X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 @ 10:36 ب.ظ

همیشه نه گاهی

گاهی فکر می کنم چقدر صبورم.
گاهی هم فکر می کنم چقدر درد دارم،نمیدونم چون صبورم درد دارم یا نه، چون زیاد درد کشیدم ،صبور شده ام.
گاهی فکر می کنم واقعا خدا مهربونه! اگر هست چرا درد کشیدن رو دوست داره! اگر کسی درد بکشه چی میشه؟ این به نفع کیه ؟
خیلی وقته که دیگه نمیدونم چی میشه، هر چی هم بشه دیگه مهم نیست.
  خیلی دلم می خواد میشد مثل کامپیوترم یه موقع هایی خودمو ری استار کنم،اصلا ویندوزمو عوض کنم و تمام درایوامو خالی کنم. خیلی دلم می خواد می تونستم این همه دلگیری که از آدمای  اطرافم دارم رو پاک کنم و دوباره مثل قبل ساده ببینم آدمای رو که سادگی منو به حساب ساده لوحی گذاشتم.
تو این سالها که همه درهای که زدم بسته بوده، یه چیزی رو خوب فهمیدم این که  بیشترین ضربه و آسیبو اونایی می بینند که خودشون باشند: ساده و بی آلایش و کسایی موفق شدند که خودشون نبودند: ریا کار و دورو .
 من نمی تونم ادعا کنم کسیو دوست دارم وقتی که حسی نسبت بهش ندارم و نمی تونم پنهان کنم دوست داشتن کسیو که روحمو آروم می کنه.
اینو به کسی میگم که فکر می کرد به زور می تونه تو دلم جا بشه! ولی من نتونستم بیشتر از جایی که تو دلم داشت، بهش جا بدم .همین قدر فقط. اما اون خواست بیشتر جا بگیره برای همین سعی کرد به زور بقیه رو بیرون کنه، اما نمی دونست که داره جایه خودشو خراب می کنه. الان دلم خالی شده، خالی خالی از همه اونایی که دوستشان داشتم و نداشتم. الان  تو دلم فقط یه چیزی سنگینی می کنه درد، دلتنگی و تنهایی .

نظرات (6)
سیما
سه‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 11:51 ب.ظ
گاهی وقتها بزرگترین آرزوی آدم میشه پاک شدن حافظه اش از هرچه که هست و نیست. آزادی از داشته هایی که حالا نداری و نداشته هایی که آرزوی داشتنشان حسرتی همیشگی را بر دل می نشاند می تواند رویایی باشد که هرگز به حقیقت نمی پیوند. آدمهایی که می آیند و به زور سعی در تصرف دل دارند بی آنکه ردپایی عمیق در فراخنای احساس بگذارند تنها مایه آزار می شوند و تنهاییت را دامن می زنند.
احساس کنونی ات را به خوبی درک می کنم و تاسف می خورم که دختری مهربان مانند تو با چنین روح بزرگی؛ هنوز در بن بست هزار توی تردید و نامردای اسیر است و مجال کشف شدن و دوست داشته شدن به کسی نمی دهد.
شادی و سربلندی و خوشبختیت آرزوی همیشگی من بوده و هست... پاینده باشی
امتیاز: 0 0
محسن
دوشنبه 7 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 12:46 ق.ظ
اشک طرف دیده را گردید و رفت
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

بر سپهر تیره ی هستی دمی
چون ستاره روشنی بخشید و رفت
.....
....
....
قاصد معشوق بود از کوی عشق
چهره ی عشاق را بوسید و رفت

پروین اعتصامی.سفر اشک

سلام
امتیاز: 0 0
محسن
دوشنبه 7 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 09:08 ب.ظ
با سلام و احترام
من نمی خوام خواهرتون با دیدن پیامهای من در وبلاگ های شما ناراحت و مکدر بشن پس خواهش می کنم پیامهای بنده رو پاک کنید.
من از مطالب شما در وبلاگها استفاده می کنم اما از این به بعد پیام نمی گذارم.
اگر کاری داشتید یا مشکلی که می تونستم حلش کنم خوشحال می شم کمکی هر چند کوچک باشم.
متشکرم
امتیاز: 0 0
محسن
یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 05:33 ب.ظ
سلام
مسافرت رفتید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نه همین طرفاییم
محمدحسین
چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:06 ق.ظ
بعد از خیلی وقت اومدم به وبلاگتون سر میزنم
امتیاز: 0 0
شوالیه
یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:11 ق.ظ
(بیشترین ضربه و آسیبو اونایی می بینند که خودشون باشند: ساده و بی آلایش و کسایی موفق شدند که خودشون نبودند: ریا کار و دورو .)

ادم انگار داره دفتر خاطرات خودشو مرور میکنه...

هر جمله ایی وصل میشه به یه روزی یه کسی...

یه جای کار میلنگه...

یه جای کار میلنگه...


سلام لیلای خوب...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد