X
تبلیغات
سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:22 ب.ظ


با یه پسر که قرار بود، باهاش مثلن به رابطه ی جدی داشته باشه، چند باررفته بیرون. پسره پرتغالی بود از اینایی که دست به جیب میشند و نمی ذارند دختر حساب کنه. هر دفعه بردتش بهترین رستوران و کافی شاپ و براش کلی شکلات و چیزهای دیگه کادو اورده. بعد هم مثل پرنسس ها رسوندتش خونه. 
می گه من دوست ندارم اینجوری. دوست ندارم، این نمی ذاره من دست به جیب شم. همش اون حساب می کنه. می دونی ما زن ها یه شان و عزت نفسی داریم، دوست داریم استقلالمون حفظ شه، این جوری ادم حس خوبی نداره.!...
اونوقت همین خانم، هفت سال هست با یه مرد متأهل دوست هست. بجز اخر شبها، همش باهاش هست. تمام خرجش رو از اجاره خونه، شهریه دانشگاه، پول بلیط رفت و برگشت به کشورش، کادو برا خانواده و ... گرفته تا هزینه پاستیلش رو می ده. تو این همه سال اصلن کار نکرده، اونوقت می گه ما زن ها شان داریم، عزت نفس داریم. دوست نداریم مردا همش دست به جیب شند. یعنی شأنش تو حلقش

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:21 ب.ظ

امروز یه خانم و اقای مسن تو فروشگاه همدیگر رو با لبخند عشقولانه اسمان من و فرشته من صدا می زدند. زن به مرد می گفت: اسمان من، بیا این رو ببین لازم نداریم بخریم؟ مرد هم می گفت چشم فرشته من، حتمن. بیا ببین این که برداشتم خوبه ؟ 
هیچی دیگه اسمان و فرشته با هم بودند. من هم ابر شدم باریدم، رفتم زمین. الان تو خاکم منتظرم ریشه بزنم.

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:20 ب.ظ


اونی که ساعت چهار و سی و نه دقیقه صبح رو نیمکت جلوی پارک، زیر درخت می شینه و سیگار می کشه، باید ادم خاصی باشه. حتمن یه دنیا حرف تو تاریک روشنی صبح دود می کنه. این ادم هاهم خودشون خاصن، هم حتمن مخاطب خاص دارند.

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 @ 05:19 ب.ظ

یه دوست دو رگه ایرانی- امریکای جنوبی دارم. از پدر ایرانی است. چند سالی در کودکی ایران زندگی کرده. پارسی نمی تونه زیاد بنویسه، اما خوب حرف می زنه، اون هم با لهجه غلیظ اصفهانی. دیدن ادمی که زبان اصلیش اسپانیولی ی، اما با لهجه اصفهانی حرف می زنه خیلی برام جالبه. گاهی که می بینمش عمدن می رم باهاش حرف می زنم تا با اون لهجه ش بگه" شوما حالتون خوبِ، شوما چطورید؟ شوما مواظب خودتون باشید. 
اون روز می گفت، مامانم رفته بودِس ایران، اصفهون، دیدن عمه و عموهام. من هم خیلی دوست داشتم بِرم اما خوب شوما می دونید که هزینِش زیادِس.

شنبه 12 مهر‌ماه سال 1393 @ 10:10 ب.ظ


این روزها بحث اعدام ریحانه جباری مطرح است. عده ای با همخوان کردن خبر از ما می خواهند جلوی اعدامش را بگیریم. اینکه ما چه جوری می تونیم جلوی اجرای حکم رو بگیریم یه بحث دیگه است؛ اما انچه در جریان حمایت از بخشش و نفی اعدام به چشم می خورد، نادیده گرفتن حق مقتول و خانواده ش و تاکید بر فرشته بودن قاتل و شیطان بودن مقتول است. مخصوصن الان که قربانی زن است.
نا برابری حقوقی و وضعیت اسفناک حقوق و حمایت های زنان در جامعه ایران، گاهی باعث ایجاد واکنش های احساسی می شود. انگار همه مجالی پیدا می کنند تا هر چه دلخوری از نظام مردسالار جامعه دارند سر مقتول که اتفاقن مرد است، خالی کنند. دراین میان مقتول می شود جانی و متهم معصومی است که هیچ نقشی در انچه بر سرش امده، ندارد. این حمایت ها و تأکید بر بی گناهی متهم محکوم به اعدام، متاسفانه گاهی نه تنها دل خانواده مقتول را برای بخشش نرم نمی کند، بلکه انها را برای اجرای حکم مصر تر هم می کند.
چند سال پیش سر اعدام نوجوانی زیرهجده سال -که تو دعوای کودکی، هم بازیش رو کشته بود- فعالان حقوق بشری وارد شدند. اخرش مادر مقتول کوتاه نیامد و گفت می خواستم ببخشم ولی وقتی دیدم این مدافعان حقوق بشری اینقد از قاتل حمایت می کنند، مصر به اجرای حکم شدم. البته من منکر نقش مفید فعالان حقوق بشر در جلوگیری از اعدام نیستم . فقط حرفم این است که در جریان جلوگیری از اعدام و طلب بخشش، حق خانواده مقتول و خودش - رو که دستش از دفاع کوتاه شده است- را نادیده نگیریم، اینجوری نباشه که ألقا کنیم مثلن ریحانه معصوم است و خطایی نکرده و به همین دلیل مستحق بخشش است و سر بندی متجاوز است و مرگ حقش بوده است. 
برای من جالب است دختری نوزده ساله برای حفظ امنیت خود در جامعه ای ناامن چاقوی بیست و پنج سانتی متری حمل می کند و چنان با قدرت بر کتف مقتول می زند که از دنده هایش عبور و ریه اش را سوراخ می کند و اتفاقن به همین دلیل می میرد. قانون کدام جامعه ای به تو می گوید برای حفظ امنیت خودت چاقوی بیست و پنج سانتی حمل کنی؟ ! من هم زنم، سالها تو همین جامعه ی ناامن زندگی کردم ولی هیچ وقت چاقویی با خودم حمل نکردم. من حتی از خرید چاقوی بزرگ برای بریدن نان ترس دارم. حتی اگر چاقو با خیال راحت تو کابینت اشپزخانه ام راحت بخوابد، چه برسه به اینکه فکر کنم چاقویی حمل کنم برای ضربه زدن به هم نوع خودم حالا به هر بهانه ای. من نوزده سالم که بود انقد ساده بودم که وقتی سربازهای پادگان نزدیک خوابگاه بهم متلک می انداختند که خوشگله بند کفشت بازه. می ایستادم و بند کفشم رو سفت می کردم و اصلن فکر نمی کردم برای دفاع از خودم باید چاقو حمل کنم. همون جامعه ی ناامن به من یاد داد چگونه از خودم دفاع کنم بدون اینکه چاقویی حمل کنم، کسی بهم تجاوز کنه و یا برای دفاع از خودم کسی را با ضربات چاقو بکشم.

در این شکی نیست که جامعه ایران از لحاظ امنیت و حقوق جهنمی برای زنان است، ولی ایا همه ی زنان ایران با خود چاقوی بیست و پنج سانتی حمل می کنند؟ ! و انهایی که حمل نمی کنند، مورد تجاوز واقع شدند؟! ایا همان جامعه ی نا امنی که به تو می گوید با خودت همیشه چاقو حمل کن، به تو نگفته به اپارتمان مردی تنها نروی و وقتی رفتی یعنی انتخاب کردی که وارد محیطی احتمالن ناامن شدی که هیچکس حتی قوانین جامعه ات ازت حمایت نمی کند؟ ! و نهایتن این تو هستی که مقصر قلمداد می شوی. من همین الان هم که تو جامعه ای با درجه ی امنیت بالا زندگی می کنم و انقد احساس امنیت می کنم که هر ساعت شبانه روز که خواستم به خیابان میزنم، هیچ وقت تنهایی به اپارتمان مردی نمی روم که شناختی ازش ندارم یا شناختی محدود دارم. 
امیدوارم ریحانه اعدام نشود، بخشیده شود نه به خاطر اینکه معصوم مطلق است و مقتول متجاوز و مقصرمطلق. فقط به خاطر اینکه چوبه ی اعدام غیر انسانی، غیر اخلاقی است و نباید برپا نشود. به خاطر اینکه بخشش و گذشتن از خطای دیگری کاری نیک و اخلاقی و انتقام بدترین نوع خشونت و عملی مطلقن غیر اخلاقی است و اینکه امیدوارم قانون اعدام از قوانین ایران برای همیشه برداشته شود تا کسی دیگر از برپا شدن این چوبه دار در این خاک دلش نلرزد حالا برای هرکسی با هر جرمی و به هر دلیلی. 
.........
این نوشته اصلن به معنی قضاوت در مورد این پرونده، مقصر دانستن ریحانه و یا حمایت از مقتول نیست. فقط خواستم بگم تو جریان طلب بخشش، متهم را معصوم و مقتول را جانی قلمداد نکنیم و حق هر دو طرف را محترم بشماریم.

دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 @ 05:32 ق.ظ

به یاد کودک بی پناه سنجاری که خشونت دین،هستیش رو گرفت


..........
چهار یا پنج سالم بود؛همسن کودک سنجاری. با مادرم رفته بودم روستای پدربزرگم. اونجا رو دوست داشتم، پر از سکوت و آرامش بود. دوست داشتم اسمان روستا رو، صدای گاری های که به زمین کشیده می شد، خاک های که بلند می شد. بوی پشکل، صدای هی هی چوپان دم غروب که گله ی بز و گوسفند رو به روستا بر می گردوند.بزهای مادری که می دویدند سمت کهره های که از صبح رها کرده بودند. کهره های که با ذوق خودشون رو به پستان مادرشون می رسوندند. صدای شر شر شیر هایی که تو کاسه ی رویی زنان روستا ریخته می شد. رفتن به اب انبار و اب کشیدن با دلو های حلبی، صدای خوردن دلو به حاشیه دیوار اب انبار و اب های که به اب انبار برمی گشت. هنوز می تونم حس کنم خنکی ابی رو که رو اب انبار رو سر و صورتمون می ریختیم. یادم می اید سنگ بازی های که رو اب انبار می کردیم بی ترس از افتادن توی اب انباری که درش رو فقط با چند تیکه چوب می بستند. میهمانی های که می رفتیم، بوی غذاهای پخته شده رو اتیش چوب، بوی برنج، بوی ماهی، بوی سبزی، نشستن کف حیاط روی حصیر، خوابیدن روی لوکه و صدای خش خش برگ های خرما، همه رو دوست داشتم. 
دوست داشتم شب های روستا رو، شب هایی که با ستاره ام حرف می زدم . صبح هایی که با صدای خروس و نماز خوندن های پدربزرگم بیدار می شدم. این دنیای ساده، دوست داشتنی بود. به مادرم گفتم من با تو بر نمی گردم، تو برو من پیش مادربزرگ می می مانم. غروب که با بچه ها رو اب انبار بازی می کردیم، مادرم برگشت بدون اینکه به من بگوید و ازم بپرسد هنوز دوست دارم بمونم یا نه. غروب برگشتم، پشیمان شده بودم از بی مادر ماندن. مادر رفته بود. پدربزرگ گوشه ی حیاط، با برگهای خرما حصیر می بافت. مادربزرگ توی مطبخ بود. خوراک می پخت. توی مطبخ بوی ادویه و دارچین پیچیده بود. فهمیدم مادرم برگشته. برای اولین بار حس کردم رها شدم، انگار تمام غم های دنیا رو رو دلم خالی کرده بودند، بغض کردم، گریه کردم، روستا، پدر بزرگ و مادربزرگ بدون مادر مفهومی نداشت، دنیایی پر از نا امنی، اندوه و تنهایی بود. تمام ان شب بیدار بودم و با ستاره ام که دورترین گوشه ی اسمون بود، حرف می زدم. اینقد بی تابی وگریه کردم که مادر بزرگم فردا صبحش با وانتی که روستا رفت و امد می کرد، به خونه برگردوندم. منو به راننده ی وانت و همه انهای سپرد که پشت وانت نشسته بودند. پشت وانت نشسته بودم. باد به سر و صورتم می خورد، موهای بور و فرم رو به باد سپرده بودم. زنی از اشنایان دستش رو گذاشته بود رو شونه ام تا با تکون های وانت، از رو صندلی سر نخورم. بیست دقیقه راه بود اما انگار سالی فاصله بود تا خونه و مادر. خونه که رسیدم سریع رفتم اب خوردم. هنوز مزه ی خنک اون اب شیرین بارون که توی کاسه ی پلاستیکی سبز رنگ خوردم رو حس می کنم. اون اب طعم داشت، طعم خونه ای که مادر داشت. طعم آرامش و امنیت. 
دنیای بدون مادر، دنیای ناامنی است. این روزها که تصویر کودک رها شده سنجاری، دلم رو به درد می اورد. می تونم یک لحظه ی خیلی کوتاه حس این کودک رو درک کنم، حس تنهایی، نا امنی و رها شدنش رو، فقط برای یک لحظه ی کوتاهش. قضاوت نمی کنم پدر و مادرش رو. روزهای سخت زندگی به من یاد داد که ادم ها رو قضاوت نکنم. ما اسیر شرایط سخت زندگی هستیم. شرایطی که باعث می شه دست به انتخاب های دیوانه کننده بزنیم. این کودک، بی پناهیش، تنهاییش، بیشتر از همه ی اتفاقات تلخناک این روزها، اشفته ام کرده، انقدر که بی اختیار اشک هایم سرازیر می شود، وقتی که یادم می اید، لحظه ای که پدر ومادرش اون رو توی کپر گوشه ی جاده جا گذاشتند. مردی توی اتوبوس وقتی اشک هایم رو دید گفت حالت خوب است؟ گفتم حال من خوب است، اما حال خاورمیانه خراب است. حال ما جهان سومی ها خراب است. حال ما، ناامنی، ترس از خشونت و جنگ است. باید جهان سومی باشی تا به عمق دردهای جهانت پی ببری. همانطور که من نمی فهمم خیلی از دردهای شمارو. وقتی استادم گفت تو نمی خوای تو اعتصاب دانشجویان به خاطرافزایش شهریه شرکت کنی؟ گفتم نه. برای من عبث و از سر خوشی است این اعتصاب ها، وقتی هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، صدها کودک، دیگر نفس نمی کشند. خشونت و جنگ هر روز صدای کودکانه اشان رو زیر خروارها خاک دفن می کند. دغدغه ی ما قانونی شدن ماری جوانا نیست که به خاطرش توی پارک تجمع کنیم. اتانازی نیست، که مرگ ما انتخابی نیست، اجباری است. درد ما هنوز نان، خاک و امنیت است. درد ما جهان سومی است. حال ما اصلن خوب نیست. صدای خاورمیانه پر از درد است .

یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:41 ق.ظ

جایزه٢: چرخ خیاطی



جایزه سال بعد یه چرخ خیاطی بود. از این چرخ خیاطی های دستی قدیمی که تو هر خونه ای یکی بود. یکی از چیزهایی بود که به عنوان جهاز به دخترهامی دادند. یا بابای دختر از کویت اورده بود، یا سفارش داده بودند براش از کویت بیارند. یا بعدها شوهرش براش خریده برد. اون موقع ها خیلی از بابا ها کویت کار می کردند. بابای من هم یه سال کویت کار کرده بود. چرخ خیاطی مامانم رو بابام از کویت اورده بود. بعدهادیگه کویت نرفت، اما بعضی ها کویت ماندند و خانواده هاشون کویتی شدند. یه جور اعتبار و اسم کاذب. اون روزها همه راه ها به کویت ختم می شد.

یه عصر پنج شنبه بابام برگشت با یه پلاستیک زیر بغل و کلی شکلات ایدین . جایزه چرخ خیاطی بود. کلی خوشحال بودم. جایزه ی بزرگی بود. گرون هم بود. جایزه گرفتنش خوب بود، اعتماد به نفسم رو زیاد می کرد اما این جایزه برای منی که خیاطی نمی کردم، نه استعدادش رو داشتم نه علاقه ش، کاربردی نداشت. بعدها چرخ خیاطی مامان خراب شد. اون چرخ خیاطی من رو برداشت و اورد رو کار. سوزن می شکوند. مامانم عصبی می شد و محکم می کوبید تو کمرش و فحش های مخصوص خودش رو با عصبانیت نثارش می کرد. می گفت هوممممم، احححححححح. ای هم نشد چرخ. به کمر چرخ که می کوبید، انگار رو کمر من فرود می اورد. دردم می گرفت. می گفتم سوزنش خوب نیست. شاید خوب نخ نکردی و با شاید هم ماسوره رو خوب جا نداختی. می گفت نه مامان نا، ای خودش مالی نیس. می خواستم خشتک شلوار بابات رو بدوزم، یه بسته سوزن شکوند و کلی نخ خراب کرد، اما خشتکه هنوز برا خودش بازه.!

خشتک شلوار بابا رو که می خواست بدوزه، سر چرخ من غر می زد، اما وقتی خشتک های ما رو می خواست بدوزه، سر ما غر می زد و می گفت من نمی دونم چرا همیشه خشتک های اینا پاره است، انگار اونجاشون اره داره. 
گاهی زن های فامیل هم، از سر حسادت همراهی ش می کردند. اونایی که بچه هاشون به قول بابا صفرو(١) بودند و هیچ وقت جایزه نمی گرفتند و تشویق نمی شدند. می گفتند "چرخ خیاطیش از ای الکی هاست. همون مال خودت رو استفاده کن، بهتره، اون پروانه ای اصل. قدیمی هااصل هستند که از خارج (کویت و دبی)می اوردند، نه اینا". من چقد انرژی می ذاشتم و باهاشون بحث می کردم که نخیرن، این هم، همون مدلی ست. نیروگاه که نمیاد خودش رو خراب کنه چیز بد بده، شما خیاطی بلد نیستند.
البته چرخ خیاطی خوبی بود اما به قول زن های فامیل، به پای پروانه ای های قدیمی نمی رسید. اصلی ها ژاپنی یا به قول اونجایی ها جاپونی بودند، اما مال من انگار ساخت کشور دیگه ای بود.
چرخ خیاطیم زیاد استفاده نشد، شاید در حد دوختن چند تا خشتک. مامان خیلی زود اون رو به جعبه ش بر گردوند. من هم بعدها به کسی که خیاطی دوست داشت، هدیه دادم و از ان روز به بعد از سرنوشتش هیچ خبری ندارم.
دانشگاه که قبول شدم نیروگاه بهم.....
........
(١): صفرو: ضعیف تو درس و مشق

Photo : ‎جایزه٢: چرخ خیاطی
جایزه سال بعد یه چرخ خیاطی بود. از این چرخ خیاطی های دستی قدیمی  که تو هر خونه ای یکی بود. یکی از چیزهایی بود که به عنوان جهاز به دخترهامی دادند. یا بابای دختر از کویت اورده بود، یا سفارش داده بودند براش از کویت بیارند. یا بعدها شوهرش براش خریده برد. اون موقع ها خیلی از بابا ها کویت کار می کردند. بابای من هم یه سال کویت کار کرده بود. چرخ خیاطی مامانم رو بابام از کویت اورده بود. بعدهادیگه کویت نرفت، اما بعضی ها کویت ماندند و خانواده هاشون کویتی شدند. یه جور اعتبار و اسم کاذب. اون روزها همه راه ها به کویت ختم می شد.

یه عصر پنج شنبه بابام برگشت با یه پلاستیک زیر بغل و کلی شکلات ایدین . جایزه چرخ خیاطی بود. کلی خوشحال بودم. جایزه ی بزرگی بود. گرون هم بود. جایزه گرفتنش خوب بود، اعتماد به نفسم رو زیاد می کرد اما این جایزه برای منی که خیاطی نمی کردم، نه استعدادش رو داشتم نه علاقه ش، کاربردی نداشت. بعدها چرخ خیاطی مامان خراب شد. اون چرخ خیاطی من رو برداشت و اورد رو کار. سوزن می شکوند. مامانم عصبی می شد و محکم می کوبید تو کمرش و فحش های مخصوص خودش رو با عصبانیت نثارش می کرد. می گفت هوممممم، احححححححح. ای هم نشد چرخ. به کمر چرخ که می کوبید، انگار رو کمر من فرود می اورد. دردم می گرفت. می گفتم سوزنش خوب نیست. شاید خوب نخ نکردی و با شاید هم ماسوره رو خوب جا نداختی. می گفت نه مامان نا، ای خودش مالی نیس. می خواستم خشتک شلوار بابات رو بدوزم، یه بسته سوزن شکوند و کلی نخ خراب کرد، اما خشتکه هنوز برا خودش بازه.!

خشتک شلوار بابا رو که می خواست بدوزه، سر چرخ من غر می زد، اما وقتی خشتک های ما رو می خواست بدوزه، سر ما غر می زد و می گفت من نمی دونم چرا همیشه خشتک های اینا پاره است، انگار اونجاشون اره داره. 
 گاهی زن های فامیل هم، از سر حسادت همراهی ش می کردند. اونایی که بچه هاشون به قول بابا صفرو(١) بودند و هیچ وقت جایزه نمی گرفتند و تشویق نمی شدند. می گفتند
یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:40 ق.ظ

جایزه١




دبیرستان که بودم نیروگاه اتمی به بچه های کارمندانش که معدل کلشون الف یعنی ١٨ به بالا بود، جایزه می داد. من و خواهرم هم هر سال جایزه می گرفتیم. کلی ذوق داشتیم که بابا بیاد و بگه کارنامه هاتون رو بدین ببرم نیروگاه جایزتون رو بده. دل تو دلمون نبود تا بابا عصر پنج شنبه بر گرده و جایزه رو با خودش بیاره. تلفن هم نداشتیم که زنگ بزنیم و خبر بگیریم. البته نیروگاه جشن می گرفت و توی یه مراسم بخور بخور پر از شکلات، شیرینی، کیک و شام جایزه رو به بچه ها می داد. بچه ها با خانواده هاشون دعوت می شدند. اما ما هیچ وقت نرفتیم. خیلی خجالتی بودم. بابام هم هیچ وقت نخواست ما بریم نیروگاه خودمون جایزه رو بگیریم . شاید این جوری بیشتر دوست داشت که خودش بره بالا جایزه ی دختراش رو بگیره و جلو بقیه فامیل هامون - که اکثرن نیروگاه کار می کردند و بچه هاشون جز شاگرد تنبل ها بودند- قیف و قر بیاد که ببینید دخترهای من هر سال جایزه می گیرند، شما دیگه حرف نزنین با اون بچه های تنبل و کم هوشتون. برای همین همیشه خودش تنهایی جشن می رفت و جایزه رو از رئیس سازندگان بمب اتمی ویا انرژی صلح امیز هسته ای می گرفت. خواهرم هم به پای من می سوخت. من نمی رفتم اون هم نمی تونست بره.
جایزه اول یه اتو بود. از این اتو های بی بخار که وقتی به لباس می کشیدی برق می انداخت. البته گرون بود اما خوب بخار نداشت.اون روز خیلی خوشحال شده بودم اما بعدها این اتو باعث سرافکندگیم شد. لباس ها رو برق می انداخت ومنو ضایع می کرد. مخصوصن لباس های مشکی. مثلن می دیدی زیر چونه ت رو مقنعه ت یه لکه بزرگ براق افتاده. همه می فهمیدند کار کدوم اتو هست. همه می گفتند با اتوی این اتو نکنی ها! لباست داغون میشه. اگه همسایه یا فامیلی می اومد خونمون دنبال اتو، می گفت اتو بخار دارین بدین. اون اتو رو که این جایزه گرفته ندین.اونا هم برای اتوی من ناز می کردند. بعدها که اتو بخار خریدیم، اتوی من گوشه ای افتاد، اصلن کسی یادش نبود که این اتو حاصل دسترنج و زحمت های یه سال درس خوندن من هست. 
سال دوم بهم چرخ خیاطی دادند. از این چرخ هایی که....،
یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 @ 03:39 ق.ظ

بارون

داره بارون می باره. .شدید، پر از رگبار، تو هوا یه رطوبت و شرجی ای است که منو می بره به سال های دور، سالهای که ماه رمضون به اوایل بهار رسیده بود، هوا کمی خوب بود. کمتر گرم بود. کمتر تشنت می شد. روزها داشتند کوتاهتر می شدند. بارون می بارید، رگبار بود. هوا پر از گرمی و رطوبت و شرجی بود. تو خونه قدیمی مون نشسته بودیم، منتظر اذان، در اتاق، چهار طاق باز بود، صدای بادمی امد و بارونی که تا وسط اتاق رو خیس کرده بود. نزدیک در نشسته بودم. بارون به صورتم می خورد، اسمون رو نگاه می کردم و گلوله های بارونی که روی سکوی در خونمون درست می شد. 
مامان زیر بارون می دوه. هر چی ظرف و سطل داریم زیر ناودون می ذاره. صدای اذون می یاد. بارون به سر و صورتش می خوره. سطل زیر ناودون پر می شه. مامان دوباره چایی می ذاره با اب شیرین بارونی که زیر ناودون جمع کرده.

امشب هم داره بارون می باره، صدای باد می یاد، هوا کمی رطوبت و گرمی داره. در بالکن رو باز گذاشتم. بارون تا وسط اتاقم رو خیس کرد. اما ابی تو ناودون نیست. مامان نیست. چای با اب شیرین بارون نیست.من فقط خیس شدم، با بارونی که بوی رمضون سالهای دور رو میده.

شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 @ 06:23 ق.ظ

گپی با یه دیوانه



"آدم نباید خود را زیاد بپوشاند. باید بگذارد تا سرما به او نزدیک شود، حتی باید کمی یخ بزند تا احساس کند که واقعن در دو قدمی پاکی است."
خداحافظ گاری پوپر
...
حالا فکر می کنم نباید بهش بگم دیوونه. شاید شیرین عقل و یا شاید هم ساده دل بهتر باشه.

زمستان بود از همان روزهای خیلی سرد. روزهایی که دوست داری حتی چشمهایت را ببندی و خودت رو تو یه جای گرم بپیچونی و هر جا دلت خواست بروی، بدون اینکه بترسی سرما چشمهایت را بسوزاند. اون روزهای سرد بیشتر می دیدمش. روزهایی که درجه هوا به سردترین حد خودش رسیده بود، با باد ناجوری که وقتی به صورتت می خورد حس زیستن رو در تو نابود می کرد و یادت می آورد که بار هستیت چقد سنگین و طاقت فرساست.
دیدمش با پالتویی نازک، انگار بهار رو درون خودش قایم کرده بود با کمربندی پارچه ای، گویی از حاشیه ی یه لباس، عمودی بریده شده بود و با کمی پیچش، شکل کمربند به خود گرفته بود. کمربند رو بالآی شکمش بسته بود. باقیش هم گره خورده بود و تا روی زانو هاش اویزون شده بود. کلاهی به سر نداشت. موهای خاکسترییش رو به اسمون، سیخ شده بود و با هر وزش بادی سمت و سویی می گرفت. یه دستش توی جیبش و دست دیگه ش هم توی جوراب مشکی درازی بود که توش پول خورد هاش رو ریخته بود. گفتم ساده دل است اما ساده دلان حتمن سرما رو می فهمند.
کرمم سوکم داد(١) برم ازش بپرسم واقعن سردش نیست!. به خودم گفتم بی خیال، به تو چه اما اون کرم بالا وپایین می پرید و آروم و قرار رو ازم گرفته بود. اخرش بعد از دو سه بار دیدن با همون وضع، کرم بر من چیره شد و رفتم تو صورتش که اسمون رو نمی بینی که چه سرخ شده، باز امشب قرار است برف ببارد، دونه های برف رو می بینی چطور رو جاهای خالی کله ت می نشیند. ببین باد رو چقد سرد است. تو این سرما تو چطور لباس گرم نپوشیدی؟سردت نیست؟
خندید، خنده ای که بعدش کمی سکوت بود و خیره شدن تو صورت من. لب و لوچه اش رو جمع و جور کرد و گفت. سرد نیست. هوا خوب است. دست کرد زیر کاپشنش و گفت ببین این خوب است، نازک است ولی سرد نیست. سرما ازش رد میشه اما همون قد که من می خوام. سرش رو اورد نزدیکتر انقد که بوی گند سیگارش رو حس کردم و و آرومتر گفت: برف هست، سرما هست،ولی خورشید هم هست.می فهمی مادام! باید لباس نازک بپوشی. کلاه نذاری. بگذاری برف و بارون هر جایی که دلشان خواست بشینند. بروند روی موهایت بشینند. بگذار از تنت عبور کنند. انقد که فکر کنی زیر آفتاب نشستی و داری قورت قورت یخ می خوری، می فهمی مادام! باید برف رو حس کنی؟ حسش می کنی؟ بگذار برف و بارون رو تنت ببارند.
تو برای چی این همه لباس پوشیدی؟ درست است برف هست، اما خورشید هم هست تا همه جا سفید است نمی بینی، خورشید رو می بینی، اون بالا، الان إبر هست اما ابرها که همیشه نمی مونند، برف و بارون رو تن من و تو می بارند. بعد هم تموم می شند. اینطور نیست!
می خندید و می گفت، می گه چرا لباس گرم نپوشیدی. نمی خواد سفیدی رو ببینه، خورشید رو ببینه. همش می گه سرده، سرده.
۱) کرم سوک دادن: وسوسه شدن برای انجام دادن کاری، در اینجا من کنجکاوی کردن.
...
از مجموعه وزوزهای روزانه ی شب نویس.
Photo : ‎گپی با یه دیوانه :
J’aime

( تعداد کل: 134 )
   1       2       3       4       5       ...       14    >>