X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392 @ 06:32 ق.ظ

بوی مادر بزرگ:



مادر بزرگ بود، سربالایی خیابان رو نفس زنان بالا می رفت، خود خودش بود، آرام راه می رفت با پیرهنی سورمه ای بلندی پر از ستاره هایی که تو تاریک- روشنایی دم غروب برق می زدند. هوا سرد نبود، تاریک نبود، آفتاب هنوز بود، اما ستاره های پیرهن مادربزرگ نور داشتند. بو داشتند. بویی که مرا تو سربالای به دنبال خودش می کشاند. 

قدم هایم رو تند کردم، بهش رسیدم . حالا می تونستم شونه به شونه باهاش راه برم. خودش بود، بو داشت، بوی صندوقچه چوبی گوشه اتاقش را می داد . همون که روش یه قالیچه قرمز پهن کرده بود وکلیدش هم همیشه به گردنش آویزون بود . وقتی راه می رفت، صدای جیلینگ جلینگ کلیداش بلند می شد. اونوقت می فهمیدی مادر بزرگ همین نزدیکی ها، کنار صندوقچه ی چوبیش نشسته ، سرش رو تو صندوقچه خم کرده و داره او تو دنبال چیزی می گرده. سرش را که بلند می کرد، همیشه چیزی دستش بود. تیکه ای حلوای مسقطی، شکلات و یا نبات و می گفت: بیا ننه این رو بخور تازه س، حاج محمد همین چند وقت پیش از کویت آورده . حلوا رو می گرفتی می ذاشتی تو دهنت می کشیدیش، دراز می شد. ترد بود، شیرین بود. شیرینی ای که بو داشت، بوی مادر بزرگ و صندوقچه اش.

راه می رفتم شونه به شونه ش. انقد بهش نزدیک شده بودم که صدای نفس هاش را می شنیدم. به چهار راه نزدیک شدیم چراغ قرمز شد. دلم خواست پشت طولانی ترین چراغ قرمز دنیا بایستم، اتوبوس ها بیایند، ردیف شوند، شلوغ شود، ترافیک شود، راهبندان شود، بوق ها ممتد شود. چراغ ها قرمز بمانند و من عین خیالم نباشد،سرم رو بذارم رو سینه مادر بزرگ، بو بکشم . هی بو بکشم. خودم رو تو بغلش رهاکنم. بعد او سرم رو بین دو دستش بگیره، روسریم رو سفت کنه و وسط سرم رو ببوسه و بگه بریم ننه، بریم نزدیک اذونه. بریم خونه، چراغ ها را روشن کنیم، خوب نیست دم غروبی چراغ های خونه خاموش باشه. بریم ننه . بریم خونه، دستنماز بگیریم، نمازم بخونیم. فرش پهن کنیم وسط حیاط، سبزی بشوریم. چای درست کنیم شاید امشب مهمونی، کسی اومد خونمون.
دلم می خواست تابلوی خیابون روی چراغ قرمز متوقف شود و من عین خیالم نباشد. مادر بزرگ رو بغل کنم ، انقد در بغلش بمونم که بوی صندوقچه ی چوبی اش رو بگیرم. اما چراغ ها درست موقعی که نمی خواهی سبز می شوند و تو باید بروی، بدون اینکه کسی رو بو کرده باشی.

راه افتاد سر بالایی رو نفس زنان بالا رفت. سمت کوچه ای پیچید درست بر عکس کوچه من. آرام می رفت. ایستادم انقد نگاهش کردم تا در امتداد تاریکی کوچه ناپدید شد. برگشتم راه خونه رو پیش گرفتم. باد می وزید.خورشید رفته بود هوا تاریک شده بود. کوچه بوی مادر بزرگ می داد اما.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد