ما از این توفیق بی بهره ایم. من تصمیم گرفتم هر شب یه خاطره از ماه رمضون بنویسم ، باشد که سرگرم شوید.

..............


 ماه رمضون که می شه کمی دچار نوستالژی می شم. یاد روزهایی می افتم که همه چی رنگ و بوی دیگه ای داشت.اما دیگه حس اون سالها رو ندارم. فکرمیکنم ماه رمضون تو همین روزها افتاده بود، که شروع به روزه گرفتن کردم. بهار بود اما بهار جنوب همون تابستون هست با هوای خیلی گرم گاهی شرجی و گاهی هم خشک. روزه گرفتن سخت بود اما همه می گرفتند. حتی اونایی که هنوز براساس قواعد دینی برشون واجب نبود، اصرار داشتند که سحر بیداشون کنند. بار روزه گرفتن انگار تو بزرگ می شدی ، حساب می شدی و قاطی ادم ها بزرگها می شدی. انگار وارد دنیای دیگری می شدی. دنیایی که احترام بیشتری داشتی.  من حس دو گانه ای داشتم هم روزه گرفتن رو دوست داشتم هم دوست داشتم بهونه ای داشتم که می شد روزه نگیرم، مخصوصن اینکه ماه رمضون افتاده بود وسط امتحان های ثلث سوم که خیلی هم برامون سخت بود.

اولین سحر رو یادم هست. به مامانم گفته بودم بیدارم کنه. خیلی قبل از مامانم بیدار شده بودم اما خودم رو به خواب زده بودم.صدای گرم شدن خوراک بلند شده بود و زیر پتو خدا رو قسم می دادم که مامانم رو راضی کنه من سحری بخورم. سفره که پهن کرد. صداش رو شنیدم که به بابام می گفت می خواد روزه بگیره بیدارش کنم. بابام  همین طور که داشت خرما رو تو ماست می زد و می خورد، گفت نمی تونه ولش کنه. ولی مامان گفت، حالا بذار بگیره خودش گفته. مکالمه بابا و مامان خیلی طول نکشید. مامانم پتو رو ور زد وصدام زد که بیدار شم. من هم کمی خودم رو به خواب زدم و بعد بلند شدم. انگار قرار بود کار بزرگ و مهمی انجام بدم . بابام هم نقش گزینشی ها رو پیدا کرده بود ازم پرسید تشنت می شه ها می گیری؟ گفتم اره. از اون شب به بعد من هم قاطی ادم بزرگهای فامیل روزه  گرفتم.  

بعد از سحر نمی خوابیدم.  بیدار می موندم تا هوا روشن شه.بعدش یا مدرسه می رفتم یا اگر شیفت ظهر بودم، کارهای خونه رو انجام می دادم. مدرسه هم که نمی رفتم. از همون صبح ساعت 10-11 دراز می کشیدم ودقیقه به دقیقه ساعت کامپیوتری م رو نگاه می کردم و هی حساب می کردم چقد تا افطار باید تشنگی بکشم. از اون روزها فقط تشنگی و تصویر قشنگ کلمن ابمون تو ذهنم مونده با لیوان های استیلی که مامان زیر کلمن می ذاشت. برای ما تو اون هوای گرم تنها چیزی که دردناک بود، نخوردن آب خنک کلمن بود که تمام روز مظلومانه گوشه ی اتاق روی سه پایه اش نشسته بود. دم افطار که می شد. فرشی وسط حیاط پهن می کردم.  کلمن رو پر از یخ می کردم. بعد هم ردیف روی سکوی وسط حیاط  

کنار کلمن می نشستیم با یه لیوان رویی و یا استیل تو دست تا اذون بگند. خونه ما نزدیک مسجد بود اما مسجد ما همیشه الله اکبرش رو دیرتر می گفت. برای همین گوشمون رو تیز می کردیم تا ببینیم کی اذون رو زودتر می گه. صدای بلندگو که بلند می شد. شیر آب کلمن باز می شد و هی آب می خوردیم بعد هم چای. انقدر آب وچایی می خوردیم که میل به خوردن چیز دیگه ای نداشتیم. 

اون روزها اون که خیلی دوست داشتنی بود  کلمن بود و صدای آب خنکی که دم غروب با صدای حاج مظفر تو لیوان ریخته می شد. بعد هم می گفتیم اخیش دلمون خنک شد. همیشه هم یکی بود که می گفت اینجوری با ولع اب نخورین بگین یا لب تشنه امام حسین. ما هم وقتی سیر اب می خوردیم می گفتیم خوب حالا یاد لب تشنه امام حسین و می رفتیم سر وقت فلاسک چای و قندون.

سه‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1393 @ 06:12 ب.ظ


تو ساختمون بغلی ما یه إیرانی هست. ندیدمش ولی از صدای ترانه هایی که از داخل ساختمون میاد فهمیدم. یه روزهایی هایده و مهستی می ذاره دل ادم کباب می شه . از دیروز تا حالا هم رفته رو فاز ترانه های وطنی" ای ایران ای مرز پر گیر، ای خاکت از این حرفا ... این صفر - صفر بود این شد.می برد فکر کنم ملت همیشه در صحنه هی به مارک إیرانی شون افتخار می کردند. مارکی که فقط برای ملیت اعتبار داره وگرنه برا چیز های دیگه کلاسش در خارجی بودن هست. خلاصه این ترانه رو انداخته تو زبون داغونم کرده به مولا.
شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393 @ 08:00 ب.ظ

قصه های خیابانی


12 juin à proximité de Outremont · Modifié
چند روز پیش دم غروب تو یه روز بارونی قشنگ، یه اقایی که یه دست داشت و دستش هم خیلی کثیف بود از فروشگاه متروی نزدیک خونمون بیرون می اومد و یه راست اومد سمت من ویه ناخن گیر و یا به قول بعضی ها ناخن چین رو به سمت من دراز کرد و گفت میشه ناخن های منو بگیری خودم نمی تونم. خوب راست می گفت با همون دست نمی تونست ناخن هاش رو بگیره. بهش گفت متاسفم من نمی تونم واقعن نمی تونستم برام خیلی چندش آور بود بشینم گوشه خیابون ناخن های کسی رو بگیرم اون هم یه دست کثیف حالا هر کی می خواد باشه. اصلن حالت تهوع بهم دست داد نه اینکه بخوام خودم رو لوس کنم. ولی واقعن هر چه اون بیشتر اصرار می کرد من بیشتر خودم رو عقب می کشیدم. همچنان اصرار می کرد اصلن براش نه گفتن من مهم نبود انگار خیلی مستاصل شده بود. بعد یه مشتی دلار دراورد و گفت بیا بهت پول هم می دم. اما باز گفتم ببین واقعن من نمی تونم. هم دلم براش می سوخت هم واقعن این کار برام چندش آور بود. فکر کردم از کسی بخوام کمکش کنه. جلوی اولین اقای که از کنار رد می شد رو گرفتم و گفتم میشه ناخن های این اقا رو بگیری. اون هم بدون هیچ حرفی قبول کرد . رفتند گوشه خیابون، مرد شروع کرد به ناخن گرفتن .
جمعه 9 خرداد‌ماه سال 1393 @ 06:17 ق.ظ

روزهای اولی:





صبح که می شد، توی سایه دیوار می نشستیم.صبحونه رو تو همون سایه می خوردیم و انقد می نشسیتم تا آفتاب به کله مون بخوره. نزدیک های ظهر، زمین داغتر می شد. انقد که دمپایی ها رو از داغی نمی شد پوشید. اون موقع بود که می رفتیم تو خونه. سایه دیوار ما نزدیک در حیاط بود، ته یه کوچه باریک. ازهمون جا می شد سر کوچه رو که به خیابون اصلی می خورد، دید. می شد رد همه آدم هایی رو که از خیابون رد می شدند، گرفت. اصلن می دونستی کی الان داره کجا میره، از کجا داره بر می گرده. یا اینکه یه کسی هست که خیلی وقت است از خیابون رد نشده.
صبح که می شد، مامان در رو باز می کرد. رفت و آمد ها شروع می شد. مهمانی ها شروع می شد.مهمانی هایی که خاص صبح بود. صبحونه ای که کمتر مربا و کره بود. نون گرمی بود با املت، نیمرو، باقالی و گاهی پنیر و گوجه وهمیشه با یه سبد بزرگ سبزی، پیاز ولیمو.
صبح بود، یه صبح نزدیکی های پاییز، تک هوا شکسته شده بود(1). مامان قلیون چاق کرده بود برای یه مهمان حاجی نام، تو همون سایه دیوار با یه فلاسک چای. زن عمو اومد، گفت که باید بریم بچه ها رو مدرسه ثبت نام کنیم. اون دخترش رو ثبت نام کرده.مامانم رو به من کرد وبا خنده گفت: مامان مدرسه میری؟ گفتم هاااا که میرم. حاجی در حالی که دود قلیون رو از دهانش بیرون می داد، گفت: چند سالت میشه. مامان گفت 6 سالش تموم میشه. گفت خوب دیگه باید بره مدرسه، برای خودش معلم شه. پول در بیاره...
دل تودلم نبود.مدرسه رفتن رو دوست داشتم. حس خوبی داشتم، حس می کردم با مدرسه رفتن بزرگ می شم. وارد دنیای ادم بزرگ ها می شم.اون موقع ها بچه ها جز گونه های انسانی خیلی حساب نمی شدند.مثلن اگه تو مجلسی بودی، برات چای نمی ریختند. یا اینکه آخر اگه دلشون برات می سوخت -که چه جوری با حسرت، استکان،نعلبکی ها رو دنبال می کنی- یه آوو پیش (2) خنک بهت می دادند و یه قند هم جلوت می نداختند که راضی شی. تازه گاهی همین آوو پیش هم نمی دادند می گفتند برو بخواب، چای برای دندونت خوب نیست.ما که می دونیم شما چشتون فقط دنبال قندون هست وگرنه چای بهونه است. دلتون تو همین قندون چای هست. گاهی هم می گفتند چای نمی خوای شب می شاشی.
برای همین هم می خواستم بزرگ شم. انقد که آدم بزرگ حساب شم.اما هیچ وقت دوست نداشتم معلم شم. دوست داشتم پرستار شم. یه پرستار مهربون که شب تا صبح بالای سر مریض هاش بیدار بمونه، با یه کلاه و پیرهن سفید و یه کلاسوری که روش اطلاعات بیمار رو نوشته. تو بلندگو صدام کنند و من هم با یه کفش تق تقو راهروها رو هی طی کنم وبرم به مریض هام سر بزنم، دارو بهش بدم، آمپول بزنم، خوب شند، باهاشون دوست شم.
***
اون روز مامانم رفت از تو چمدونش شناسامه م رو با یه عکس سیاه سفید که هنوز روی پرونده م هست، - داد دستم گفت: برو مامان مدرسه بگو اومدی برای کلاس اول ثبت نام کنی. پوشه قرمز رو برداشتم دمپای پلاستیکی ام رو پوشیدم . مدرسه ته خیابونمون بود. با شوق توی اون خیابون گلی می دویدم. گاهی انگشتان کوچکم تو دمپای سر می خورد و از جلوی دمپای لیز می خورد بیرون می اومد. می ایستادم پاهام رو جا می دادم تودمپایی و دوباره می دویدم. انقد که پشت سرم خاک بلند می شد...
ادامه دارد:
پانوشت: 
1: تک هوا شکستن. کنایه از خنک شدن هوا است.
2:اوو پیش: اووبه معنی آب و پیش به معنی برگ درخت خرما است. معمولن برای بافتن حصیر، زبیل و.. برگ درخت خرما رو در آب می خوابانددند. بعد از مدتی آب زرد رنگ می شد. این اصلاح در مورد چایی ی بی رنگ که به زردی اون آب بود، اطلاق می شد. یعنی یه استکان آب با دو قاشق چای برای تغییر رنگ آب . یا هر چای کمرنگ.
Photo : ‎روزهای اولی:
صبح که می شد، توی سایه دیوار می نشستیم.صبحونه رو تو همون سایه می خوردیم و انقد می نشسیتم تا آفتاب به کله مون بخوره. نزدیک های ظهر، زمین داغتر می شد. انقد که دمپایی ها رو از داغی نمی شد پوشید. اون موقع بود که می رفتیم تو خونه. سایه دیوار ما نزدیک در حیاط بود، ته یه کوچه باریک. ازهمون جا می شد سر کوچه رو که به خیابون اصلی می خورد، دید. می شد رد همه آدم هایی رو که از خیابون رد می شدند، گرفت. اصلن می دونستی کی الان داره کجا میره، از کجا داره بر می گرده. یا اینکه  یه کسی هست که خیلی وقت است از خیابون رد نشده.
صبح که می شد، مامان در رو باز می کرد. رفت و آمد ها شروع می شد. مهمانی ها شروع می شد.مهمانی هایی که خاص صبح بود. صبحونه ای که کمتر مربا و کره بود. نون گرمی بود با املت، نیمرو، باقالی و گاهی پنیر و گوجه وهمیشه با یه سبد بزرگ سبزی، پیاز ولیمو.
صبح بود، یه صبح نزدیکی های پاییز، تک هوا شکسته شده بود(1).  مامان قلیون چاق کرده بود برای یه مهمان حاجی نام، تو همون سایه دیوار با یه فلاسک چای. زن عمو اومد، گفت که باید بریم بچه ها رو مدرسه ثبت نام کنیم. اون دخترش رو ثبت نام کرده.مامانم رو به من کرد وبا خنده گفت: مامان مدرسه میری؟ گفتم هاااا که میرم. حاجی در حالی که دود قلیون رو از دهانش بیرون می داد، گفت: چند سالت میشه. مامان گفت 6 سالش تموم میشه. گفت خوب دیگه باید بره مدرسه، برای خودش معلم شه. پول در بیاره...
دل تودلم نبود.مدرسه رفتن رو دوست داشتم. حس خوبی داشتم، حس می کردم با مدرسه رفتن بزرگ می شم. وارد دنیای ادم بزرگ ها می شم.اون موقع ها بچه ها جز گونه های انسانی خیلی حساب نمی شدند.مثلن اگه تو مجلسی بودی، برات چای نمی ریختند. یا اینکه آخر اگه دلشون برات می سوخت -که چه جوری با حسرت،  استکان،نعلبکی ها رو دنبال می کنی- یه آوو پیش (2) خنک بهت می دادند و یه قند هم جلوت می نداختند که راضی شی. تازه گاهی همین آوو پیش هم نمی دادند می گفتند برو بخواب، چای برای دندونت خوب نیست.ما که می دونیم شما چشتون فقط دنبال قندون هست وگرنه چای بهونه است. دلتون تو همین قندون چای هست. گاهی هم می گفتند چای نمی خوای شب می شاشی.
برای همین هم می خواستم بزرگ شم. انقد که آدم بزرگ حساب شم.اما هیچ وقت دوست نداشتم معلم شم. دوست داشتم پرستار شم. یه پرستار مهربون که شب تا صبح بالای سر مریض هاش بیدار بمونه، با یه کلاه و پیرهن سفید و یه کلاسوری که روش اطلاعات بیمار رو نوشته. تو بلندگو صدام کنند و من هم با یه کفش تق تقو راهروها رو هی طی کنم وبرم به مریض هام سر بزنم، دارو بهش بدم، آمپول بزنم، خوب شند، باهاشون دوست شم.
***
اون روز مامانم رفت از تو چمدونش  شناسامه م رو با یه عکس سیاه سفید که هنوز روی پرونده م هست، - داد دستم گفت: برو مامان مدرسه بگو اومدی برای کلاس اول ثبت نام کنی. پوشه قرمز رو برداشتم دمپای پلاستیکی ام رو پوشیدم . مدرسه ته خیابونمون بود. با شوق توی اون خیابون گلی می دویدم. گاهی انگشتان کوچکم تو دمپای سر می خورد و از جلوی دمپای لیز می خورد بیرون می اومد. می ایستادم پاهام رو جا می دادم تودمپایی و دوباره می دویدم. انقد که پشت سرم خاک بلند می شد...
ادامه دارد:
پانوشت: 
1: تک هوا شکستن. کنایه از خنک شدن هوا است.
2:اوو پیش: اووبه معنی آب و پیش به معنی برگ درخت خرما است. معمولن برای بافتن حصیر، زبیل و.. برگ درخت خرما رو در آب می خوابانددند. بعد از مدتی آب زرد رنگ می شد. این اصلاح در مورد چایی ی بی رنگ که به زردی اون آب بود، اطلاق می شد. یعنی یه استکان آب با دو قاشق چای برای تغییر رنگ آب . یا هر چای کمرنگ.‎
پنج‌شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1393 @ 07:18 ق.ظ

یه همسایه نیجریایی دارم. گاهی بعد از ظهر ها که از سرکار برمی گرده، می بینمش. همیشه یه بطری آب که تو یه نایلون مشکی پیچیده، دستش هست. کار چندش آوری داره. قتل عام حیوون ها. تو یه کشتارگاه کار می کنه. همیشه چهره ای خسته داره و همیشه هم در حال نالیدن. اون روز بهش گفتم برای چی آب رو تو نایلون مشکی قایم کردی می گه خوب تو کانادا مردم نگاه می کنند، حالا می گند این چیه داره می خوره ! گفتم وا . کجا آدم رو نگاه می کنند، آدرس بده من برم یک کمی نگام کنند. مردم از این بی نگاهی. والا.

همش می ناله که تو کانادا مردم خونگرم نیستد، با آدم گرم نمی گیرند، کاری بهت ندارند. هر کسی سرش تو کار خودش هست. ازکنارشون می گذری فقط یه سلام و علیک بعد هر کی میره سر زندگیش. همش کار، کار. زندگی اینجا یعنی همین کار، کار، کار. درسته رفاه هست، امنیت است. اما اینجا همه چی سرد است. هوا سرد است، مردم سرد هستند. اما تو نیجریه مردم خیلی خونگرم هستند، هوای همدیگه رو دارند تا کسی مشکل پیدا کنه همه کمک می کنند. از خونه که بیرون می یای کلی آدم می بینی که باهات گرم می گیرند.(یاد بوشهری های افتادم) درسته فقر است، اما مردم خیلی خونگرم هستند.
گفتم خوب کانادا سرد هست، اما بوکوحرام که نداره. انتخاب کن نیجریه ی گرم با بوکوحرام یا کانادای سرد با رفاء و امنیت بدون بوکوحرام. کدومش می خوای ؟
هیچی نگفت. سکوت کرد. فقط وقتی داشت می رفت گفت: من با این بوکوحرام موافق نیستم.اونا نباید اینکار رو بکنند. درحالی که دستش رو تو هوا تکون می داد، گفت فقط خدا، فقط خدا می تونه خوب و بد رو قضاوت کنه، نه بوکوحرام. یا 
هر کس دیگه ای.!
دوشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 04:25 ب.ظ

عصرانه ای با طعم قلیون:

صدای کولر ها که خاموش می شد، وز وز مگس ها بیشتر می شد. یعنی صدایشان رو بیشتر می شنیدی. شاید گرما رو بیشتر دوست داشتند. اونوقت خواب بعد از ظهر تموم می شد. آدم ها کم کم راه می افتادند خونه به خونه. عصر نشینی ها شروع می شد. عصر نشینی تو هوای گرم، شرجی و گاهی خشک با بادهای گرم سوزان. ساعت 5 که می شد ،کولرها رو خاموش می کردند و کم کم صدای در زدن ها بلند می شد. زن عمویی، عمه ای، خاله ای یا حتی همسایه ای پشت در بود که آمده بود عصر ش رو با یه چای –لیمو و قلیون به اذان مغرب برسونه. پذیرایی عصر همین بود اگه مهمان کمی رسمی تر و یا مهم تر بود، شربت ویمتو، پرتقال و یا عرق(گیاهی) هم اضافه می شد؛اما اصولن چای-لیمو و قلیون پذیرایی مرسوم بود.


یه عصر تابستونی خیلی گرم بود. دمای هوا بدون در نظر گرفتن باد، بالای 40 درجه بود. دراز افتاده بودم، اون هم درست زمانی که زمان خاموشی کولر بود و همه بیدار شده بودند.عادت به خواب ظهر نداشتم. اما نمی دونم اون روز بعد از ظهر چرا انقد خواب آلود بودم که توهوای گرم بدون کولر، اون هم با پنکه ای سقفی که از بالا شرجی رو سرت می پاشید، خوابیده بودم. 

صدای ریختن چای توی استکان مادربزرگ می اومد. بعد هم صدای چلوندن لیمو توی استکان و همزمان جرینگ جرینگ قاشقی که توی استکان می چرخید. صدای مادربزرگم رو می شنیدم که با کسی احوال پرسی می کرد. زن عمو بود، اومده بودعصر نشینی. زن عمو ننشسته، مادربزرگ شونه هایم رو تکون داد که بلند شو ننه قلیون چاق کن زشته! زن عموت اومده. به زور بلند شدم. سلامی زورکی پرتاب کردم و رفتم بساط قلیون رو راه بندازم. قلیون رو چاق کردم و اوردم به زن عمو دادم. خودم هم برگشتم تو انباری، جایی که فکر می کردم می شه راحت خوابید. دراز روی صندوقچه ی آهنی که پر از خنزرپنزر بود، خوابیدم. بدون بالش، حتی بدون اینکه چیزی زیر پایم بندازم اون هم تو اون هوای گرم و گرفته ی انباری که دو برابر بیرون گرماش بیشتر بود. بین خواب و بیداری بودم که مادربزرگم وارد انباری شد با سر قلیونی که تو دستش بود. شروع به غر زدن کردن که دختر سرتراشته(1) این چه قلیونی بود. سرت بتراشن دوت (2) یه قلیونی بلد نیستی چاق کنی . یعنی تو الان چه جوری روی این صندوق گرم خوابیدی خواب مرگ نه ؟ 
***
قاعده ی قلیون چاق کردن این بود که تنباکوی سر قلیون رو کمی خیس کنی. بذاری یه کم بمونه، بعد یه بار یا دو بار آب بکشی که تلخیش بره، بعد هم زغال بذاری روش. اما من اون روز اینقد گیج خواب بودم و انقد دوست داشتم بخوابم که یادم رفته بود تنباکو روخیس کنم. زغال رو روی تنباکوی خشک گذاشته بودم و تحویل زن عموم داده بودم. زن عمو که شروع به قلیون کشیدن می کنه. دود از سر قلیون بلند می شه و بعد هم سرفه کردن هاش شروع می شه.

***
بعد ها این قصه ی تنباکوی خشک سر قلیون، نقل زبون زنان فامیل شد. عده ای با سرزنش، عده ای هم با تمسخر، این قضیه رو تو سر من می زدند وتکرار می کردند که شنیدین دختر فلانی (3) زغال روی تنباکوی خشک گذاشته؟ دختره وقت شوهرشه هنوز نمی تونه یه قلیون چاق کنه. فلانی دلش خوشه دختر داره! دختری که نتونه ... یا به دختراشون می گفتند یادتون نره تنباکو رو بشورین مثل فلانی نکنین طرف خفه شه. گاهی هم با خنده که برامون تعریف می کنی چطوری میشه قلیون چاق کرد؟ ما یه سوالی داریم میشه برای ما توضیح بدی تنباکو روسر قلیون باید نم داشته باشه یا خشک؟...

***
.....

پانوشت:
1: سرتراشته:لقبی زنی که موهایش رو از ته بزنند. بی جیا،بی شرم
2:دوت: دختر 
3: با حفظ احترام به پدرم الان دختر حاجی هستم

.... 
دختر بزرگه حاجی
Photo : ‎عصرانه ای با طعم قلیون:

صدای کولر ها که خاموش می شد، وز وز مگس ها بیشتر می شد. یعنی صدایشان رو بیشتر می شنیدی. شاید گرما رو بیشتر دوست داشتند.  اونوقت خواب بعد از ظهر تموم می شد. آدم ها کم کم راه می افتادند خونه به خونه. عصر نشینی ها شروع می شد. عصر نشینی تو هوای گرم، شرجی و گاهی خشک با بادهای گرم سوزان. ساعت 5 که می شد ،کولرها رو خاموش می کردند و کم کم صدای در زدن ها بلند می شد. زن عمویی، عمه ای، خاله ای یا حتی همسایه ای پشت در بود که آمده بود عصر ش رو با یه چای –لیمو و قلیون به اذان مغرب برسونه. پذیرایی عصر همین بود اگه مهمان کمی رسمی تر و یا مهم تر بود، شربت ویمتو، پرتقال و یا عرق(گیاهی) هم اضافه می شد؛اما اصولن چای-لیمو و قلیون پذیرایی مرسوم بود.

 یه عصر تابستونی خیلی گرم بود. دمای هوا بدون در نظر گرفتن باد، بالای 40 درجه بود. دراز افتاده بودم، اون هم درست زمانی که زمان خاموشی کولر بود و همه بیدار شده بودند.عادت به خواب ظهر نداشتم. اما نمی دونم اون روز بعد از ظهر چرا انقد خواب آلود بودم که توهوای گرم بدون کولر، اون هم با پنکه ای سقفی که از بالا شرجی رو سرت می پاشید، خوابیده بودم. 

صدای ریختن چای توی استکان مادربزرگ می اومد. بعد هم صدای چلوندن لیمو توی استکان و همزمان جرینگ جرینگ قاشقی که توی استکان می چرخید. صدای مادربزرگم رو می شنیدم که با کسی احوال پرسی می کرد. زن عمو بود، اومده  بودعصر نشینی. زن عمو ننشسته، مادربزرگ شونه هایم رو تکون داد که بلند شو ننه قلیون چاق کن زشته! زن عموت اومده. به زور بلند شدم. سلامی زورکی پرتاب کردم و رفتم بساط قلیون رو راه بندازم. قلیون رو چاق کردم و اوردم به زن عمو دادم. خودم هم برگشتم تو انباری، جایی که فکر می کردم می شه راحت خوابید. دراز روی صندوقچه ی آهنی  که پر از خنزرپنزر بود، خوابیدم. بدون بالش، حتی بدون اینکه چیزی زیر پایم بندازم اون هم تو اون هوای گرم و گرفته ی انباری که دو برابر بیرون گرماش بیشتر بود. بین خواب و بیداری بودم که مادربزرگم وارد انباری شد با سر قلیونی که تو دستش بود. شروع به غر زدن کردن که دختر سرتراشته(1) این چه قلیونی بود. سرت بتراشن دوت (2) یه قلیونی بلد نیستی چاق کنی . یعنی تو الان چه جوری روی این صندوق گرم خوابیدی خواب مرگ  نه ؟ 
***
قاعده ی قلیون چاق کردن این بود که تنباکوی سر قلیون رو کمی خیس کنی. بذاری یه کم بمونه، بعد یه بار یا دو بار آب بکشی که تلخیش بره، بعد هم زغال بذاری روش. اما من اون روز اینقد گیج خواب بودم و انقد دوست داشتم بخوابم که یادم رفته بود تنباکو روخیس کنم. زغال رو روی تنباکوی خشک گذاشته بودم و تحویل زن عموم داده بودم. زن عمو که شروع به قلیون کشیدن می کنه. دود از سر قلیون بلند می شه و بعد هم سرفه کردن هاش شروع می شه.

***
بعد ها این قصه ی تنباکوی خشک سر قلیون، نقل زبون زنان فامیل شد. عده ای با سرزنش، عده ای هم با تمسخر، این قضیه رو تو سر من می زدند وتکرار می کردند که شنیدین دختر فلانی (3) زغال روی تنباکوی خشک گذاشته؟ دختره وقت شوهرشه هنوز نمی تونه یه قلیون چاق کنه. فلانی دلش خوشه دختر داره! دختری که نتونه ... یا به دختراشون می گفتند یادتون نره تنباکو رو بشورین مثل فلانی نکنین طرف خفه شه. گاهی هم با خنده که برامون تعریف می کنی چطوری میشه قلیون چاق کرد؟ ما یه سوالی داریم میشه برای ما توضیح بدی تنباکو روسر قلیون باید نم داشته باشه یا خشک؟...

***
.....

پانوشت:
1: سرتراشته:لقبی زنی که موهایش رو از ته بزنند. بی جیا،بی شرم
2:دوت: دختر 
3: با حفظ احترام به پدرم الان دختر حاجی هستم

.... 
دختر بزرگه حاجی‎
یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 04:59 ق.ظ

خدمات متقابل من و همسایه هامون:


یه پیرزن هست تو محله ما، همه می شناسنش . خیلی مهربون هست. سیگاری شدید با گوشهای کمی کر. هر وقت کسی رومی بینه کلی بوس با طعم گند و مونده سیگار تحویلش میده. چند وقت پیش اومده بود فروشگاه. می خواست ویکس بخره. اما پول نداشت می خواست با کارت پرداخت کنه. فروشنده که مردی نه چندان ملایم بود، می گفت برای 3 دلار من کارت نمی کشم. خیلی عصبی شده بود. من گفتم من حساب می کنم. یهویی کلی چهره ش گل انداخت، مهربون شد و منو بغل کرد با طعم وبوی سیگار. 
چند وقت بعد اون 3 دلار رو پس داد. چند روز بعدش دوباره منو دید و گفت: من باید به تو 3دلار بدم گفتم: نه پس دادی هفته قبل. گفت ااا . بیا این یه دلارجایزت. به زور به من یه دلار داد و گفت: بیا مهربون، نایس، خوشگل، ماه شب چندم این رو وردا جایزه ی مهربونیت. امشب رفتی خونه تو اینه نگاه کن و یادت بیاد پتروشکا بهت گفته چقد ماهی ودوباره بوس و بغل. 
هر دفعه هم منو می بینه می گه تو که اینقد مهربون هستی مال کجایی؟ من هر بار می گم ایران و اون هر بار قصه همسایه ش الهام رو که ایرانی بود برام تعریف می کنه. یا قصه اومدن احمدی نژاد به نیویورک. میاد تو صورت آدم. چون نمی شنونه خیلی بهت نزدیک میشه.باید بوی سیگارش رو تحمل کنی . از اون روز هردو سه روزی منو می بینه. هی می گه باید من بهت 3 دلار بدم بابت ویکس. هی من می گم تو دادی اون رو. یادته یه دلار هم بهم جایزه دادی.جالبه یادش هست به من یه دلار جایزه داده اما یادش نمی یاد که بدهیش رو پس داده. دیروز دیگه می خواستم جیغ بنفش بکشم.. حال هر چند روز یه بارباید قصه ی تکراری الهام و سفر محمود به نیویورک و یکس رو بشنوم.با بوسه و بغل اون هم با طعم و بوی گند سیگار .

دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 05:26 ق.ظ

موز خریده بودم، خواستم هزینه ش رو بدم. دیدم فروشنده لبخندی زد وگفت حساب شده. گفتم کی؟ نگاهش رفت سمت آقایی قد بلند که جلوتر از من تو صف خرید بود. رو کردم بهش و گفتم چی؟ کی؟ اخه چرا؟ گفت چرا نداره. فقط به خاطر لبخند قشنگت. همین

جمعه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1393 @ 07:29 ق.ظ


به خود گفتم امسال که سختی ها و استرس درسام کمتر شده،هوا که خوب شد، می رم یه باغچه کوچیک تو همون پارک-مزرعه سر خیابونمون می گیرم. چند پر ریحون، پیازچه و سبزی های دیگه می کارم. یه کم حال و هوام عوض شه. بعد عصرا با یه فلاسک چای می رم اونجا یه عصرونه حسابی با سبزی تازه و پنیر می زنم. دونه هام رو آماده کرده بودم. کلی خیالبافی کرده بودم. دیروز رفتم دیدم اونایی که از قبل عضو بودند، داشتند زمینشون رو شخم می زدند. خیلی دلم خواست. من هم یه بیل داشتم با یه باغچه کوچک. مرد پارسی زبان رو اتفاقی دیدم. گفت باغچه نمی گیری امسال؟ گفتم چرا می گیرم. گفت اره برو بگیر روحیه ت خوب میشه، روحیه ت که خوب شد اخلاقت هم خوب میشه برو بگیر.
امروز با کلی ذوق رفتم اداره مورد نظر. به خانم مسئول گفتم: من دوست دارم یه باغچه نزدیک خونمون داشته باشم، می تونم؟با مهربونی گفت: چرا که نه. بیا این فرم رو پر کن. من برات امروز اقدام می کنم. کلی ذوق و شوق داشتم. خودم رو کنار باغچه م تصور می کردم با یه چای خوشرنگ و بوی ریحون و نعنایی که تو هوای بارونی پیچیده بود. فرم رو که پر کردم. بهش دادم گفت: اوکی من می فرستم مرکز. گفتم : اونوقت من کی می توانم جوابش رو بگیرم. گفت: زمان انتظار برای دریافت جواب بین یک تا سه سال هست. یعنی فرایند گرفتن یه باغچه برای کاشتن مشتی پر ریحون و نعنا سه سال طول می کشه. یعنی تقریبن به همان اندازه ی زمانی که برای مهاجرت به کانادا باید انتظار بکشی.تو این زمان می شه یه فوق لیسانس دیگه گرفت. یعنی اینجوری تو ذوقم زدند. منو بگو می خواستم عصر برم بیل بخرم. حالا باید فکر کنم چه جوری میشه با وجود این کبوترا و اینگریت تو بالکن باغچه درست کنم.

( تعداد کل: 123 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>